تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

چرا بعضی عشق ها به مرور کم می شوند؟



چرا بعضی عشق ها به مرور کم می شوند؟


اینکه بدانید چرا عشق به تدریج محو شده و از بین می‌رود به درک معنا و مفهوم عشق و رابطه کمک کرده و کمکمان می‌کند بتوانیم روابطمان را نجات داده و از برهم خوردن آنها جلوگیری کنیم.

انگار همین دیروز بود که عشق در رابطه‌تان بسیار شیرین و تمام‌نشدنی به نظر می‌رسید. اما خیلی زود، قول و قرارهایتان فراموش شد. روزهایی که مدام دوست داشتنش را در گوشتان زمزمه می‌کرد گذشته است. حالا دلتنگ گرمای آغوشش هستید و از خودتان می‌پرسید: عشم ما کجا رفت؟ پس اگر عشق از بین رفتنی است ممکن است تاثیرات بدی روی ازدواج داشته باشد.


برچسب ها: عشق،  کم رنگ،  عشق نافرجام، 
+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 13 تیر 1391 | نظرات () ادامه مطلب

پست ثابت


شبکه بوسه
  • دوستانی که با اینترنت اکسپلور از سایت بازدید می کنند لطفا اشکالات نمایش سایت رو به ما بگن تا مشکل رو رفع کنیم
 
مرورگرهای پیشنهادی برای نمایش بدون مشکل عشق یخی

safarichromefirefox


پشتیبانی شده توسط گروه مایان نت

برچسب ها: عشق یخی،  mj love،  عاشقانه ها،  عشق،  گروه مایان، 
مطالب مرتبط: گروه مایان نت، 
+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 11 تیر 1391 | نظرات شما دوستان عشق یخی ()

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت سوم

رمان دو راهی عشق و هوس 


قسمت سوم



آنقدر بار نگاه ها سنگین بود كه حس كردم نمی توانم نفس بكشم ، از پله ها بالا رفتم شاید اگر زودتر می خوابیدم به نفعم بود
دستم رو روی دستگیره گذاشتم كه ناگهان با صدای اشكان از جا پریدم : وای تویی ؟ چرا یهو عین جن ظاهر میشی ؟ مگه تو الان سر سفره نبودی؟ 
ـ جدا تو نفهمیدی من سر سفره نیستم؟
ـ نه ، آخه سرم گرم ....
با دیدن صورتش ، حرفم نیمه كاره موند : چرا پای چشمت كبوده ؟
دستش رو روی محل كبودی گذاشت و گفت : یعنی تو می خوای بگی نمی دونی؟
در رو باز كردم و گفتم : حقته ! می خواستی دور و بر من نپلكی!
هنوز قدمی برنداشته بودم كه دستمو گرفت : واقعا كه ! من به خاطر تو كتك خوردم ...خیلی نمك نشناسی!
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم : نوش جانت ... در ضمن تو حتی اگر به خاطر من بمیری هم ، نه به تو و نه به اون آقا داداشت یه نگاه هم نمی اندازم ! پس خودشیرینی رو بذار كنار !


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 10 تیر 1391 | نظرات () ادامه رمان

عشق به روایت تصویر

 

:.:.:.:::::::::::::::::::::::: عشق یخی ::::::::::::::::::::::::.:.:.:

wWw.MJLove.iR

 عاشقانه های من و تو 

 


عشق به روایت تصویر


عشق - عشق یخی



برچسب ها: عشق،  عشق یخی،  روایت عشق،  عشق تصویری، 
+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 9 اردیبهشت 1391 | نظرات () ادامه روایت عشق تصویری

عشق حقیقی/داستان


-----------------------------------------------------------------

عشق یخی
MJLove.ir




 

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

 

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

 

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.




عشق یخی
MJLove.ir


mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

عشق سرخ (داستان عشق - ام جی)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



ویژه های عشق یخی
mjlove.ir@gmail.com
0098.935.9320140



شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در رو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟  آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی چهارشنبه 30 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان عشق سرخ

عشق

--------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


عشق یخی

   mjlove.ir@gmail.com                                                                          www.mjlove.ir


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروزبوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.پس از مدتى ، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدىمحبوبترین دانش آموزش شده بود.یکسال بعد ، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.شش سال بعد ، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: " دکتر تئودور استودارد".ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !


عشق یخی
MJLove.ir
** همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید **



عشق یخی
MJLove.ir


mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR


 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات ()

عشق بی نهایت (داستان عاشقانه)


-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود… نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی… ولی این بود اون حرفات… حتی برای دیدنم هم نیومدی…. شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم… آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد… دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید… درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم… پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم…  امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت(

قلب: دختر نمیتوانست باور کند... اون این کارو کرده بود… اون قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم


عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات ()

شیشه (شعر)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir

 شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد:

که چرا شیشه شکست؟

یک نفر میگوید:

شاید این رفع بلاست

دیگری میگوید 

شیشه ی پنجره را 

باد شکست.

دل من سخت شکست

هیچکس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید

از خودم میپرسم:

ارزش قلب من از شیشه

مگر کمتر بود.






عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 27 فروردین 1391 | نظرات شیشه ای ()

تنهایی (نکته ها)


-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir




 

''تنهایــــــــی'' را ترجیـــح میدهــــم

به ''تن هایــــــی'' كه روحشــان با دیگـــریست



عشق یخی



عشق یخی
MJLove.ir


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

عشق (نکته ها)


-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید عشق آن است که صد دل به یک یار دهید.


عشق یخی

عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

عشق

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



هر شب مرا با خود میبری ،

میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی

هرشب مرا به اوج میبری ، میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود

ما یکی شده ایم با هم ، همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من...

همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ،

یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست....

دنیای زیبایی که درون آنم ،

ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم!

ببین که حالم ، حال همیشگی نیست ، اینجا ، همینجایی که

هستی باش، که قلبم بدون تو زنده نیست

ما عاشقانه مانده ایم برای هم ، من برای تو هستم و تو برای من ،

تمام نگاهت را هدیه کن به چشمان عاشق من...

هر زمان فکر بی تو بودن میکنم نفسم میگیرد،

اگر نباشی قلبم بی صدا میمیرد،مثل حالا باش ،

مثل حالا عاشقانه دوستم داشته باش ، نه اینکه فردا بیاید و بیخیال ما باش....

گفته بودم که با تو نفس میگیرم ،

گفته بودم با تو در این زندگی تنها رنگ عشق را میبینم ،

رنگی به زیبایی چشمانت ،

اگر دست خودم بود دنیا را فدا میکردم برای همیشه داشتنت

تو را با هیچکس عوض نمیکنم ، عشقت را همیشه

در قلبم میفشارم و به داشتنت افتخار میکنم

تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمیکنم ،

غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمیکنم!

ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر میشود

و اینجاست که دیوانه میشود از عشقت دل عاشق من...




عشق یخی
MJLove.ir




+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

عکس های عاشقانه

------------------------------------------------------------------
عشق یخی
MJLove.ir


عکس عاشقانه

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی پنجشنبه 24 فروردین 1391 | نظرات () ادامه تصاویر "کلیک کنید"

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

گروه مایان
خلاق و مبتکر ایده های نو

www.mayannet.com

www.mayannet.net

طراحی وب سایت

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 277

امکانات