تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت هشتم


رمان دو راهی عشق و هوس

 


 قسمت هشتم




 

همین موقع شاهین به سمتمون اومد . همه نگاه ها به سمتش بود و همه دست می زدند. مثل پرنسا تعظیم کرد و دستشو جلوم گرفت : افتخار می دین؟

پوزخندی زدم . چقدر کیف می داد که جلو دوستش و مخصوصا خاتون و مادرش سنگ روی یخ بشه . سایه چشم غره ای به من رفت که یعنی « پاشو

باید دلیل می آوردم ، برای همین گفتم فعلا می خوام با ساناز برقصم!





مجلس ساکت شد . شاهین تو چشاش آتیش شعله ور شد . دست سانازو گرفتم و با هم رفتیم وسط . همه جوونا دورمون حلقه زده بودند. هیشکی تو رقصیدن به پای من نمی رسید ، مجلسو ترکونده بودم ،چنان قرو قمیشی می اومدم که همه کف کرده بودند. ساناز هم رقصیدنش بد نبود ، همه جیغ می کشیدند و دست می زدند. سایه هم جو گیر شده بود و کلی تشویق می کرد، اما پدرم اصلا به روی مبارکش نمی آورد. انقدر شاباش روی سرم ریختند که فکر کنم می تونستم باهاش یه لپ تاپی چیزی بخرم . بعد از رقصیدن ما و تشویق حاضرین ، سیاوش به طرف ساناز اومد و ازش تقاضای رقصیدن کرد . ساناز هم که خر کیف شده بود ، عین ترشیده ها پرید و دستشو گرفت و با هم رفتند . شاهین که دست به سینه وایساده بود و مشروب قرمز می خورد تا دید جاش خالی شد ، اومد پیش من نشست روی صندلیش.

دوباره آب دهنم خشک شد . با خودم گفتم «رها غلط می کنی یک بار دیگه باهاش کل کل کنی . تازه مست هم کرده

جرعه ای از زهرماری رو کوفت کرد و بعد بدون اینکه منو نگاه کنه ، به مجلس خیره شد و زیر لب گفت : می خواستی منو خراب کنی ، نه؟

من از ترس گفتم : نه به خدا ! آخه ساناز گیر داده بود با هم برقصیم ، نمی شد روشو زمین بندازم.

ـ اِ ؟ برای همینه که با همون لباسی که جلو من روت نمی شد بپوشی تشریف برده بودید وسط میدون رقاصی؟!

حالتش عصبی بود . باید خرش می کردم وگرنه شب باید مست و پاتیل می انداختمش رو کولم و می بردمش خونه!

به زور لیوانو از دستش کشیدم و گفتم :خب بابا ببخشید!

به چشمام خیره شد و گفت : اِ؟ زرنگی ؟ آبروی منو بردی ، منو سنگ رو یخ کردی ، حالا میگی ببخشم ؟ کورخوندی!

با التماس به چشماش خیره شدم و گفتم : خب میگی چکار کنم جبران شه ؟

قهقه ی مستانه ای زد و گفت : این دور داره تموم میشه . برای دور بعد میای جلو همه مثل خودم ازم تقاضای رقص می کنی؟

ابروهام تو هم گره خورد ولی بالاجبار قبول کردم.

دوربعدی شروع شد و من هم جلوی همه در سکوت کامل حاضرین جلوش تعظیم کردم و دستمو به سمتش گرفتم. همه دست زدند و سوت کشیدند. از همه خوشحال تر روشنک بود که از ضایع شدن من حال می کرد . قلبم تاپ تاپ می زد ؛ اگه می خواست بازی در بیاره و عمل خودمو تکرار کنه ، چی ؟ اما خوشبختانه دستمو گرفت و پاشد .

یک آهنگ لایت می زدند و من اصلا بلد نبودم با این آهنگای خارجی برقصم ولی اون خوب بلد بود . دستمو گرفت و یه دستشم روی کمرم گذاشت. همه ساکت بودند ، در حین رقصیدن چشم از من بر نمی داشت . اون آهنگ داشت تموم می شد . اواخر آهنگ بود که جلوی چشم همه منو خم کرد و یک بوسه ی طولانی روی لبام کاشت ! وای خدای من ! چی شد؟چه اتفاقی افتاد ؟ اگه کسی اینجا نبود ، یک کله تو صورتش می رفتم . از خجالت گر گرفتم . همه دست می زدند و سوت می کشیدند.

پامو با اون پاشنه ی بلند ، جوری که کسی نفهمه روی پاش گذاشتم و فشار دادم . آخش در اومد و اون مسخره بازی رو تموم کرد . با نفرت تمام و درحالیکه جلوی دیگران لبخند می زدم ، بهش گفتم : خیلی آشغالی ...خر!

لبخندی زد و گفت : هر عملی یه عکس العملی داره ...جواب های ، هویه!

در میان تشویق حاضران سرجامون نشستیم . اون کلی شارژ شده بود و می خندید ، ولی من همش یاد اون بوسه ی احمقانه می افتادم و داغ می شدم . دلم می خواست موهاشو بکنم ! روشنک غذا رو برامون آورد و گفت : بفرمایید!

اونم خیلی خوشحال بود . تو دلم مدام همشونو فحش می دادم . اصلا جز دو تا قاشق دیگه لب به غذا که اتفاقا جوجه کباب آبدار زعفرونی با برنج پر کرده بود ، نزدم . دلم می خواست بگم غذای منو بیارید خونه، منم می خوام بعدا بخورم . ولی روم نمی شد . بعدا خودم یک پرس سفارش میدم. ولش کن !

دیگه آخرای مجلس بود ؛ من و شاهین وایسادیم و هوشنگ که نمک همه ی مجالس بود ، کراواتشو صاف کرد و گفت : آقایون و خانما حالا وقتشه که حلقه رو تو دست این دو گل جوون و رعنا بکنیم تا نامزدیشون سند داشته باشه!

تو دلم گفتم : می خوام صد سال نداشته باشه!

شاهین حلقه ها رو از مهین گرفت و حلقه ی منو توی انگشتم کرد . همهمه ای بود که نگو و نپرس . صدای دست و سوت و جیغ ... وای، سرگیجه دارم ، تازه گرسنه امم بود . بذار برم خونه یک نون و پنیری بخورم . دلم هوس پنیر تبریزی و هندونه کرده بود . تو حال و هوای خودم بودم که مهین حلقه رو جلوم گرفت و گفت : بکن دستش عروس گلم!

با عجله و بی رغبت حلقه رو تو دستش کردم ؛ تازه برای اولین بار خوب حلقه رو دیدم ، چقدر قشنگ و شیک بود. خودش طلا بود و روش با الماس نوشته بود لاو ،البته یکم بزرگ بود ولی ناز بود و فانتزی!

 

نمی دونم ساعت چند بود که به خونه رسیدیم . ساناز هم با من اومد ، با هم روی زمین جا انداختیم و کنار هم توی اتاق دراز کشیدیم . دیگه قید پنیر تبریزی با هندونه و نون بربری داغ رو زده بودم ، چون خیلی خوابم می اومد . داشتم کم کم می خوابیدم که ساناز گفت : رها!

ـ هوم؟

به سمتم چرخید و با شوق نگاهم کرد : شاهین امشب عجب کاری کرد!

زیرلب بهش فحش دادم ؛ خدا لعنتت کنه ! داشت یادم می رفت . منم سمتش چرخیدم و گفتم : می خوام بخوابم، خسته ام.

ـ خیلی آتیشیه! خوش به حالت . کاش سیاوش هم اینطوری باشه!

چشم غره ای رفتم و گفتم : یکم حیا بد نیست ها!

از شوق چرخید اون ور و هر هر خندید ، ولی من دیگه خوابم نبرد . همش خواب پنیر تبریزی و هندونه با نون بربری داغ دیدم و تا صبح از صدای قارو قور شکمم خوابم نبرد!

 

چند روزی گذشت و منم تو خونه بودم و سرمو یه جورایی گرم می کردم .
یه روز که با سایه نشسته بودیم تو سالن و داشتیم منچ بازی می کردیم ، تلفن زنگ زد . تاسو ول کردم و دویدم سمت تلفن . سایه داد زد : رها ببین یک آوردی ها ، جر نزنی بگی شیش بود!
بی توجه به حرف اون تلفنو برداشتم و گفتم : بلهههههههه؟
صدای شاد و پر انرژی اش گوشی رو پر کرد : سلام رها!
ـ سلام ساناز . چیه ؟
ـ رها می دونی من خیلی دوسِت دارم؟ من می میرم برات ... جیگرتو بخورم ... عزیز دلم می خوای برات دلستر بگیرم، لیمویی؟
خودمو خیلی نگه داشتم که نخندم و با جدیت گفتم : من تلخشو دوست دارم یک ، بعدم چی می خوای؟
خندید و گفت : ای هلو ... ای شفتالو ... ای مربا ...
ـ خفه ... خفه ... زود کارتو بگو ، سایه داره جر زنی می کنه.
ـ بی ادب . انگار نه انگار چند روز دیگه داره شوهر می کنه.
یاد تاریخ عروسیم افتادم ؛ 1هفته و سه روز دیگه عروسیم بود . به زور لبهامو باز کردم و گفتم : کارتو بگو.
ـ ببین من و سیاوش می خوایم با هم بریم سفر ولی مامانم مطمئنا نمی ذاره . برای همین گفتم اگه تو هم بیای به مامانم بگم دارم با تو میام . این جوری خیلی خوبه ؛ هم آب و هوا عوض می کنیم ، هم من و سیاوش همدیگرو بهتر می شناسیم.
تو دلم قند آب شد : آره خوبه ... ولی گم نشیم . منم دیگه وقت کنکورمه ... تازه به قول تو چند روز دیگه هم عروسیمه ... شاهین نمی ذاره.
ـ میذاره . تو یک ماچ از لپش بکن واست ملق ( معلق ) می زنه!
خندیدم و گفتم : من رانندگی بلد نیستم .
ـ بابا سیا بلده و من به مامانم گفتم تو تصدیق داری.
ـ خدا بکشتت . من نمی دونم سیا به چیه توی خل و دیوونه دل خوش کرده!
در حال سر و کله زدن با ساناز بودم که اف اف به صدا دراومد . سایه به طرف اف اف رفت و درو باز کرد .
ـ ساناز یکی اومد . بذار ببینم کیه.
ـ باشه . گود بای.
ـ خدافظ.
همزمان با گذاشتن گوشی قامت شاهین دم در ظاهر شد ؛ چقدر لباس سفید بهش می اومد . کفشاشو دم در رها کرد و اومد تو.
ـ سلام.
من و سایه جواب سلامشو دادیم . روی مبل نشست و من رفتم روی زمین نشستم : سایه جر زدی ؟ مهره آبیه تو خونه بود.
سایه به آشپزخونه رفت تا میوه بیاره و از تو آشپزخونه داد زد : نخیر ، نبود . دروغ نگو.
شاهین که به من خیره شده بود ، آروم گفت : منچ بازی می کنی؟
ـ آره ، عیبی داره؟
و مهره ی قرمز رو از تو خونه ی سایه ورداشتم ، گذاشتم زیر در قندون و خنده ی شیطانی کردم.
شاهین هم قهقهه ای سر داد و گفت : ای شیطون .
ـ روشنک خونه شما بود؟
روی مبل جا به جا شد و گفت : آره ... آخر شب با بابات میاد خونه.
سایه با ظرف میوه اومد تو سالن و اونو گذاشت رو میز . من که هنوز خوب مهره ها رو جابه جا نکرده بودم ، گفتم : سایه یه پفک تو کابینته ، برو وردار بیار . حال میده وسط بازی.
سایه هم دوباره به آشپزخونه رفت ، با پفک برگشت و نشست . سر بازی وقتی فهمید من تو بازی دست بردم ، کلی جیغ و داد کرد و گفت : اون دفعه تو شمال هم همین کارو کردی وگرنه من می بردم و مجبور نبودم هزار تومن بهت بدم.
قهقهه ای زدم ولی یهو یاد حرف های ساناز افتادم . روی مبل نشستم وگفتم : ساناز می گفت بریم سفر.
سایه گفت:خودتون دو تا؟
به دروغ گفتم : آره دیگه ... اونجا هم که ویلای عمو هست ، امن امنه.
سایه شونه اشو بالا انداخت وگفت : باشه برید . خوش بگذره!
شاهین کش و قوسی به تنش داد و گفت : سایه جون مرسی دیگه ! ما برگ چغندریم ؟مثلا من نامزدشم ها!
سایه سیبی ورداشت و بی تفاوت گاز زد . شاهین هم پفکو باز کرد وگفت : من اجازه نمیدم بری . ما یک هفته دیگه عروسیمونه!
درحال جمع کردن منچ گفتم :کی از تو اجازه خواست ؟ من می خوام برم . هنوز نه به باره نه به دار ، باید اجازه بگیرم؟
عصبانی پفکی در دهنش گذاشت و گفت : مگه از رو نعش من رد بشی!
پوزخندی زدم و پامو روی پام انداختم : با کمال میل از روی نعشت هم رد میشم.
معلوم بود بهش برخورده : حالا بذار طلاقت بدم ، دیگه پررویی نکنی.
قهقهه ای زدم و گفتم : هه تو عقد کردنم موندی!
سایه : بس کنید دیگه . شاهین میای واسم فال ورق بگیری؟
شاهین : البته ... برو بیار تا بگیرم
سایه که رفت ، شاهین پفک رو بالای سرش گرفت و خورده های ته پفکم خورد . بعد گفت : آرزوی رفتنو به دلت میذارم.
شکلکی درآوردم و گفتم : برو بابا رمال . تو برو فالتو بگیر.
سایه ورقا رو دست شاهین داد . بعد از فال ورق که من خیلی بهش اطمینان داشتم ، سایه گفت : من یه فال کف دست بلدم که تعداد بچه ها رو معلوم می کنه . می خواین براتون بگیرم؟
من : نه لازم نکرده . واسه خودت بگیر .
شاهین : نه بگیر ...
سایه به زور کف دست منو گرفت و بعد از بررسی فراوان گفت : ااه... 5 تا . چه خبره؟
پوزخندی زدم و گفتم : برو بابا ... چرنده!
شاهین : راست راسته . من دوست دارم ده تا بچه داشته باشم.
با این حرفش من گر گرفتم و بهش چشم غره رفتم . سایه گفت : رها طلاقتو بگیر وگرنه میشی معلم مهد کودک.

اون شب من جلوی چشم شاهین زنگ زدم به ساناز و گفتم که میام ! بلند و واضح هم گفتم تا شاهین بشنوه و دستش بیاد که از این خبرا نیست . شاهینم یکسره تو خونه ما خورد و فیلم دید . قرار شد فردا عصر راه بیفتیم تا شب اونجا باشیم . روشنکم یه بند بیرون بود ؛ دنبال لباس عروس و ... 
از صبح مهین اومد دنبال روشنک که برن دنبال فیلم بردار و عکاس . تقریبا همه کارا انجام شده بود . منم از نبود روشنک سوءاستفاده کردم و کلی هم قربون صدقه سایه رفتم تا روشنکو راضی کنه . بعد با تاکسی رفتم دم قرار یعنی نزدیک خونه سیاوش اینا . ماشین سیاوش یکم جلوتر از خونشون پارک بود ، به سمتش رفتم .
سیاوش تکیه داده بود به در ماشین و بادیدن من سلام و احوالپرسی گرمی کرد .پیش ساناز عقب نشسته بودند.
ـ چرا پشت نشستی؟ برو جلو راحت باش . دیگه از این وقتا گیرت نمیادا!
خندید و گفت : الان نمیشه . منتظر راننده ایم !
ـ راننده ؟
داشتم تو ذهنم کلمه رو حلاجی میکردم که سیا اومد تو ماشین و روی صندلی بغل راننده نشست . گفت : اومد .
اومد؟ کی اومد؟ گیج و منگ بودم که یه پسر دیگه هم اومد و روی صندلی راننده نشست . به سمت عقب برگشت و گفت : خوبی ساناز جون ؟
شاهین بود ؛ ای خدا اینجا هم دست وردار نبود ! می خواستم شاهین و سیا و سانازو به فحش بکشم
به من زل زد و با قیافه تردید باری گفت : اِه شما چقدر آشنایین ... شما رو جایی ندیدم؟
از حالت شوک خارج شدم و گفتم : چرا تو قبرستون.
هر سه پقی زدند زیر خنده . شاهین ماشینو روشن کرد و از آیینه به من زل زد : یادم اومد ، من یه بار با شما نامزد کردم .
از عصبانیت پامو محکم به صندلی جلو کوبیدم . سیا درحالیکه می خندید ، گفت : شاهین ، این رها انقدر خوشحال شده که داره به صندلی من شاخ می زنه . بابا کمرم شکست رها جون.
ساناز همچنان داشت می خندید . نگاهش کردم و گفتم : مرض ....کوفت ... اگه من گذاشتم عروسی شما سر بگیره . الان زنگ می زنم به زن عمو میگم دختر جنابعالی با سیا خان دیت گذاشتن شمال.
ساناز شدت خنده اش بیشتر شد . شاهین گفت : وا به این دوتا چیکار داری عزیزم ؟ خودم خواستم بیام . آخه یه دوست دختر تو شمال دارم دلم براش تنگ شده.
زیر لب گفتم : عوضی.
شاهین بالاخره ماشینو روشن کرد و خواست راه بیفته که من داد زدم :کجا ؟ من پیاده میشم .
دست بردم که درو باز کنم که شاهین با قفل مرکزی درو قفل کرد و گفت : رها من ماه عسل نمی برمتا ! همین ماه عسلمونه ... فردا نگی منو ببر ماه عسل
سیا و ساناز از خنده کبود شده بودند.
من همچنان می خواستم پیاده بشم و حرص می خوردم . ماشین به راه افتاد و من تا خود نور داشتم می گفتم : نگه دار پیاده میشم!

 

خلاصه از سفر برگشتیم و بلاخره ما رو پای سفره عقد نشوندند. همه چیز عین فیلم بود ؛ سریع و بی اراده . از آرایشگاه بر گشتیم ، خانم آرایشگر کارشو خیلی خوب بلد بود و من رو با رنگ نقره ای عالی درست کرده بود . به طوری که مثل ملکه برفی شده بودم ، با نیمتاج و تور . خودم می خواستم خودمو ماچ کنم . کارش بیست بود . بعد از اتمام کارش بهم گفت که خودم زیبا بودم و گرنه آرایش اینقدرها تاثیر نداره . خلاصه شاهین وارد شد و با دیدن من مات و مبهوت و با دهان باز توی چشمام زل زد . جلو اومد و پیشونیمو بوسید :چقدر ناز تر شدی!
ساناز:اوه در انظار عمومی ؟ وقت واسه این کارا زیاده . برید تو خونه اتون ، اینجا زن و بچه نشسته
چشم غره ای بهش رفتم ، بعد از همه خداحافظی کردم و گفتم که تو تالار می بینمشون.
نزدیک صدتا یا بیشتر عکس انداختیم و شاهین هم تا تونست تو این عکسا منو بغل کرد یا بوسید . جوری بود که عکاس بهش گفت : بابا این که همش مثبت 18 شد که ... نسخه دوم تایتانیک شد با این ژستاتون!
من از خجالت مردم . از دست شاهین همش باید زجر بکشم .
من توی جشن عروسی خودم همش نشسته بودم وشاهین یه بند رقصید. بهش گفتم اصلا حالم خوب نیس و برای همین اصلا طرفم نیاد که دوباره سنگ رو یخ میشه . هر چه به پایان عروسی نزدیک می شد ، ترسم بیشتر می شد . اگه نتونم جلوی شاهینو بگیرم چی... می تونم ، خیر سرم کمربند مشکی دارم تو کاراته.

دیگه پایان جشن رسید و من موندم و خونه و شاهین و البته ساناز که دقیقه های آخر رفت . یه آپارتمان 150 متری تو نیاوران . خیلی شیک بود و البته نسبت به خونه ما و شاهین اینا خیلی کوچک . دو تا خواب داشت و یه پذیرایی بزرگ . حین اینکه شاهین با باباش حرف می زد ، من رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم و تا نیست از شر این لباسای مضحک راحت شم . این لباس عروسی انقدر سخت به تنم رفته بود ولی سخت تر از اون دراوردنش بود. تا به اتاق رفتم یه تخت صورتی شیک که تاج بزرگی داشت جلوم نمایان شد . دکور اتاق صورتی و آبی بود ؛ واقعا رویایی بود . رفتم به سمت دراور گوشه اتاق تا یه لباس انتخاب کنم . بلاخره کشومو پیدا کردم ، ولی دریغ از یه لباس درست و حسابی . همش لباسای خواب تحریک کننده ! خدا لعنتت کنه روشنک ؛ این که گفت لباسای خودتو میذارم . همه رو بررسی کردم و از همه پوشیده ترشونو که البته زیاد هم پوشیده نبود ورداشتم ، ولی یک لحظه به نظرم بدجوری محرک اومد. یقه اش که باز باز بود ، دامنشم از زانوم بالاتر بود، پشتشم که باز بود . کلا نیم متر پارچه مصرف شده بود تا این لباس رو بدوزند . رنگشم که زرشکی جیغ بود . منصرف شدم ، با خودم گفتم لباس عروسیه که بهتره . اما همین که اومدم بزارم سرجاش ، صدای شاهین به گوشم رسید : چشم پدر ... نه خودش میگه پاتختی نمی خوام... به من چه... منم راحتترم... آره کاری نداری ...خدا نگهدار.
خواستم سریع لباسمو عوض کنم که شاهین خودشو به اتاق رسوند . لبخند موذیانه ای روی لبش بود . من اونو به چشم گودزیلا می دیدم ،آب دهنمو به زور قورت دادم و چیزی نگفتم .
ـ می خوای زیپتو باز کنم؟
سرمو پایین انداختم و گفتم : نه ، لازم نکرده . خودم می تونم.
ـ اگه راست میگی بکن ببینم.
درحالی که می خندید ، روی تخت نشست و پاشو روی پاش انداخت . دستم اصلا به زیپ نمی رسید و مدام مثل این توله سگا که دنبال دم خودشون می کنند و بهش نمی رسند ، تقلا می کردم . قهقهه اش به هوا رفت ، از تخت پاشد و به سمتم اومد . چشمام از ترس درحال بیرون پریدن از حدقه بود.
دستشو به پشتم برد و به راحتی زیپمو باز کرد و تا آخر پایین کشید .
ـ خوب می تونی بری حالا . مرسی.
گره کراواتشو شل کرد و گفت : تازه اومدم!
ـ برو بیرون . مسخره بازی در نیار.
خندید و در حالیکه می رفت بیرون ، گفت : باشه ، ولی 10 دقیقه دیگه میام تو .
وقتی رفت ، نفسمو بیرون دادم و با سرعت باد لباسمو عوض کردم . ولی وقتی خودمو تو آینه دیدم ، خوف ورم داشت ! رها ی خنگ ، اینطوری که کارت ساخته است!
موهای پرپشت و بلندمو که تا کمرم می رسید ، از قید تاج و تور راحت کردم و تا اومدم آرایشمو پاک کنم ، شادوماد تشریف آوردند تو.
با دیدن من ماتش برده بود ، کراواتشو شل تر کرد و گفت :رها ... چ ... وای دیوونه کننده شدی.
بی توجه به حرفش گفتم : خوب حالا می تونی بری تو اون اتاق بخوابی.
پقی زد زیر خنده : بخوابم؟ تو اون اتاق ؟ تو مثل این که خودتو تو آینه ندیدی ...
کتشو در آورد و روی تخت گذاشت . با ترس بهش گقتم :چرند نگو اگه تو نمیری ، من برم.
ـ بچه بازی در نیار . شب عروسیمونه ها.
به طرف در رفتم و گفتم : عروسیته که عروسیته . مبارکت باشه ! شب بخیر!
با یه جهش خودشو به در رسوند و درو قفل کرد : رها من اعصاب ندارما . نذار تو شب عروسیمون بجای عشق ورزی رو تخت جنگ کنیم .
از حرفش لرزه براندامم افتاد و بدو بدو به سمت دیوار رفتم و اونجا وایسادم. اون هم پیشم اومد و درست روبه روم وایساد . سعی کردم هلش بدم اونور که بازومو گرفت و خودشو به من چسبوند. بین لباش و لبای من یک سانت بیشتر فاصله نبود . چشمامو بستم و فکر کردم ؛ رها فکر کن فکر کن ...
صدای مربی تو گوشم پیچید . درصورتیکه راه دیگری نبود ، وسط پاها رو نشونه می گیرید و ضربه نهایی رو همون جا به عمل میارید . خودمم اون موقع همراه بقیه به حرف مربی خندیده بودم ، ولی حالا بهش نیاز پیدا کرده بودم . چشمامو که باز کردم، لبهای شاهین رو رو لبام حس کردم . با دستام کاری نمی تونستم بکنم چون شاهین سفت اونا رو نگه داشته بود . پاهامو عقب بردم و صاف زدم وسط پاهاش . بیهوش شد ، افتاد وسط اتاق و دستشو محکم روی محل ضربه گذاشت . انقدر آه و ناله کرد که ترسیدم طوریش شده باشه . از ترس کنارش نشستم و دستاشو گرفتم : شاهین ... شاهین ...
جوابی نداد.
ـ شاهییییییییییییین!
سرشو بالا آورد و گفت : از جلو چش ... مام گم ... شو ...آخخخخخخخ.
ـ باشه ... ولی ببخشید.
دلم براش سوخت ولی چاره ای نداشتم . در اتاقو باز کردم و سریع به اون یکی اتاق رفتم که اتاق کار شاهین بود . خدا رو شکر یه مبل تخت خواب شو توش بود ؛ روی اون دراز کشیدم و با نگرانی خودمو بدست خواب سپردم.

 


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی جمعه 16 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات