پست ثابت


شبکه بوسه
  • دوستانی که با اینترنت اکسپلور از سایت بازدید می کنند لطفا اشکالات نمایش سایت رو به ما بگن تا مشکل رو رفع کنیم
 
مرورگرهای پیشنهادی برای نمایش بدون مشکل عشق یخی

safarichromefirefox


پشتیبانی شده توسط گروه مایان نت

برچسب ها: عشق یخی،  mj love،  عاشقانه ها،  عشق،  گروه مایان، 
مطالب مرتبط: گروه مایان نت، 
+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 11 تیر 1391 | نظرات شما دوستان عشق یخی ()

مرد و دختر جوان / داستان


 :.:.:.:::::::::::::::::::::::: عشق یخی ::::::::::::::::::::::::.:.:.:

wWw.MJLove.iR

>< عاشقانه های من و تو ><

 

 


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است,

دستشو گرفتم و گفتم:

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | نظرات () ادامه داستان مرد و دختر جوان

عشق سرخ (داستان عشق - ام جی)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



ویژه های عشق یخی
mjlove.ir@gmail.com
0098.935.9320140



شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در رو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟  آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی چهارشنبه 30 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان عشق سرخ

عشق

--------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


عشق یخی

   mjlove.ir@gmail.com                                                                          www.mjlove.ir


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروزبوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون ، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.پس از مدتى ، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدىمحبوبترین دانش آموزش شده بود.یکسال بعد ، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.شش سال بعد ، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: " دکتر تئودور استودارد".ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !


عشق یخی
MJLove.ir
** همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید **



عشق یخی
MJLove.ir


mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR


 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات ()

قهوه شور (داستان عاشقانه)


-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان قهوه شور

دوست (داستان)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir




دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. یكی به دیگری سیلی زد.

دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .» 

دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك نكند.»




عشق یخی
MJLove.ir


mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات ()

موسی مندلسون (داستان)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید
-
آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ 
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت
-
بله، شما چه عقیده ای دارید؟ 
-
من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت
-
«همسر تو گوژپشت خواهد بود.» 
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.» 
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود
.



عشق یخی
MJLove.ir


mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات ()

امتحان عشق (داستان)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان امتحان عشق

عشق بی نهایت (داستان عاشقانه)


-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود… نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی… ولی این بود اون حرفات… حتی برای دیدنم هم نیومدی…. شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم… آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد… دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید… درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم… پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم…  امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت(

قلب: دختر نمیتوانست باور کند... اون این کارو کرده بود… اون قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم


عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات ()

باران (دکتر شریعتی)



-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir




اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم. خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود، عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی. چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم. سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری. چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود، دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو...



 

"دکتر علی شریعتی"



عشق یخی
MJLove.ir



+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات ()

غریبه تنها

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



چه زودعادت كرده ای به نبودنم، چه خوب عادت كرده ای به صدایش...

چه زود عادت می كنم به نبودنت، چه بد عادت نمی كنم به صدایش...

دلم برایت تنگ است هیچ كس باهم بودنمان را  نمی خواهد، حتی خودت...

تنها درمقابل همه ایستاده ام اما ناتوانم در برابرت...

همه با نگاهشان تحقیرم می كنند...

ماه نبودنت را به رخم می كشد....

آسمان ستاره تر از همیشه می شود...

چشمانم سرتاسر كویرست...

دستانم تهی تر از قبل...

قلبم بی نبض تر...

و لبانم خاموش تر...

شبها در خواب به جنگ آسمان می روم ...

اما....

او ماه را دارد پیروزست ولی من بدون تو می بازم...

ستاره ها به نشانه تمسخر چشمك می زنند...

امواج آرامتر از همیشه اند...

گویی همه بامن غریبه اند...

بدون توتبدیل شده ام به غریبه...

یك غریبه خاموش...

یك غریبه عاشق...

یك غریبه تنها...

روزها صندلی خالی ات روبرویم است...

و صندلی نبودنت تو را به چشمانم یادآوری می كند...






عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 27 فروردین 1391 | نظرات ()

آغوش تو

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir

چه غریبانه می خواهمت

آن لحظه که اشک در چشمانت می رقصد و چشمان من مست چشمان توست ...

آن لحظه که قفل می کنی مرا در دستانت و

زندانی می کنی مرا عاشقانه و

تنگ و تنگ تر می کنی این زندان را

آن قدر تنگ ... تا مرز یکی شدن ...

چه بی تابانه می خواهمت

آن لحظه که دستم را می گذاری روی قلبت و می گویی: ببین برای تو می زند ...

و من غرق می شوم در این همه خوبی ...




عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 27 فروردین 1391 | نظرات ()

شعر (عشق)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir

باران که می باردتو می آیی          باران گـل، باران نیـلوفـــــر

باران مهــر و مــــاه و آئـینـه           باران شعر و شبنم وشبدر

 

باران که می بارد تو در راهی         از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشـق و آشتی لبری         با ابر و آسـمان جــــــــاری

 

غم می گریزد، غصه میسوزد        شب میگذارد، سایه می میرد

تا عطــر آهنگ تـو می رقصـد         تا شـــــــعر باران تو میگیـرد

 

از لـحظه های تشـنه ی بیدار         تا روزهای بی تو بارانـــــــی

غم میکشـد ما را و می بینی        دل می کشد ما را تو می دانی

 




عشق یخی
MJLove.ir


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

تویی همه زندگی ام

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir




با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی

تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد

با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم،

آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم

با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و

خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد

با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را....

شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را

حالا میفهمم عشق چقدر زیباست....

حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست...

با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام

همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ...

از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم

تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم

با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ،

تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!

تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت

تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود

تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت

با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام

و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام....

 



عشق یخی
MJLove.ir


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

با خود زمزمه میکنم

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



عشق یخی



من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام

 فقط کمی تو را کم اورده ام

 یادت هست ؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم ؟

واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها ؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم ؟

تکلیف اینهمه حــرف نگفته چه می شود ؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام

فقط کمی بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون ......

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها ......

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند

کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم .... من آرامم ...... من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه  و  آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

آن قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام

من خوبم .... من آرامم ......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

چون من زنده ام .....

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم

همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش ......

من خوبم .... من آرامم ......

آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود ؟

من خوبم .........!

باز هم خواهم گفت: دوست دارمت




عشق یخی
MJLove.ir

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

گروه مایان
خلاق و مبتکر ایده های نو

www.mayannet.com

www.mayannet.net

طراحی وب سایت

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 277

امکانات

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic