تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت ششم


رمان دو راهی عشق و هوس

قسمت ششم


 

صبح زود از خواب پاشدم . نگاهی به دور و بر کردم ، هوا آفتابی بود ، از بارون متنفر بودم، برای همین با دیدن آفتاب خیلی خوشحال شدم . کنار پنجره رفتم و بیرونو نگاه کردم ، احتمالا بابا اینا بعد از ظهر می رسیدن . رفتم جلو آیینه نگاهی به خودم انداختم . آرایش ملایمی کردم و مانتوی قرمزم رو هم که خیلی دوست داشتم ، پوشیدم . هنوز سایه خواب بود و نرگس هم هنوز نیومده بود . دیگه حوصله کار رو هم نداشتم ، تصمیم گرفتم بدون اینکه کسی بفهمه استعفا بدم ، زنگ اف اف که خورد ، سریع رفتم دم در و سوار شدم
تا مقصد نزدیک یک ساعت طول کشید ، من هم در بین راه یک چرت حسابی زدم و با صدای کلفت راننده بیدار شدم : خانم رسیدیم.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم ، جلوی در آهنی بزرگی قرار داشتم که از لابه لای میله هاش پیچک ها رد شده بودند ، یک خونه باغ قدیمی . خونه زنگ نداشت ، سکه ای از جیبم در آوردم و با سکه به روی در آهنی کوبیدم تا بلاخره صداشو شنیدم . کامران بود ، چه صدای جذابی داشت ! 




نمی دونم چرا از شدت هیجان چشمامو بستم . صدای پاش رو علفا و برگهای خشک می شنیدم ، چرا همه چیز مثل رویا بود ؟!
در آهنی با صدای گوش خراشی باز شد ، چشمامو باز کردم و آروم سرمو بالا آوردم ؛ خدای من این کامرانه ؟! چقدر بزرگ شده ، مرد شده . هیکل و قدش مثل شاهین بود ، چشماش قهوه ای روشن بود . پوست برنزه اش آدم رو یاد شاهزاده های افسانه های والت دیرنی می انداخت . من مبهوت اون شده بودم و اون مبهوت من . آروم گفت : خیلی بزرگ شدی و البته زیبا!
لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم :تو هم خوب بزرگ شدی ... می تونم بیام تو؟
بلند خندید : آخ منو ببخش . اصلا حواسم نیس!
با هم شانه به شانه توی باغ قدم زدیم ، اما مسیر تمامی نداشت . سکوتو شکوندم :خاله کجاست ؟ بیداره؟
ـ آره از دیشب چشم رو هم نذاشته!
دلم برای دیدن خاله ام به طپش افتاده بود ، بعد از من ، او شیبه ترین فرد به مادرم بود .من می تونستم نگاه مادرمو از اون بطلبم...
با هم وارد خونه شدیم . در چوبی قدیمی باز شد و من خاله رو دیدم ... نمی دونم چرا اما مثل دیوانه ها به سمتش رفتم و خودمو توی بغلش انداختم ، حتی به خودم فرصت ندادم که درست نگاهش کنم . آغوشش گرم بود و امن ، همه ی غمهای دنیا از دلم رفت ، زار زدم : خاله جون ... خاله جون ... کجا بودی؟
اشک های خاله شونه هامو خیس کرده بود : رها ...تو نمی دونی من چی کشیدم ؟! همش زیر سر بابای نامردت بود ...
کامران شونه هامو گرفت و منو به زور از خاله جدا کرد . جای دستهاش رو شونه هام باعث شد یه حسی تک تک سلولامو فرا بگیره ، یه حس خوب ... یه حس امن...
ـ رها ، مامان براش خوب نیس زیاد هیجان زده بشه ، هیجان براش مثل سمه . بیا بریم تو اتاق ، تا حال مامان و خودت یکم جا بیاد.
با هم به اتاق رفتیم . روی صندلی چوبی نشستم و اون هم روبه روم نشست : رها خیلی بزرگ شدی ها ! دیگه نمی تونم موهاتو بکشم.
در جوابش خندیدم ، اما خنده ای تلخ که تلخیش خودمو هم آزار داد.
ـ رها چرا انقدر تو خودتی ؟ ناراحتی ... یه جوری پژمرده ای.
ـ ای بابا ...کامی ...نپرس . من تازه هیجده نوزده سالمه ولی عین یه پیرزن هشتاد ساله ام ، بس که رنج کشیدم . زیر دست نامادری بزرگ شدن واسه آدم عمر نمی ذاره.
در تایید حرفم سر تکون داد . نمی تونستم نگاهش کنم ، آخه قلبم بد جور می زد ، نمی دونم چرا ؟! به درک ! اصلا نگاهش نمی کنم ... ولی آخه دلم می خواد نگاهش کنم!
با خودم کلنجار می رفتم که فنجون چای رو به دستم داد . دوتا دستمو به دور فنجون گرم حلقه کردم تا سرما از جونم بره!
کامران مجددا سر جاش نشست و گفت: چه خبر از بقیه ؟ سایه ، بهزاد... بابات ... سایه هنوزم خود رای و سر به هواست؟
سرتکون دادم : آره . همشون همون جورین ! بابا الکلی شده ، بهزاد هم می خواد سر بازیشو بخره بره . می دونی آخه بابا کلی قرض بالا آورده ، برای همین می خواد از ترس طلبکارا بره اونور .
ـ بمیرم ، چقدر سختی کشیدین!
ـ بی خیال ... تو چه کار کردی تو این چند سال؟
ـ من؟ من پزشکم ... دکترم یعنی ... دکتر زیبایی ... تو چی؟
ـ دیپلمم به زور گرفتم ، البته شاید ادامه تحصیل بدم .
وسط گپ و گفتگوی ما بود که خاله اومد و به دیوار تکیه زد : خوب با هم گرم گرفتید منو یادتون رفته !
ـ نه خاله جون ، مگه می شه من شما رو یادم بره؟!
خاله : قربون دخترم برم من . خاله ماشالله چقدر هم خوشگل شدی ، عین ماه می مونی!
کامی : مادر ، ساعت نه شد ، الان بابا میاد ، ببینه رها اینجاس باز یاد پولاش میفته!
از حرفش خنده ام گرفت
خاله : ببر برسونش خب مادر!
ـ نه ، من خودم میرم خاله . آخه سایه همش میره بیرون ، منو با کامی می بینه یه وقت!
ـ باشه خاله . پس خودت برو. مواظب خودتم باش.
چشمکی زدم و راه افتادم
به دوستم تو شرکت زنگ زدم و گفتم که برام مرخصی رد کنه ؛ بگه حالم خوب نیس!
بعد هم تا شب تو خیابونا چرخیدم و بلاخره رفتم خونه .
حسابی شاد شده بودم، شب هم به خوبی خوابم برد

 

صبح خیلی دیر پاشدم . چشمام آنقدر پف کرده بود که نمی تونستم چشمامو باز کنم. با هزار زحمت از تخت پایین اومدم و خواستم از اتاقم خارج بشم که ناگهان چشمم افتاد به گوشیم که روی میز تحریر داره روشن خاموش میشه . حتما یه پیامی میس کالی چیزی داشتم . خواستم برم بیرون ، با خودم گفتم حتما دوباره شاهین چرندیات فرستاده . اما بدون اینکه خودم بخوام به سمت گوشی رفتم ، 5 تا میس کال و 2 پیام خوانده نشده!
4
میس کال از شاهین بود ولی یکیش یک شماره نا آشنا بود ، پیامها هم جفتش از همون شماره بود . چشمامو به زور باز کردم تا بتونم بخونمشون ؛ «رها میای منو ببری خرید؟ کامرانم
پیام بعدی « نکنه خوابی ؟ میای یا نه؟»
سریع ساعت اس ام اس رو نگاه کردم ، مال نیم ساعت پیش بود . با سرعت بهش پیام دادم که حاضر باش ، بیا دم در تا منم بیام ! و با سرعتی که از من بعید بود مانتو شلوارمو پوشیدم ، آرایش نازی هم کردم و بدو بدو رفتم پایین ، جوری که تو پله ها پام پیچ خورد ولی بی خیال . دوباره دویدم که با صدای روشنک فریز شدم : کجا عزیزم ؟ امروز می خوان بیان خواستگاریت ، اونوقت تو داری تشریف می بری گردش ؟ همین یه خواستگارم می خوای بپرونی؟
از کنایه اش لجم گرفت : روشنک جون من تازه 18 سالمه . بعدشم تا الان هم کم خواستگار نداشتم شما نذاشتی پاشونو بذارن تو خونه ! در ضمن تا شب بر می گردم.
روشنک دست به کمر رو به رویم ایستاد و گفت : عزیزم می دونی که اگه تا اون موقع بر 
نگردی ، بابات خیلی عصبانی میشه !
سر تکان دادم . دلم می خواست براش شکلک در بیارم و یا زبون درازی کنم . در حالیکه بند کفشمو می پوشیدم چند تا فحش آبدار که دلمو خنک کنه زیر لب بهش دادم و از خونه زدم بیرون .
دربستی گرفتم و به سمت خونه خاله راه افتادم . وفتی دم در رسیدم ، چشمم به کامران افتاد لباس مشکی آستین کوتاه که عضلاتشو بیرون انداخته بود ، با موهای درست کرده و عینک آفتابی دست به سینه وایساده بود دم خونه اشون و با کفشش برگا رو له می کرد ، هر چند آخرین روزای زمستون بود ، اما هوا انقدر گرم نبود که آدم این جوری لباس تنش کنه . محو جمالش بودم که صدای نخراشیده راننده منو به خودم آورد : خانم تو هپروتیا!
ـ بله ... بله ... ببخشید چقدر شد؟
از تاکسی پیاده شدم و به سمتش رفتم . لبخند شیرینی زد و گفت : ماشین علف زنی می آوردی با هم علفا رو می زدیم.
خندیدم و به ماشین روبه رو نگاه کردم :ماشین خودته ؟
ـ نه بابا ، من که یک روزه ماشین نمی خرم . ماشین دوستم سعیده ، اونم دکتره . تو آلمان باهاش آشنا شدم . الان ایرانه ، اینجا مطب زده !
بدون توجه به حرفاش بهش لبخند زدم و گفتم : ببین من زود باید برم خونه . بیا زود بریم ، زود برگردیم .
با هم سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم .
ـ رها تو نامزد داری؟
قاطعانه گفتم: نه ... تو چی ؟
انگار مطمئن بودم که میگه نه ، برای همین منتظر جواب نبودم . اما انگار چیز دیگری گفت ، به گوشم شک کردم .
ـ تقریبا آره.
دلم یه جوری شد ؛ نه دلم نبود ، قلبم بود . مگه آدم یک روزه عاشق میشه ؟! ولی صدای شکستنش گوشمو کر کرد ، سرمو رو به پنجره کردم و طوری که صدام نلرزه ، گفتم : اِ ؟چه خوب! دوسش داری؟ 
خندید و گقت : دوست ...دوست ؟ بهش عادت کردم ولی دوسش ... فکر نمی کنم.
همیشه تو بچگیم تو خیالاتم اونو همسر خودم می دیدم ، حالا صاحب داره . سرنوشت ... لعنت به سرنوشت!
ـ فامیله؟
ـ نه دختر شریک بابام تو آلمان بود . بابا با هر کی شراکت می کنه باید من دخترشو بگیرم ، اون موقع ها هم که با بابای تو شریک بود ، می گفت یا سایه یا رها!
پوزخندی زدم ، اشکی از روی گونم چکید و روی شالم افتاد . آروم گفتم : چرا با اون نیومدی ..منظورم نامزدته ... اسمش چیه ؟
ـ لیدا ؟ آخه اون آدمو ورشکست می کنه . مثل بچه ها می مونه ، هی باید دستشو بگیری نره چیزی بخره . آخه می دونی ... من زدم دماغشو خراب کردم ، دیگه کسی نمیاد بگیرش ! اولین عملم بود.
از حرفش خنده ام گرفت ، نگاهش کردم :خوشگله ؟
ـ اممممم ... آره ... بد نیست ، ولی به پای تو نمی رسه ... بی شوخی تو خیلی خوشگلی ... اگه بابات پول ما رو نخورده بود ، ما الان سر زندگیمون بودیم!
وقتی این حرفا رو می زد ، حواسش به رانندگی بود ولی احساسی تو صداش حس نکردم. منم آدرس پاساژ رو دادم و با هم رفتیم داخل ، همه ی لباساشو با سلیقه من انتخاب کرد.
من عاشق رنگ قرمز بودم ، اما به رنگ پوست اون لیمویی ، مشکی ، سفید یا آبی روشن می اومد و لیمویی با پوست برنزه اش بد ست بود!
با پلاستیک های خرید در حال خارج شدن بودیم که گفت : وایسا بیا اینجا.
یک مغازه نقره فروشی بود . با انگشت اشاره یک ساعت خوشگلو نشونم داد که در ساعت پسر بچه ای بود که موهای فرفری داشت و دستش چنگ بود . واقعا قشنگ بود ، حتما می خواست واسه نامزدش بخره!
رفت تو مغازه منتظر شدم که برگرده ، اون هم برگشت و جعبه رو داد دست من : تشکر ! امروز خیلی زحمت کشیدی.
در ساعتو باز کردم : ممنون خیلی قشنگه ...ساعت 6 ! وایییی ..خدای من روشنک می کشه منو ! میشه منو زود برسونی خونه ؟
ـ آره حتما!
دم خونه پیاده شدم و ازش تشکر کردم . شاهین دم در وایساده بود ، اونم با کت و شلوار! به دیوار تکیه داده بود ، کامران حرکت کرد و رفت . به سمت شاهین رفتم ، انقدر عصبانی بود که رگش باد کرده بود : سلام شاهین ! چرا اومدی بیرون؟
داد زد :کدوم گوری بودی ؟
شانس آوردم کسی تو کوچه نبود ، جواب ندادم و رفتم توی خونه . اومد سمتم و با عصبانیت بازومو گرفت : گفتم کجا بودی ؟ کری؟
ـ هیس ، همه می شنون زشته ... با دوستم رفته بودم خرید!
ـ منظورت دوست پسرته دیگه!
ـ شاهین یواش تو رو خدا ... اون شوهر دوستم بود ، ازش خواستم چون دیر شده منو برسونه !
ـ برای همین باهات بای بای کرد ؟
ـ آره خب ، ما با هم راحتیم ...
ـ برو تو ... بعدا درستت می کنم!
بهزاد به سمتمون اومد : کجا بودی رها ؟ هوا تاریک شده!
ـ ببخشید حواسم به زمان نبود.
با سر اشاره کرد که بیا تو . سه تایی رفتیم داخل ، همه نشسته بودند. پدر گفت : بفرمایید مهین جون ، اینم عروستون.
مهین : به به عروس گلم ! بیا ببیین تاریخ عروسی رو هم معلوم کردیم . نامزدیتون یه جشن کوچولو روز جمعه این هفته می گیریم . عقدتون و عروسی رو هم یک جا می ذاریم واسه 5 فروردین!
کیفمو از شونم در آوردم و نشستم کنار بهزاد.
ـ آخه شاهین گفت یه ماه دیگه ...به نظرتون بذارید واسه یک ماه دیگه بهتر نیس؟
شاهین با لحن مستبدانه ای گفت : نه ... همین خوبه.
پدر هم گفت : آره ، هر چه زودتر بهتر . چون من و بهزاد داریم میریم اونور ، بری خونه شوهرت خیالم راحت تره ! از فردا هم رفیق بازی ممنوع ، برید خریداتونو بکنید .
بهزاد : اصلا از رها پرسیدید راضیه یا نه؟ مثلا خواستگاریه ، بله برون که نیس !
سایه : واسه رها از شاهین کی بهتر؟
بهزاد چشم غره ای به سایه رفت ، منم گفتم : آخه کاش می ذاشتید واسه یک ماه دیگه!
روشنک : رها جان رو حرف بابا حرف نزن!
حالم رو گرفته بودند ، اگه دست خودم بود ، همون جا می زدم زیر گریه.
شاهین نگاهی به من کرد و خنده ی کجی تحویلم داد.

 

در جواب لبخندش منم لبخندی کج و کله تر از خودش زدم . نرگس جون اومد توی سالن و به همه چای تعارف کرد . روشنک هم با لبخند مرموز همیشگی رو به من گفت : عروس خانم چایی که تعارف نکردی ، لاقل پاشو شیرینی رو بگردون !
منم لبخندی زدم و بالاجبار قبول کردم . شرینی رو جلوی همه گرفتم ولی تا اومدم اونو به شاهین تعارف کنم ، گوشیم توی جیبم شروع کرد به زنگ خوردن . جعبه رو دادم دست شاهین و گفتم : شاهین جون اینو بگیر!

 

شماره مال کامران بود . دلم هری ریخت ، لبخندی زدم ، «ببخشید» ی گفتم و بدو بدو رفتم تو اتاقم: بله؟
ـ علیک سلام ، سه ساعته پشت خطم
ـ درگیر بودم ، ببخشید دکتر ، امرتون؟
ـ راستش من حوصله ام سر میره اینجا ، می خواستم برای فردا قرار بذارم.
از حرفش حرصم گرفت ، برای همین با کنایه گفتم : با نامزدت برو ... اسمش چی بود ؟ لیلا!
ـ نه خیر ، اسمش لیدا بود . بعدشم گفتم که با اون بهم خوش نمی گذره ، اون خیلی ننره!
صدای خنده ام به هوا رفت . روی تخت دراز کشیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم :یادمه تو همیشه به من می گفتی ننر!
ـ اَه چقدر می پیچونی ، بیام دنبالت؟
ـ نه ... فردا بابام خونه اس ، در ضمن کلی هم کار دارم .
ـ باشه اصرار نمی کنم . پس ، فردا مجبورم با لیدا جونم برم.
روی تخت نشستم ، داشتم حسادت می کردم؟ قبل از اینکه جواب خودمو بگیرم ، واکنش نشون دادم:به درک ! با هر خری می خوای بری برو.
اومدم گوشی رو قطع کنم که گفت : وایسا ، وایسا! نمیرم ، چرا ناراحت میشی؟
با حرص گفتم : من ناراحت نشدم ، اصلا به من چه؟
صدای حنده اش اتاق منو پر کرد ، دلم لرزید ! چه ناز می خندید!
ناگهان صدای پا شنیدم ، ساکت موندم تا ببینم کیه ! تا اومدم به خودم بجنبم ، شاهینو جلو خودم دیدم . از رو تخت پاشدم ، نشستم و سریع گوشیمو گرفتم جلوی دهنم :مهسا جون ... ببخشید ، دیگه باید قطع کنم ... به همسرت سلام برسون خدافظ.
خدا رو شکر کامران آنقدر تعحب کرده بود که حرف نزنه ، آب دهنمو قورت دادم و با لبخندی که از ترس بود ، گفتم : شام حاضره؟
نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت : آره.
لبخند مسخره ای زدم و گفتم : خوب بیا بریم شام بخوریم دیگه ...نکنه سیری؟
شاهین اومد جلوتر ، خم شد و تو چشمام زل زد :خیلی مشکوکی ...
با دست کنارش زدم و گفتم : برو بابا تو هم دنبال بهانه می گردی ، من مشکوکم؟ من گرسنه امه ، می خوام برم شام بخورم.
دستمو گرفت و گفت: خب ، بریم شام بخوریم !
با اینکه خوشم نمی اومد دستامو بگیره ، ولی خب برای اینکه بقیه شک نکنن ، منم حرفی نزدم . با هم دست تو دست رفتیم پایین . مهین که استاد شلوغ کاری بود ، گفت : ماشالله ببین چقدر به هم میان ... هردو خوشگلن ، ببین نوه ام چی بشه!
اگه می تونستم بهش می گفتم : تو یکی خفه!
ولی در جواب به ناچار لبخندی بهش زدم ، دستمو از دست شاهین کشیدم و نشستم پیش روشنک تا از دست شاهین راحت باشم ، ولی مگه ول کن بود ؟! اونم با یه نگاه به روشنک جاشو با اون عوض کرد و پیش من نشست.
روشنک درحالیکه تکه ای گوشت رو به چنگالش زده بود ، پشت چشمی نازک کرد و رو به بابام گفت : عزیزم فکر کن من تو 28 سالگی مادر بزرگ بشم!
همه خندیدند الا من که با غذا بازی بازی می کردم . شاهین هم که انگار از این بحث بدش نیومده بود ، گفت: آره اتفاقا ، من و رها هم بدمون نمیاد زودتر بچه دار بشیم .
من که دیگه طاقتم طاق شده بود ، چنگالمو توی بشقاب رها کردم و با لحن عادی گفتم : من که اصلا از بچه خوشم نمیاد . در ضمن فعلا هم می خوام کنکور بدم . پس شاممونو بخوریم .
سایه بیشعور نذاشت بحث مسخره تموم بشه و گفت :اِ رها نمی خوای من خاله شم ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم : تو خفه . در ضمن اگه خیلی بچه دوست داری خودت دست به کار شو و زودتر عروسی کن.
هوشنگ با دهن پر که حال آدمو بهم می زد برای خودش سالاد کشید و گفت: بابا خودشون می دونن . به ما چه؟
دلم می خواست ببوسمش ! بالاخره تو زندگیش یه حرف راست و حسابی زد . اما حال پدر منو ناراحت می کرد، همش تو خودش بود . اصلا لبی یه غذا نزد . تا آخر غدا همه یه بند حرف زدند و من هم نگاشون کردم ، اما هیچی نمی شنیدم .بهزاد هم مثل من اخماش تو هم بود ، انگار اونم ناراضی بود . اون شب هم گذشت . انقدر خسته بودم که مثل سنگ افتادم ، اما صبح با صدای شاهین پاشدم .
نشسته بود کنار تختم و یک سر چرند می بافت . فکر کردم دارم خواب می بینم اما وقتی گونه امو بوسید ، تازه فهمیدم که واقعیته . سرش داد زدم : تو اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه دیشب نرفتی خونه اتون؟
روی تخت نشستم و پتو رو تا زیر چونه ام بالا آوردم.
ـ چرا رفتم ... اومدم بریم خرید نامزدی . دو روز دیگه چشن نامزدیمونه ، پاشو دیگه!
با عصبانیت گفتم : کسی خونه نیست که تو سرتو مثل گاو انداختی پایین اومدی تو اتاقم ؟ نمیگی من لباس درست تنم نباشه؟
ـ نه همه رفتن دنبال تالار و ... سایه هم که چشم همه رو دور دیده رفته با دوست پسرش گردش .
یاد اداره افتادم ، پس چرا زنگ نمی زدن که چرا نیومدم ؟! پتو رو بالاتر کشیدم و گفتم: من باید برم شرکت ... الان دو روزه نرفتم ، چرا کسی زنگ نمی زنه؟!
ـ من به بهزاد گفتم که به دوستت زنگ بزنه که وایسه جات ! بلاخره رییستون دوست جون جونیه داداشته!
ـ خیلی خب ، برو بیرون لباسمو عوض کنم ، بیام.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : تا 5 دقیقه دیگه نیای من میام .
خارج شد . نفس راحتی کشیدم و تو سه سوت لباس عوض کردم . آرایش ملایمی هم کردم و رفتم تو سالن .
نرگس تازه اومده بود و داشت اتاقو جارو برقی می کشید ، صداش اعصابمو به هم می ریخت ، از نرگس خدافظی کردم و با شاهین راه افتادیم
شاهین سی دی داخل ضبط گذاشت و صداشو زیاد کرد . صدای انریکه بود که من دوست داشتم ، ولی اون موقع عذاب بود : کمش کن!
ـ نمیخوام!
دلم می خواست انقدر که من حرص می خورم ، اونم حرص بدم ، برای همین دکمه ی اجکتو زدم . سی دی رو در آوردم و بدون فکر و با قدرت سی دی رو شکستم و پرت کردم جلوش .
قهقه ای زد . گفت : اِ؟ این جوریه ؟ باشه
و به چراغ قرمز که رسیدیم ، تو سی دی ها گشت ، یک دونه در آورد و گذاشت توی دستگاه . از این جوات قدیمی ها ! داشتم بالا می آوردم . صداشو تا آخر زیاد کرد ، منم هیچی نگفتم ، یعنی برام فرقی نداره ولی داشتم شکنجه روحی می شدم.
دیگه طاقت نیاوردم و داد زدم : بمیری تو ، من راحت شم.
قهقهه ای زد و دستشو کنار گوشش گذاشت ، که یعنی نمی شنوم . با صدای بلند گفت: جان ؟ نشنیدم!
منم گفتم : هیچی ، گفتم خیلی قشنگه . بلندش کن حال کنیم.
ـ چششششم.
تا آخر بلندش کرد ، داشتم به شکر خوردن می افتادم . چه جوری خودش کر نمی شد ؟ تا آخر همین طور داشتیم به صدای زبیای خواننده گوش می دادیم و من با اینکه دستامو گذاشته بودم رو گوشم ، ولی باز می شنیدم و در حال کر شدن بودم . وقتی رسیدیم جلوی مغازه الماس فروشی که کنارش هم یه پاساژ بود ، نگه داشت . جای شیکی بود که تا حالا ندیده بودم . از تو ماشین داشتم مثل بچه ها نگاه می کردم به مغازه که درو برام باز کرد و گفت :پیاده شو !
ـ نمی خوام ، هرچی می خوای برو بخر . من اینجا می مونم.
به زور دستمو گرفت و از ماشین شاسی بلندش پیادم کرد : بیا بغل عمو می خوام برات قاقا لی لی بخرم !
دستمو گرفت ، هرچه تلاش کردم دستمو از دستش بکشم ، فایده نداشت : آبروریزی نکن . این آقا رفیق فابریک بابامه!
با هم وارد مغازه شدیم ، اقا اول داشت با یه چیزی مثل ذره بین یه سنگ ریزو که درخشش اون از دم در هم پیدا بود بررسی می کرد، اما وقتی چشمش به شاهین افتاد کار و بارشو ول کرد و اومد دم در . شاهینو بغل کرد : سلام شاهین جون ! استخون ترکوندی.
شاهین هم آقا رو گرم تحویل گرفت و گفت : اومدیم یه حلقه به ما بدی آقای نوری!
آقای نوری که ظاهر خیلی شیکی هم داشت از پشت عینک به من خیره شد و بعد با شک پرسید: زنته؟
لبخندی زدم و آروم سلام کردم ، با سر جوابمو داد . شاهین هم دستشو دور کمرم انداخت و گفت : آره ... داریم مزدوج می شیم.
اقای نوری با انگشت عینکشو بالا زد ، دوباره پشت میزش برگشت و گفت : مبارکه ... مبارکه ... 
طرز حرف زدنش خیلی بامزه بود ، شین و سین اش می گرفت . قیافه اش منو یاد عمو جغد دانا می انداخت با اون شکم کوچولو و اندام لاغر و تکیده
دست شاهین یه دقیقه هم از دور کمرم باز نمی شد ، حسابی داشت سوءاستفاده می کرد. دستشو که مثل مار بوا دور کمرم چسبیده بود ، به زور باز کردم و در دستم گرفتم تا آقا هم شک نکنه . در این میان شاهین هم داشت با آقای نوری چاق سلامتی می کرد و از حال و روز باباش می گفت . تا به خودم اومدم چند تا جعبه جلوم بود پر از انگشترای الماس چشمک زن ! چشمام گرد شده بود ، شاهین هم بدون اینکه نظر منو بپرسه شیک ترینش رو برداشت و در سه سوت حساب کرد و گفت : بریم
از اینکه نظرمو نپرسیده بود ، خیلی لجم گرفت و همین که خارج شدیم ، دستمو از دستش کشیدم بیرون .
اون هم بی خیال رفت تو پاساژ . منم که دلم می خواست لباس نامزدیو خودم انتخاب کنم به دنبالش رفتم تو!

 

تند دویدم دنبالش و گوشه لباسشو گرفتم :کدوم گوری میری؟
لبخند کجی زد و گفت : دارم میرم خرید ، کوری مگه؟ لباسمو ول کن ، الان ارشاد می گیرتمون.
از لجش لباسشو بیشتر کشیدم و با حرص گفتم : اِ؟ اون موقع که مثل مار پیچیده بودی دور من هیچکس نمی گرفتمون؟
نچ نچی کرد و آروم گفت : یِکَم حیا کن ، ببین چه جوری ازم آویزون شدی ! الان مردم میگن دختره پسر ندیده اس!
می دونستم واسه این که لجمو در بیاره اینو میگه ، ولی بدون اینکه خودم بخوام اطرافمو نگاه کردم ، همه سرشون به کار خودشون بود . حواسم به دور و برم بود که قهقهه اش رفت هوا : به خودت شک داری؟
همین جوری که تند تند به دنبالش می رفتم ، گفتم : نفسم برید ، میشه وایسی؟
لبخندی زد و گفت : حالا نمیشه بشینم؟
به زور نگهش داشتم و گفتم : بابا تو رو خدا وایسا!
دستمو گرفت . منو هم به دنبال خودش کشید تو یه مغازه.
خانمی با آرایش غلیظ نشسته بود پشت میز و داشت با سوهان ناخنشو تمیز می کرد. چشمش به شاهین که افتاد از جاش پا شد و به طرف ما اومد. با شاهین سلام و علیک گرمی کرد ، حتی اونو بوسید و بعد انگار نه انگار که کاری کرده باشه رو به من گفت: به به ، رها جون ایشونن ... چقدرم نازن!
منو محکم بغل کرد و بوسید ، فقط با چشمای گرد و لبخند زورکی نگاهش کردم و بعد خانمه رفت و با گفتن این که "الان میارم" ما رو تنها گذاشت . رو به شاهین اومدم بگم « چی رو الان میاره؟»
که چشمم افتاد به صورتش ، جای رژ لب دختر رو لپش مونده بود ، دستمو از دستش کشیدم بیرون و با کنایه گفتم: لا اقل صورتتو پاک کن ، همه نفهمن آدم هرزه ای هستی!
گوشه لبش کج شد ولی از روی پرویی و برای اینکه کم نیاره گفت : چی ؟ الی رو میگی؟ دوست دختر سابقمه!
دست به سینه وایسادم و با پوزخند گفتم : عذر بدتر از گناه ....از این یکی بچه نداری؟
از عصبانیت در حال انفحار بود ولی بازم خودشو نگه داشت . با اینکه تمام صورتش سرخ شده بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت: نه ...حواسم بود اون یکی هم از دستم در رفت.
دلم می خواست خفه اش کنم ، بعد هم سرشو پایین آورد و تو گوشم گفت : اگه خیلی دلت بچه می خواد خودمون بچه میاریم.
با آرنج محکم توی پهلوش کوبیدم ، چون دختره رو به رومون بود و با لبخند معنی داری به ما زل زده بود و بعد هم با تمام بی شرمی گفت : رها جون نگران نباش ، ما به شیطنتای شاهین عادت داریم.
شاهین هم خندید ، جلو رفت و بسته رو ازش گرفت . بدون اینکه نگاش کنه یه تراول چک گذاشت رو میز و رو به خانومه گفت : الی جون به محسن بگو بقیه اشو بیاد پاساژ با پول شلوار جین ها حساب کنه !
دستمو گرفت و منو از مغازه کشید بیرون . وقتی تو ماشین نشستیم ، بهش گفتم : چی بود اون که خریدی؟
ـ لباس نامزدیت!
دستمو مشت کردم و محکم تو سینه اش کوبیدم : خیلی عوضی هستی ! چرا نذاشتی من انتخاب کنم؟
جای مشتمو نوازش داد و درحالیکه صورتش از درد مچاله شده بود با یه دست ماشینو روشن کرد و گفت : چون می دونم تو بدت نمیاد منو اذیت کنی ... هی می خوای نه و نو کنی!
نفسمو با حرص از بینی بیرون دادم و گفتم : مسخره ی خود خواه!
بدون این که نگاهم کنه تا خونه در کمال سکوت رفتیم


+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی دوشنبه 12 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات