تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت هفتم


رمان دو راهی عشق و هوس

 


قسمت هفتم



به خونه که رسیدیم ، بازم مثل دیشب مهین اینا اونجا بودند . این دفعه هم خبری از اشکان نبود . نمی دونم شاهین چه زهر چشمی ازش گرفته بود که اصلا پیداش نبود ، البته مهین که می گفت با دوستاش رفته شمال .
زنگ رو که زدم سایه و روشنک به گرمی اومدند استقبالمون ، مهین هم تو سالن داشت با گوشیش حرف می زد . کنار سایه رو مبل نشستم و بقیه هم هر کدوم جایی رو انتخاب کردند و نشستند. مهین هم که تلفنش تموم شد ، کنار شاهین نشست و رو به من گفت : خوب شیرید یا روباه؟
من جوابی ندادم ، شاهین اما بادی به غبغب انداخت و با اعتماد بنفس گفت : جز شیر چه انتظاری داری؟




مامانش بغلش کرد و محکم سرشو بوسید : هیچی قربونت ... ناسلامتی پسر مهینی!
لب و لوچه ام بدون اینکه خودم بخوام ، از رو تمسخر کج شد . پوزخندی زدم و تو دلم گفتم : حالا انگار خودش چه جواهریه!
سایه : روشنک اینا رفتن یه باغ اجاره کردن تو نیاورون ...ترتیب همه چیزارو دادن.
فقط لبخند زدم که البته همونم زیادشون بود . دلم شور می زد ؛ چرا کامران دیگه زنگ نزد ؟! نکنه بهش برخورده ؟! فکر کرده اندفعه من می خواستم مسخره اش کنم ! خودم بهش زنگ بزنم؟! نه ولش کن به هوای اینکه می خوام با خاله حرف بزنم ، حالشو می پرسم و از سوءتفاهم درش میارم . تو فکر خودم بودم که سایه تکونم داد : اوه کجا سیر می کنی؟ میگم پاشو بپوش بینم چه شکلی میشی؟!
سرمو بالا آوردم و به پیراهن تو دستش نگاه کردم . اولین چیزی که تو لباس نظرمو جلب کرد ، رنگ مسی اکلیلیش بود که خیلی تو چشم می زد ! وای خدا چه نازه ! البته اینو تو دلم گفتم ولی تو واقعیت با بی تفاوتی اونو گرفتم ، بالا آوردم و شروع به بررسی اون کردم ؛ دکلته بود و بالای سینه اش پر از سنگ دوزی ، یکم زیاد باز بود. قبل از اینکه بگم خیلی بازه ، شاهین کنارم اومد و گفت : نترس انقدرها هم بی فکر نیستم ، یه شال داره اونو بندازی رو شونت دیگه چیزی پیدا نیست .
لباس تا پشت کمرش لخت بود ، شونه هامو بالا انداختم و سلانه سلانه تو اتاق سایه رفتم تا بپوشمش . پوشیدنش خیلی سخت بود ، ولی به هر جون کندنی بود پوشیدمش . پشتش باز تر از اونی بود که فکر می کردم . لباسو پوشیدم و تو آیینه خودمو نگاه کردم . واقعا قشنگ بود و انداممو عالی نشون می داد. من مونده بودم شاهین چه جوری انقدر خوب اندازه منو داشت ؟! اما نمی تونستم با این لباس برم بیرون ، واقعا از خجالت می مردم . با احتیاط درو باز کردم ،پاهام از خجالت می لرزید . وقتی روبه روی بقیه ظاهر شدم ، اولین واکنش صدای جیغ سایه بود : وای رها چقدر ماه شدی! مهین : ماشالله عین مانکنها می مونه.
اما روشنک فقط سر تکان داد و لبخند زد، در آخر گفت : مبارکه.
داشتم عکس العمل شاهینو دید می زدم و زیر چشمی می پاییدمش ؛ چشم از من بر نمی داشت و لبخند می زد . اما خوشحالی همه وقتی تکمیل شد که حلقه ها رو دیدند و من همچنان بی تفاوت به همه زل زده بودم . لباسو در آوردم و به دست سایه دادم تا یه جوری که چروک نشه اونو تو جعبه بذاره و بعد با اجازه از همه به اتاقم رفتم .
روی تخت نشستم و گوشیمو از جیبم در آوردم ؛ یک پیام . با خوشحالی بازش کردم ، قلبم تند تند می کوبید . کامران ود . نوشته بود « سلام . خوب مارو می پیچونی ها ... مهسا کیه دیگه؟! »
براش زدم « سلام ببخشید یه مزاحم پیشم بود
می دونستم اون موقع جواب نمیده ، چون حتما تو اتاق عمل بود . کش و قوسی به خودم دادم و خمیازه ای کشیدم . به سمت کمدم رفتم و لباسامو درآوردم . درحال عوض کردن لباس بودم که بدون در زدن اومد تو!
در حین آویزون کردن مانتوم به چوب لباسی گفتم : طویله نیستا ....بلد نیستی در بزنی؟
بی خیال روی تختم نشست و گفت : جدی؟ من فکر کردم هست وگرنه در می زدم .
و قاه قاه خندید.
در کمدو قفل کردم و گفتم : خیلی بی ادبی . هم بی ادب هم بی شعور.
لبخندی زد و گفت : ناراحت شدی ؟
ـ نه خوشحالم شدم !رفته پیش دوست دخترش بدون اینکه از من بپرسه لباس خریده ، حلقه رم بدون نظر من خریده ، تازه می پرسه ناراحت شدی
ـ عیب نداره . بیا بوست کنم از دلت در بیاد.
با لحن کشداری گفتم : خفه شو پسره ی ... بی ... استغفرالله ! پاشو ، پاشو گمشو بیرون می خوام بخوابم.
روی تخت دراز کشید و گفت : خب بخواب ، منم خیلی خوابم میاد.
کنار تخت وایسادم و دستمو به نشانه تهدید به طرفش گرفتم :گم میشی بیرون یا سایه رو صدا کنم؟
انگشتمو گرفت و منو روی خودش انداخت . از خجالت گر گرفتم و اومدم بلند شم که با دستاش مانع شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد.
ـ ولم کن احمق!
ـ دفعه آخرت باشه منو تهدید می کنی جوجو ! بگو غلط کردم !
در حالیکه تقلا می کردم ، گفتم : غلط کردی.
خندید و محکم تر گرفتم :گفتم بگو تو غلط کردی نه من ... میگی یا نه؟
دستمو به زور آزاد کردم و تو صورتش یه چنگ انداختم . صورتش خراش افتاد و آخ کوچکی گفت ولی ولم نکرد : حالا دیگه چنگ می اندازی جوجه؟
با اون دستم یه چنگ دیگه انداختم تو صورتش و گفتم : کجاشو دیدی؟ اگه ولم نکنی کل صورتتو با ناخونام خط خطی می کنم.
قهقهه ای زد و گفت : اوه ، اوه ، چه غلطا؟
و دو تا دستمو با یه دستش محکم گرفت و با اون یکی دستش هم منو محکم نگه داشت : حالا چی عزیزم؟
تنها چیزی که به فکرم رسید ،گاز گرفتن بود . برای همین محکم بازوشو گاز گرفتم ، بازوش عین سنگ سفت و ماهیچه ای بود ، با این حال دردش اومد . ولم کرد و داد بلندی کشید : وحشی آمازونی.
از روش سریع بلند شدم و با متکا محکم تو سرش کوبیدم : الاغ خر... عوضی ... 
همین جور با متکا تو سرش می زدم و اون هم با یه دست جای زخمو نگه داشته بود و با یه دست هم خودشو از ضربه های متکا حفظ می کرد . درحال جنگ و دعوا بودیم که سایه در زد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه اومد تو ! من و شاهینو که دید ، از تعجب شاخ در آورد . من و شاهین هم بهت زده بهش نگاه می کردیم
سینی پر از خوراکی رو روی میز کامپیوتر گذاشت و گفت : شما دو تا چرا مثل سگ و گربه افتادید به جون هم؟
شاهین لبخندی زد و موذیانه نگام کرد : می بینی سایه منو در عین مظلومیت داره کتک می زنه.
سایه اومد حرف بزنه که چشمش افتاد به دست شاهین که رو بازوش بود : شاهین بازوت طوری شده ؟
چشمام گرد شد . با التماس بهش خیره شدم که یعنی «تو رو خدا چیزی نگو » ولی اون با قساوت تمام کار خودشو کرد : هیجی خواهرتون برام ساعت کاشته!
ـ رها گازش گرفتی؟
نگاه خشمگینی به شاهین کردم وگفتم : به خدا فقط یه شوخی بود
اما حالا مگه سایه ول کن بود؟! لبخندی معنا دار زد و به سمت در رفت : این خوراکیا رو بخورید . ممکنه در اثر شوخی انرژیتون تحلیل بره ! زیادم شوخی نکنید . بقیه شوخیهارم بذارید واسه بعد عروسی
و بعد همراه زدن چشمک دوباره درو بست و رفت.
با عصبانیت سیبی رو پرت کردم طرفش . البته هدفم مخش بود ولی جا خالی داد و با دست سیبو رو هوا گرفت .
ـ خیالت راحت شد احمق؟
ـ آره ... دلم خنک شد ... 
و بعد گازی به سیب زد که نصف سیب تموم شد . منم ناراحت از فکرایی که سایه ممکن بود راجع بهم بکنه ، گفتم : الان سایه چه فکری می کنه؟
شاهین هم با لحن جدی گفت : اول یه دونه از اون پرتقالا بده تا بهت بگم.
منم از بس ناراحت بودم و تو فکر ، پرتقالو گداشتم تو بشقابی که سایه آورده بود و با چاقو بهش دادم. بهم لبخندی زد و بعد از گفتن « مرسی» ، گفت : هیچی ، فکر بدی نمی کنه . آخرش اینه که تو به زور می خواستی منو مورد هتک حرمت قرار بدی!
از عصبانیت زیر لب فحشی نثارش کردم و اون هم صدای قهقهه اش کل اتاقو پر کرد . به دم در که رسیدم و خواستم از اتاق خارج شم ، صدام کرد : رها!
درو نیمه باز نگه داشتم و گفتم : بگو.
ـ پس بقیش چی ؟
اخم کردم و گفتم : بقیه چی چی؟
ـ شوخیمون دیگه . نمیخوای شوخیمونو تموم کنیم؟ 
درو محکم بهم کوبیدم و خارج شدم . درحین رفتن گفتم: دلقک مسخره!

 

ثانیه ها عین ساعت می گذشت و من هم اصلا خوابم نمی برد . هی تو رختخواب غلت می زدم و خودمو گول می زدم که خوابم میاد ، اما چشمام عین جغد باز بود . دوباره غلتی زدم و پتو رو بالاتر کشیدم که با صدای ویبره گوشی که رو میز بود و سکوتو می شکست ، قلبم ریخت . گفتم « وای حتما کامرانه » و با اشتیاق گوشی رو برداشتم ؛ 2 تا پیام .حتما یکیش وسط شام رسیده و من متوجه نشدم . برای همین هم سریع پیامو باز کردم ؛ «کاری نداشتم فقط می خواستم یادآوری کنم که شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره
می خواستم گوشی رو بکوبم تو دیوار؛ شوخی هاشم مثل خودش بی نمک و مسخره اس!
اما قبل از اینکه گوشی رو بذارم رو میز و دوباره غلت بزنم ، یادم اومد یه پیام دیگه دارم ؛ « فردا بیا اینجا
حرصم گرفت . آقا دستور می دادند ! هرچند دستور داده بود ولی عیب نداشت ، آخه دوست داشتم برم . حالا چه جوری روشنکو بپیچونم؟
مثل این که امشب خوابیدن به ما نیومده ! تا صبح غلت می زدم و فکر می کردم که چه جوری روشنکو بپیچونم!

صبح با زود پاشدم و گفتم زودتر برم و زودتر برگردم ، خیر سرم فردا نامزدیمه ! مانتو و شلوار طوسیمو که با رنگ چشمام ست بود پوشیدم با یه شال طوسی ورساچ . پاورچین پاورچین داشتم از خونه خارج می شدم که که صدای روشنک باعث شد سر جام فریز شم.
ـ عزیزم کجا کله سحر؟
ـ هیچ جا ! دارم با شاهین میرم بیرون.
دست به سینه به دیوار تکیه داد و چشماشو ریز کرد :کله سحر؟ مگه می خواید برید کله پزی؟
ـ کله سحر نیس . ساعت دهه!
از دروغی که گفته بودم خودم داشتم شاخ در می آوردم ، آخه شاهین الان تو پاساژ سرکاره ، مطمئنا ضایع میشم. ولی راهی بود که رفته بودم و راه برگشت نداشت و باید پای دروغم می موندم . حالا از من اصرار ، از روشنک انکار. وای خدا عحب کنه ایه! ول کن نبود ، منم درمونده با بیچارگی گفتم : بابا اگه باورت نمیشه ، زنگ بزن از شاهین بپرس!
ـ باشه برو.
نفس راحتی کشیدم و راهی شدم .

دم خونه خاله اینا یه ماشین شیک و پیک پارک شده بود . دوبار در زدم ، چیزی حدود سه دقیقه بعد کامران درو باز کرد : سلام.
ـ علیک . برای چی گفتی بیام اینجا؟
اشاره کرد که برم تو . منم رفتم تو و با هم تا ویلا هم قدم شدیم : هیچی لیدا اومده، داشت سر منو می خورد . گفتم تو بیای اینجا سرتورَم بخوره!
بدم نمی اومد ببینمش ولی از طرفی هم حسادت داشت ذره ذره امو می خورد . با این حال به خودم مسلط شدم و گفتم : آها پس این ماشین شاسی بلند آلبالویی مال لیدا خانمه!
ـ آره . حال می کنی چه نامزد پولداری دارم؟
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم « نامزد منو ندیدی
با هم رفتیم تو . هر قدمی که برمی داشتم دلشوره ام بیشتر می شد . اما بالاخره دیدمش . اول سلام کردم و بعد غیابی از نوک سر تا کف پا وراندازش کردم ، خیلی لاغر بود . آرایش غلیظی کرده بود ، دماغشم کاملا معلوم بود که عملیه ، سبزه بود ، درکل بد نبود ، ولی به زیبایی من نمی رسید . موهای سرش زرد زرد بود ، اما تو نگاهش یه جور... منو عین رقیب نگاه می کرد ؛ البته نوع نگاه من به اون هم همچین بهتر از اون نبود . جلو رفتم و باهاش دست دادم .کامران هم وایساده بود و نگاهمون میکرد . البته بهم معرفی مون هم کرد.
روی مبل نشستم و گفتم : شما خانم زیبایی هستید ، به کامران تبریک میگم . سلیقه خوبی داره!
ناز و عشوه تو صداش موج می زد : نه عزیزم ، تو خودت خیلی نازی.
از سکوت خسته شدم :کامی ، خاله جون کجان؟
ـ مامان ، حمامه . الان میاد.
ـ من باید زود برم ...کار دارم.
ـ کجا ؟ من و لیدا می خوایم نهارو بیرون بخوریم . خوشحال می شیم تو هم مارو همراهی کنی!
لیدا هم با لوندی گفت : آره عزیزم ، ما خوشحال میشیم ... بمون دیگه!
تو دلم گفتم « آره جون خودت
اما قبول کردم ؛ چون دلم واسه خاله هم تنگ شده بود .
همه ساکت نشسته بودیم و همدیگه رو نگاه می کردیم که خاله از تو اتاق صدام کرد
ـ رها جون خاله بیا اینجا!
بدو بدو رفتم تو اتاقش . داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. همه رفتاراش منو یاد مادرم می انداخت : رها جون عروسمو دیدی؟
ـ آره خاله دختر نازیه ! مبارک باشه.
ـ ای بابا خاله . پسرمو پیر کرده ... دختره ی ... چی بگه آدم ؟ الان سایه باید عروس من می شد. این دختره مثل اینا که ویار دارن هوس می کنه . من نمی دونم چرا محتشم نمی ذاره خود کامران انتخاب کنه؟!
از حرفش دلم گرفت ؛ یعنی اگه لیدا هم پاش وسط نبود خاله می رفت خواستگاری سایه؟

اون روز خیلی غمگین بودم و حتی تو رستوران هم دل و دماغ غذا خوردن نداشتم . یه جورایی حس کردم کامران دلش برام می سوزه که هی منو صدا میکنه بریم بیرون . این لیدا هم انقدر تو رستوران از کامی آویزون شد که توجه همه رفته بود روی ما . داشتم با چنگال یه سیب زمینی سرخ شده رو سوراخ سوراخ می کردم که گوشیم زنگ خورد. شماره رو نگاه کردم ، عکس شاهین اومد رو صفحه ؛ وای خدای من ! حتما روشنک بهش جدی جدی زنگ زده . وای حالا چه کنم ؟
بالاخره تمام جراتمو جمع کردم و با معذرت خواهی زیاد رفتم گوشه رستوران : بله؟
ـ بله و مرض ! بله و کوفت! کدوم گوری هستی ؟
صداش از عصبانیت دورگه شده بود . منم داشتم از ترس می لرزیدم ؛ چون تا به حال چند بار عصبانیتشو دیده بودم ، با این حال کم نیاوردم . محکم گفتم : به تو چه ... سر من داد نزن!
ـ چرت نگو . میگم کدوم قبرستونی هستی ساعت سه ظهر ؟ چرا به دروغ گفتی پیش منی ؟
ساعتمو نگاه کردم ؛ سه و نیم بود . صدای دادش توی گوشی پیچید ، به طوری که گوشم درد گرفت و دهانه گوشی رو از گوشم دور کردم.
ـ بذار بیای خونه ، حالتو جا میارم.
ـ خب حالا ... با مهسا بیرونم.
ـ دِ دروغ نگو . با هزار بدبختی شماره اشو از دفترچه تلفن گیر آوردم ، بهش زنگ زدم، میگه اینجا نیست . چرا دروغ میگی ؟ اگه من گذاشتم تو دیگه از خونه پاتو بذاری بیرون!
اشک تو چشمام جمع شده بود . کامران اومد کنارم و گفت : رها بریم دیگه!
وای ، دعا دعا می کردم صداش تو گوشی نرفته باشه ! بهش اشاره کردم برو من الان میام ، اونم رفت و دوباره نشست سرجاش . خدا رو شکر شاهین صداشو نشنیده بود.
ـ کجایی ؟ می خوام بیام دنبالت!
ـ نمی خواد بیای . خودم میام!
دوباره فریاد زد و قاطعانه گفت : رها با تواَم . میگم بگو کجایی ، میام دنبالت.
ـ خیلی خب ، بیا ونک خیابون....
داشتم آدرس می دادم ، اما اصلا حواسم به کامران نبود . چه جوری اونو بفرستم بره؟! آدرسو دادم و گوشی رو قطع کردم
فکری به ذهنم رسید ، رفتم سر میز کامران اینا .
ـ کامران شما برید . من می خوام برم انقلاب ، واسه کنکور کتاب بخرم .
کامران و لیدا قبول کردند و بعد از خداحافظی رفتند.

من موندم و شاهین عصبانی که تا بیست دقیقه دیگه می رسید.

 

جلوی در رستوران وایسادم و منتظر شدم بیاد . هوا سرد بود و من هم فقط یک سویشرت نازک تنم بود . بالاخره آقا سرو کله اش پیدا شد ، اخماش بد جوری تو هم بود . از ماشین پیاده شد ، درو باز کرد و با سر اشاره کرد برم تو . منم جایز ندیدیم باهاش کل کل کنم ، برای همین آب دهنمو قورت دادم و سوار شدم . در ماشینو محکم بست . خودشم سوار شد ولی ماشینو روشن نکرد ، فقط به من زل زد و با لحنی که یک قطره مهربونی توش نبود ، گفت : اینجا چکار می کردی؟
درحالیکه از اضطراب با انگشتام بازی می کردم ، آروم گفتم : تو رستوران میرن که چیکار کنن؟
با مشت روی فرمان کوبید ، چنان که لرزه بر اندامم افتاد .
ـ سوال منو با سوال جواب نده دختره ی احمق!
چشمام گرد شد و گفتم : خوب اومدم نهار بخورم.
ـ آهان.... با کی؟
توی جام گلوله شدم و خودمو جمع و جور کردم . دهنم خشک شده بود ، لبمو تر کردم و به زور گفتم : با خودم ... هوس پیتزا کرده بودم.
مثل کارآگاها چشماشو ریز کرد و نگام کرد : پس چرا به روشنک گفتی با منی؟
ـ آخه نمی ذاش بیام.
سری تکان داد و دستشو به طرف فرمون برد تا با سوییچ ماشینو روشن کنه ، اما انگار که چیزی یادش بیاد ، دستشو از روی فرمون برداشت و به سمت من چرخید : وایسا ببینم...
قالب تهی کردم . این که داشت خر می شد ، پس چرا دوباره ...
سرشو جلو آورد و تو چشمام زل زد . چشمای مشکیش آدمو می ترسوند : روشنک می گفت تو از ده صبح زدی بیرون ... الان پنجه!
دوباره آب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم. با دست موهای پرپشت قهوه ایشو که وحشیانه تو صورتش ریخته بود و اونو صد برابر جذاب تر کرده بود ، از کلافگی عقب زد و با صدای دورگه و عصبانیش آروم گفت :کدوم گوری بودی؟
ـ بابا همین دورو برا بودم ... به خدا جای بدی نبودم ، با یکی از دوستام رفتم سینما.
وای چقدر چرند می گفتم ! انقدر عصبانی شد که یقه امو گرفت و منو به سمت خودش کشید : راستشو نمی خوای بگی ، نه؟
سعی کردم دستاشو از یقه ام جدا کنم ، ولی عین کنه چسبیده بود بهم .
ـ ولم کن روانی.
ـ آدمت می کنم . بذار بریم خونه
انقدر ترسیده بودم که درو ماشینو باز کردم و پریدم پایین . بدو بدو داشتم از پیاده رو در می رفتم که دنبالم اومد و از پشت بازومو گرفت . داد زدم : ولم کن ! حالم ازت بهم می خوره!
اما اون بدون اینکه حرفامو گوش بده ، بازومو گرفت و قصد داشت منو به زور سوار ماشین کنه . توجه همه به سمت ما بود ، دیگه داشتم از خجالت آب می شدم . ناچار سوار شدم . تا خونه گریه کردم ، انقدر گریه گردم که همه ریملام ریخته بود تو صورتم .
شاهین دستمالی به سمتم گرفت . با لحن دستوری گفت : بگیر بزکتو پاک کن . خاتون الان خونه اتونه ، ببینتت بیچاره امون می کنه.
دستمالو گرفتم و گفتم : خاتون؟ اون دیگه چرا؟
همونجوری که رانندگیشو میکرد و به جلوش خیره شده بود ، گفت : ناسلامتی مامان بزرگمه ها ... اومده عروسی نوه ارشدش شرکت کنه!
زیر لب گفتم : از همه اتون بدم میاد.
تا رسیدن به خونه دیگه هیچکدوم حرف نزدیم . همین که رسیدیم به خونه ، انبوهی از کفشا رو دم در دیدم : اه ، لعنت! باز معرکه گیریه!
شاهین کفشاشو تو جا کفشی گذاشت و گفت : مثلا فردا جشن نامزدیمونه ها!
لبمو کج کردم و گفتم : روشنک می دونه من با تو نبودم؟ 
ـ نه ، بهش گفتم با من بودی . به رو خودت نیار!
نگاهی به چکمه جلف و سفید سمیرا که دو ردیف زنجیر ازش آویزون بود ،کردم و گفتم : اَه! مادر بچه اتم اینجاس!
توقع داشتم عصبانی بشه ولی دستشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و گفت : مادر بچه هام تویی!
پسش زدم و گفتم :کورخوندی !

 

لبخندی زد و گفت : می بینیم!
دستشو از دور کمرم به زور جدا کردم . بازوشو آورد جلو که یعنی مثل زوج ها ی خوشیخت دستشو بگیرم ، منم بالاجبار بازوشو گرفتم و درو باز کردیم . بادیدن ما همه شروع کردن به هلهله و دست زدن . خاتون ، مادر روشنک هم داد زد : ماشالله پسرم!
نگاهم به دنبال سمیرا بود ، پیش سیاوش نشسته بود .حتی ساناز اینا و همه ی خانواده پدرم هم اومده بودند. بالاخره سمیرا رو دیدم ، نشسته بود کنار مادرش . حسادتو می شد تو نگاش دید . نمی خواستم زیاد باهاش رو در رو بشم ، برای همین دستمو از شاهین جدا کردم و بعد از احوالپرسی مفصل با همه رفتم و پیش ساناز نشستم . ساناز بغلم کرد و گفت : بالاخره کوتاه اومدی ؟
لبخندی اجباری زدم و گفتم : می بینی که !
سیاوش طی مجلس همه نگاهش رو به ساناز بود ، سمیرا هم اصلا نگاهم نمی کرد . نمی دونم گفته های سمیرا راجع به اون بچه راست بود یا نه ، ولی برام اهمیتی هم نداشت . من به زودی طلاق می گرفتم و نیازی به کنکاش نبود .
روشنک ازم خواست به حموم برم و زود بخوابم . چرا که فردا روز سختی در پیش بود...

با صدای شاهین از خواب پاشدم : رهااااا....رهااا پاشو دیگه همه منتظرن ! بابا آرایشگر منتظره!
پتو رو روی صورتم کشیدم و گفتم : زهرمار.
خلاصه از خواب پا شدم . همه چیز خیلی زود گذشت ، تا به خودم اومدم توی باغ داشتم با شاهین راه می رفتم و از مهمون ها پذیرایی می کردم ...

 

همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود . من هم هنوز تو شوک بودم ، زیر لب همش به شاهین فحش می دادم : ای تو روحت ... بمیری!
ولی اون بی خیال رفته بود وسط دوستاش و می رقصید . دخترهای جوون هم اون کنار وایساده بودن و براش غش و ضعف می رفتند . منم توی سالن مثل ملکه ی مصر بر صندلی نشسته بودم و نظارت می کردم ؛ همه خوشحالن ، الا من! کاش کامی رو هم دعوت کرده بودم ، اگه بهش می گفتم نامزد دارم ، چه حالی می شد؟ خب معلومه ، هیچی! الکی نباید دلمو خوش می کردم . تو تفکرات خودم غوطه ور بودم که ساناز عین آوار روی سرم خراب شد و کنارم روی صندلی شاهین نشست : شوهرت مجلسو ترکونده! نگاه ، سمیرا رو ببین چه لوندی می کنه!
اسم سمیرا که می اومد چندشم می شد ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم : آره ...خوب می رقصه.


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی سه شنبه 13 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات