تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید



وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات () ادامه مطلب

تقدیر چنین‌ بود... / داستان



تقدیر چنین‌ بود



خیر، نمی‌شناسمش‌...

     ـ آقای‌ قاضی‌ دروغ‌ می‌گه‌، خود نامردش‌ خواهر معصوم‌ منو گول‌ زده‌...

     ـ آقا جون‌ اینجا دادگاهه‌، لطفا داد نزنین‌.بعد هم‌ اگه‌ خواهرتون‌ معصوم‌ بود گول‌ این‌ بابا رو نمی‌خورد.این‌ پسره‌ نه‌، یكی‌ دیگه‌، گرگ‌ كه‌ توی‌ این‌ دنیا كم‌ نیست‌، آدمی‌ كه‌ خودشو در مقابل‌ یه‌ بیماری‌ مسری‌ واكسینه‌ كرد دیگه‌ بعد افسوسش‌ رو نمی‌خوره‌.

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 11 تیر 1391 | نظرات () ادامه داستان

اتفاق (داستان عشق)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



ویژه های عشق یخی


امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...

منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !

یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.

آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.

بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.

منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان اتفاق

شاخه گل خشکیده (داستان عشق)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir


قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا باوقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 29 فروردین 1391 | نظرات داستان شاخه گل خشکیده () ادامه داستان شاخه گل خشکیده

امتحان عشق (داستان)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

"حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 28 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان امتحان عشق

امتحان (داستان زندگی)

-----------------------------------------------------------------
mjlove.ir
عشق یخی
MJLove.ir



پس از کلی دردسـر با پسـر مورد علاقه ام ازدواج کردم... 
ما همدیگرو به حد مــــرگ دوسـت داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... 
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم... 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 25 فروردین 1391 | نظرات () ادامه داستان امتحان

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

گروه مایان
خلاق و مبتکر ایده های نو

www.mayannet.com

www.mayannet.net

طراحی وب سایت

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 277

امکانات