تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

تقدیر چنین‌ بود... / داستان



تقدیر چنین‌ بود



خیر، نمی‌شناسمش‌...

     ـ آقای‌ قاضی‌ دروغ‌ می‌گه‌، خود نامردش‌ خواهر معصوم‌ منو گول‌ زده‌...

     ـ آقا جون‌ اینجا دادگاهه‌، لطفا داد نزنین‌.بعد هم‌ اگه‌ خواهرتون‌ معصوم‌ بود گول‌ این‌ بابا رو نمی‌خورد.این‌ پسره‌ نه‌، یكی‌ دیگه‌، گرگ‌ كه‌ توی‌ این‌ دنیا كم‌ نیست‌، آدمی‌ كه‌ خودشو در مقابل‌ یه‌ بیماری‌ مسری‌ واكسینه‌ كرد دیگه‌ بعد افسوسش‌ رو نمی‌خوره‌.

 

    شما كه‌ ماشاا...بچه‌ نیستین‌.لطفا آروم‌ بشینین‌ سرجاتون‌ وقتی‌ نوبتتون‌ شد بلند شین‌ و از حقتون‌ دفاع‌ كنین‌، تازه‌ خیال‌ نمی‌كنم‌ خواهرتون‌ بی‌زبون‌ باشه‌.هر كی‌ باید خودش‌ مسئولیت‌ كاراشو قبول‌ كنه‌.

     داداش‌ علی‌رضا صورتش‌ از شرم‌ گل‌ انداخته‌ و زبانش‌ بند آمده‌ بود.جرات‌ نداشتم‌ برگردم‌ و به‌ چهره‌اش‌ نگاه‌ كنم‌.كلام‌ راسخ‌ قاضی‌ بدجوری‌ غرور مردانه‌اش‌ را خرد كرد.

     می‌دانستم‌ در درونش‌ جهنمی‌ برپاست‌.بیش‌ از آن‌ كه‌ در آن‌ لحظه‌ نگران‌ آینده‌ خود باشم‌، از روی‌ او خجالت‌ می‌كشیدم‌.من‌ مایه‌ ننگ‌ خانواده‌ام‌ شده‌ام‌.وجودم‌ سرتاپا نفرت‌ و انتقام‌ از خودم‌ و آن‌ مارمولكی‌ است‌ كه‌ خیال‌ می‌كردم‌ شاهزاده‌ افسانه‌ای‌ام‌ است‌ و آرزوهایم‌ را یكجا برآورده‌ خواهد كرد.

     پیشانی‌ بلند و گونه‌ استخوانی‌اش‌ كبود و زخمی‌ بود و بلوز كرم‌ قهوه‌ای‌ رنگی‌ را كه‌ من‌ به‌ مناسبت‌ روز تولدش‌ از پول‌ توجیبی‌هایم‌ برایش‌ هدیه‌ گرفته‌ بودم‌، بر تن‌ داشت‌.ناگهان‌ یاد خاطره‌ خرید آن‌ هدیه‌ كذایی‌ افتادم‌ و یاد حرفها و وعده‌هایی‌ كه‌ در آن‌ مغازه‌ كوچك‌ كیف‌فروشی‌ برایم‌ می‌گفت‌.

     موسیقی‌ صدایش‌ وقتی‌ اسمم‌ را بر زبان‌ می‌راند، انگار از جنس‌ دیگری‌ بود:«غزل‌ جون‌، تو فرشته‌ كوچك‌ زندگی‌ من‌ بودی‌ و هستی‌ كه‌ منو از عالم‌ این‌ زمینی‌ها جدا كرده‌ و توی‌ عوالم‌ خوش‌ عاشقی‌ به‌ پرواز درآورده‌...»وقتی‌ كلماتی‌ را كه‌ مذبوحانه‌ برای‌ فریب‌ من‌ به‌ زبان‌ می‌آورد، در ذهنم‌ مرور می‌كنم‌ دلم‌ می‌خواهد از جایم‌ حركت‌ كنم‌ و زیر مشت‌ و لگد چهره‌ و چشمهای‌ شیطانی‌اش‌ را كه‌ انگار در مقابل‌ دادگاه‌ و قاضی‌ هم‌ قصد تمسخر مرا دارد، درهم‌ بشكنم‌.

     او دنیای‌ مرا عوض‌ كرد و امید زندگی‌ و شادی‌ و سعادت‌ را از من‌ گرفت‌ و حالا خونسرد و بی‌تفاوت‌ همه‌ چیز را انكار می‌كند، اما...واقعا چه‌ كسی‌ را باید ملامت‌ كنم‌؟ من‌ خود با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ام‌ زده‌ام‌.

     اغلب‌ وقتی‌ ماجرای‌ فرار دختران‌ نوجوان‌ و جوان‌ را در مجله‌تان‌ می‌خواندم‌ خیال‌ می‌كردم‌ این‌ حرفها همه‌اش‌ قصه‌ است‌، تازه‌ اغلب‌ آن‌ بدبختیها یا به‌ قول‌ خودشان‌ فرزندان‌ خانواده‌های‌ از هم‌ پاشیده‌ بودند و یا به‌ خاطر اعتیاد یكی‌ از والدینشان‌، مجبور به‌ فرار از خانه‌ می‌شدند.در عوض‌ من‌ هیچ‌ مشكل‌ عمده‌ای‌ نداشتم‌.من‌ فرزند آخر خانواده‌ای‌ بودم‌ كه‌ در آن‌ سه‌ دختر و دو پسر زیر سایه‌ پدر و مادری‌ مهربان‌ و بزرگوار زندگی‌ می‌كردند.

     به‌ جز من‌ و برادرم‌ علی‌رضا كه‌ از من‌ سه‌ سال‌ بزرگتر بود بقیه‌ خواهران‌ و برادرانم‌ ازدواج‌ كرده‌ و زندگی‌ مستقلی‌ داشتند.در خانه‌ 120 متری‌ ما با آن‌ حیاط كوچك‌ اما دلنشین‌ و زیبا و باغچه‌ای‌ كه‌ تمام‌ سرگرمی‌ پدر بعد از بازنشستگی‌ بود، روح‌ زندگی‌ همچون‌ نسیمی‌ فرحبخش‌ دایم‌ می‌وزید و ما از وجود یكدیگر و محبتی‌ كه‌ بینمان‌ ریشه‌ دوانده‌ و شكوفا و معطر بود لذت‌ می‌بردیم‌.ما آدمهایی‌ بودیم‌ با توقعاتی‌ به‌ اندازه‌ خودمان‌ كه‌ از زندگی‌ جز رضایت‌ و آرامش‌ چیزی‌ نمی‌خواستیم‌.البته‌ خیلی‌ آن‌ بالاها نبودیم‌ ولی‌ هر چه‌ بود، برای‌ خودمان‌ مایه‌ فخر و مباهات‌ بود و در بین‌ فامیل‌ و آشنایان‌ سبب‌ غبطه‌.

     یادم‌ نمی‌آید بجز علاقه‌ای‌ كه‌ به‌ جمع‌ كردن‌ عكس‌ و تمبر، به‌ خصوص‌ از نوع‌ قدیمی‌اش‌ داشتم‌، شوقی‌ برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ بعضی‌ چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌ اما رایج‌ كه‌ بین‌ دختر مدرسه‌ای‌های‌ همسن‌ و سالم‌ از ملزومات‌ بود، نداشتم‌.

     زندگی‌ را آن‌ طور باور داشتم‌ كه‌ در محیط خانواده‌ سرمشق‌ گرفته‌ بودم‌.اما یك‌ حادثه‌ ساده‌ زندگی‌ام‌ را از مسیر آرزوهایم‌ جدا ساخت‌.

     اغلب‌ در مدرسه‌ زنگهای‌ تفریح‌ یا حتی‌ سركلاس‌ درس‌ لابه‌لای‌ پچ‌پچ‌های‌ خانم‌، همكلاسی‌هایم‌ چیزهایی‌ از روابط پنهانی‌شان‌ با دوست‌ پسرهایشان‌ می‌شنیدم‌.با آن‌ كه‌ هیچ‌ سر در نمی‌آوردم‌ چرا آنها در بیان‌ این‌ طور قصه‌ها كه‌ گاه‌ نه‌ تنها گوی‌ سبقت‌ را از یكدیگر می‌ربودند بلكه‌ از مفاهیم‌ حكایتهایشان‌ می‌شد فهمید، تمام‌ قصه‌ از آغاز تا انجام‌ خیالات‌ واهی‌ است‌، اغراق‌ می‌كنند، ولی‌ گاهی‌ بدم‌ نمی‌آمد من‌ نیز شنیده‌ها را ببینم‌.البته‌ من‌ در فضایی‌ رشد كرده‌ بودم‌ كه‌ همه‌ چیز با تار و پود مذهبی‌ عجین‌ بود.تا یادم‌ می‌آید مامان‌ و بابا برای‌ آن‌ كه‌ سر وقت‌ نماز بخوانم‌ مرا تشویق‌ می‌كردند.یك‌ ماه‌ مانده‌ به‌ امتحانات‌ دایم‌ نذر و نیاز می‌كردم‌ و ذكر صلوات‌ می‌فرستادم‌ و دست‌ به‌ دامان‌ خدا و معصومین‌ می‌شدم‌ تا در گذراندن‌ امتحاناتم‌ یاری‌ام‌ كنند.

     خوب‌ درس‌ می‌خواندم‌ و برای‌ آینده‌ام‌ برنامه‌های‌ كاملی‌ داشتم‌.آن‌ روزها خوب‌ می‌دانستم‌ كه‌ چه‌ انتظاری‌ از زندگی‌ دارم‌، یا شاید خیال‌ می‌كردم‌ كه‌ می‌دانم‌ نمی‌دانم‌ شاید آن‌ روز نحس‌ كه‌ من‌ با پای‌ خود، به‌ مغازه‌ او رفتم‌، جبری‌ پنهان‌ مرا به‌ سوی‌ تقدیری‌ چنین‌ سیاه‌ كشاند.شاید هم‌ وقتی‌ دل‌ در گرو نگاههای‌ مسموم‌ او سپردم‌ خود در عین‌ اراده‌ و انتخاب‌، با پای‌ خود به‌ درون‌ منجلاب‌ سقوط كردم‌.اما هرگز باور نمی‌كردم‌ یك‌ اتفاق‌ ساده‌ باعث‌ شود آن‌ غزل‌ آرام‌، متین‌ و تودار، ناگهان‌ بی‌قرار و بی‌پروا دل‌ به‌ هوسی‌ چنین‌ آلوده‌ بسپارد.

     آن‌ روز دیر از خواب‌ بیدار شده‌ بودم‌، با عجله‌ كتاب‌ و دفترهایم‌ را داخل‌ كیف‌ جا دادم‌، به‌ سرعت‌ لباس‌ پوشیدم‌ و بدون‌ آن‌ كه‌ صبحانه‌ بخورم‌، خانه‌ را به‌ قصد مدرسه‌ ترك‌ كردم‌.بعد از مدتی‌ معطلی‌، اتوبوس‌ از راه‌ رسید، وقتی‌ بلیت‌ را به‌ دست‌ راننده‌ سپردم‌ و در انتهای‌ اتوبوس‌ جایی‌ برای‌ نشستن‌ پیدا كردم‌ تازه‌ نفس‌ راحتی‌ كشیدم‌.همان‌ موقع‌ تازه‌ به‌ خودم‌ آمدم‌ و دیدم‌ زیپ‌ كیف‌ مدرسه‌ام‌ باز است‌.آن‌ قدر كتاب‌ و دفتر داخل‌ كیف‌ بود كه‌ به‌ راحتی‌ بسته‌ نمی‌شد، دستم‌ از سرما كرخ‌ شده‌ بود، كمی‌ با زیپ‌ ور رفتم‌ و با بی‌حوصلگی‌ آن‌ را محكم‌ كشیدم‌.

     اما ناگهان‌ زیپ‌ دررفت‌ و هر چه‌ تلاش‌ كردم‌ تا دنده‌های‌ دو طرف‌ زیپ‌ را درست‌ كنم‌ فایده‌ای‌ نكرد.بالاخره‌ با همان‌ وضع‌ از اتوبوس‌ پیاده‌ شدم‌ و به‌ مدرسه‌ رفتم‌.ظهر همان‌ روز، در راه‌ بازگشت‌ از مدرسه‌ یادم‌ افتاد یك‌ ایستگاه‌ بالاتر، مغازه‌ كیف‌ فروشی‌ هست‌ و چند باری‌ كه‌ از جلو آن‌ عبور كرده‌ بودم‌، متوجه‌ شدم‌ تعمیرات‌ كیف‌ و چمدان‌ هم‌ قبول‌ می‌كند.

     اغلب‌ بعد از آن‌ روز با خودفكر می‌كردم‌، همه‌ آن‌ اتفاق‌ ساده‌ جزیی‌ از تقدیر من‌ بوده‌ است‌ اما نمی‌توانم‌ باور كنم‌ كه‌ خدا چنین‌ سرنوشت‌ نكبت‌بار و بی‌بازگشتی‌ را برایم‌ رقم‌ زده‌ باشد

     كاش‌ آن‌ روز حادثه‌ای‌ برایم‌ رخ‌ می‌داد.كاش‌ وقت‌ عبور از خیابان‌ تصادف‌ می‌كردم‌.كاش‌ مغازه‌ او تعطیل‌ بود...اما صد افسوس‌ كه‌ این‌ ای‌ كاش‌ها هیچ‌ تاثیری‌ در آنچه‌ روی‌ داده‌ است‌، ندارد.وقتی‌ پا به‌ مغازه‌ كیف‌ فروشی‌ گذاشتم‌، در نگاه‌ اول‌ متوجه‌ حضور كسی‌ نشدم‌، كمی‌ اطرافم‌ را نگاه‌ كردم‌، بعد سرفه‌ كردم‌ اما جوابی‌ نشنیدم‌.بالاخره‌ در لحظه‌ای‌ كه‌ تصور می‌كردم‌ شاید صاحب‌ مغازه‌ دقایقی‌ از كیف‌ فروشی‌ بیرون‌ رفته‌ است‌ و خواستم‌ از مغازه‌ خارج‌ شوم‌، ناگهان‌ او روبه‌رویم‌ سبز شد.

     ـ بفرمایین‌;امری‌ بود، خانم‌؟

     جوانی‌ سبزه‌، لاغر ولی‌ چهارشانه‌ و بلند، با چهره‌ای‌ گشاده‌ و گونه‌ای‌ استخوانی‌ و سبیل‌ و ته‌ ریشی‌ كه‌ كمی‌ سن‌ واقعی‌اش‌ را بیشتر نشان‌ می‌داد.در صورت‌ و ظاهر او هیچ‌ چیز فوق‌ العاده‌ای‌ نبود یا لااقل‌ در آن‌ لحظه‌، چنین‌ احساسی‌ داشتم‌، اما همان‌ قیافه‌ ساده‌ و چشمهای‌ سیاهش‌ با آن‌ نگاههای‌ نافذ در همان‌ لحظه‌ اول‌ قلبم‌ را لرزاند.

     ـ خانم‌...ببخشین‌ چیزی‌ پسندیدین‌؟ خواهش‌ می‌كنم‌...بفرمایین‌، من‌ در خدمتم‌...

     تازه‌ به‌ یاد آوردم‌ برای‌ چه‌ كاری‌ به‌ مغازه‌ او مراجعه‌ كرده‌ام‌:

     ـ آه‌...سلام‌، ببخشین‌ راستش‌ زیپ‌ كیفم‌ در رفته‌...شما می‌تونین‌ تعمیرش‌ كنین‌؟

     مطمئنم‌ كه‌ در لحظه‌ ادای‌ این‌ جمله‌ كاملا برافروخته‌ شده‌ بودم‌.همان‌ طور كه‌ مطمئن‌ هستم‌ او متوجه‌ حالت‌ عصبی‌ و شرم‌ و خجالت‌ نشسته‌ بر چهره‌ام‌ شده‌ بود.

     كمی‌ مكث‌ كرد و گفت‌:

     ـ باشه‌ خانم‌...اما متاسفانه‌ یه‌ مقدار سرمون‌ شلوغه‌، عیبی‌ نداره‌ كه‌ لطف‌ كنید پس‌ فردا تشریف‌ بیارین‌؟

     ـ چطور؟ فقط زیپش‌ در رفته‌

     ـ بله‌، اما اگه‌ زیپ‌ خارجی‌ سرش‌ بیفته‌ دیگه‌ یه‌ عمر واستون‌ كیف‌ می‌شه‌، فعلا هم‌ از اون‌ جنس‌ زیپ‌ نداریم‌ اگه‌ اجازه‌ بدین‌ قول‌ می‌دم‌ فردا برم‌ بازار خوبش‌ رو گیر بیارم‌.

     ـ اما من‌ همین‌ یه‌ دونه‌ كیف‌ رو دارم‌، آقا

     هنوز جمله‌ام‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ از گفتن‌ آن‌ پشیمان‌ شدم‌:

     ـ منظورم‌ اینه‌ كه‌ برای‌ مدرسه‌ فقط همین‌ یه‌ كیف‌ رو دارم‌ كه‌ به‌ درد بخوره‌...

     ـ بله‌ بله‌ متوجه‌ هستم‌ خانم‌...خب‌...

     به‌ فكر فرو رفت‌.نگاهش‌ روی‌ صورتم‌ خشك‌ شد.در یك‌ لحظه‌ احساس‌ كردم‌ اشك‌ توی‌ چشمهایم‌ پر شد.

     ـ خب‌ اگه‌ بخواین‌ می‌تونین‌ كیف‌ رو ببرین‌، من‌ اندازه‌ زیپ‌ رو می‌گیرم‌، فردا بعد از مدرسه‌تون‌ دوباره‌ سر بزنین‌.سعی‌ می‌كنم‌ زیپ‌ رو هر طور شده‌ گیر بیارم‌.فقط این‌ طوری‌ ممكنه‌ یكی‌ دو روزی‌ به‌ زحمت‌ بیفتین‌، عیبی‌ نداره‌؟

     ـ نه‌، نه‌...اصلا...اگه‌ لازم‌ باشه‌ واسم‌ مهم‌ نیست‌ می‌یام‌.

     ـ باشه‌ خانم‌، پس‌ تا فردا...

     او یادش‌ رفت‌ كه‌ اندازه‌ زیپ‌ كیفم‌ را بگیرد و من‌ هم‌ گیج‌تر از او.

     فردای‌ آن‌ روز بعد از مدرسه‌ دوباره‌ به‌ مغازه‌ كیف‌ فروشی‌ رفتم‌.در چهره‌ جوانك‌ كیف‌ فروش‌ انتظار او را حس‌ كردم‌.تا چشممان‌ به‌ هم‌ افتاد هر دو یك‌ جمله‌ را تكرار كردیم‌:

     ـ اندازه‌ زیپ‌ یادتون‌...یادم‌...رفت‌.

     بعد هر دو خندیدیم‌ و این‌ اولین‌ جرقه‌ صمیمیت‌ بین‌ ما دو نفر بود.بعد از آن‌ روز من‌ فردا و پس‌ فردا نیز ظاهرا به‌ خاطر زیپ‌ كیفم‌ و قلبا به‌ خاطر او به‌ آن‌ مغازه‌ مراجعه‌ كردم‌.

     روز سوم‌ زیپ‌ كیف‌ من‌ درست‌ شده‌ بود اما بهانه‌ دیگری‌ پیدا كردم‌ تا فردای‌ آن‌ روز هم‌ به‌ دیدنش‌ بروم‌.

     ـ ببخشین‌، شما اینجا كیف‌ پول‌ چرمی‌ كه‌ جای‌ كافی‌ برای‌ گذاشتن‌ پول‌ خرد و عكس‌ و كارت‌ شناسایی‌ هم‌ داشته‌ باشه‌، دارین‌؟

     ـ راستش‌ چیز خوبی‌ كه‌ شایسته‌ خانم‌ جوان‌ و برازنده‌ای‌ مثل‌ شما هم‌ باشه‌ ندارم‌ اما اگه‌ بخواین‌ حاضرم‌ واستون‌ گیر بیارم‌.

     دیگه‌ به‌ این‌ جمله‌ عادت‌ كرده‌ بودم‌، هم‌ او و هم‌ من‌ می‌دانستیم‌ این‌ جمله‌ در اصل‌ معنایش‌ این‌ است‌ كه‌ آرزو دارم‌ تو را دوباره‌ فردا هم‌ ببینم‌.و باز فردا از راه‌ می‌رسید و بهانه‌ای‌ دیگر.فردای‌ آن‌ روز او كیف‌ پول‌ چرمی‌ قهوه‌ای‌ رنگی‌ برایم‌ از بازار یا شاید هم‌ از انبار مغازه‌شان‌ تهیه‌ كرده‌ بود.وقتی‌ كیف‌ پول‌ را باز كردم‌ تا بیشتر براندازش‌ كنم‌ ناگهان‌ چشمم‌ به‌ عكس‌ جوانی‌ افتاد كه‌ زیر تلق‌ كیف‌ قرار داشت‌.وقتی‌ بیشتر دقت‌ كردم‌ تازه‌ متوجه‌ شدم‌ این‌ عكس‌، عكس‌ كسی‌ نیست‌ جز او.قلبم‌ به‌ شدت‌ می‌زد، دستهایم‌ می‌لرزیدند، اما سعی‌ كردم‌ آرامش‌ خود را حفظ كنم‌.در محل‌ نگهداری‌ اسكناس‌ نیز چشمم‌ به‌ كاغذ سفیدی‌ افتاد كه‌ تا شده‌ و در كنارش‌ یك‌ شاخه‌ گل‌ سرخ‌ قرار داشت‌.لای‌ تای‌ كاغذ را باز كردم‌، فورا متوجه‌ دستخط منظم‌ و ریز او شدم‌ و كلمه‌ دوستت‌ دارم‌ توجهم‌ را جلبت‌ كرد.احساس‌ كردم‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ داغ‌ می‌شوم‌.دیگر یادم‌ نمی‌آید چه‌ كردم‌ و یا چطور از او جدا شدم‌.بعد از آن‌ روز من‌ و امید اغلب‌ یكدیگر را می‌دیدیم‌.كم‌كم‌ شرم‌ و حیای‌ روزهای‌ اول‌ در من‌ فرو ریخت‌.هر چه‌ می‌گذشت‌ بیشتر به‌ او دل‌ می‌بستم‌ و وابسته‌تر می‌شدم‌.هرگز به‌ فكرم‌ نرسید از او درباره‌ خانواده‌اش‌ بپرسم‌ یا بدانم‌ آن‌ مغازه‌ كیف‌ فروشی‌ مال‌ پدرش‌ است‌ یا این‌ كه‌ او شاگرد آن‌ مغازه‌ است‌.راستش‌ آن‌ موقع‌ برایم‌ مهم‌ نبود.آنچه‌ برای‌ من‌ اهمیت‌ داشت‌، عشق‌ او و وجود او بود.گاهی‌ در خلوت‌ خود وقتی‌ به‌ آغاز آن‌ ماجرای‌ عشقی‌ و عجیب‌ فكر می‌كردم‌، باورم‌ نمی‌شد كه‌ به‌ این‌ سادگی‌ اسیر و دلباخته‌ جوانی‌ شده‌ باشم‌ كه‌ چیز زیادی‌ از او نمی‌دانم‌.

     رفته‌ رفته‌ رفتار من‌ در خانه‌، مایه‌ تعجب‌ اطرافیان‌ شد.من‌ دیگر آن‌ غزل‌ پرجنب‌ و جوش‌ و شاد و درسخوان‌ نبودم‌.اغلب‌ در گوشه‌ای‌ كز می‌كردم‌ و در رویاهای‌ خود فرو می‌رفتم‌.مدت‌ كوتاهی‌ از شروع‌ این‌ حكایت‌ نگذشته‌ بود كه‌ در درسهایم‌ افت‌ كردم‌.معلمان‌ ابتدا تصور می‌كردند، این‌ تنها یك‌ شرایط زودگذر است‌.بعضی‌ از آنها خیال‌ می‌كردند، برای‌ یكی‌ از افراد خانواده‌ام‌ اتفاقی‌ افتاده‌ و یا پدر و مادرم‌ با یكدیگر اختلاف‌ پیدا كرده‌اند، اما وقتی‌ خانم‌ مدیر مادرم‌ را خواست‌ و ماوقع‌ را از او جویا شد، با زیركی‌ و دقت‌ نظری‌ كه‌ داشت‌ پی‌ به‌ اصل‌ ماجرا برد.

     او خیلی‌ تلاش‌ كرد كه‌ زیر زبانم‌ را بكشد اما فایده‌ای‌ نداشت‌.می‌دانستم‌ اولین‌ كسی‌ كه‌ پی‌ به‌ عشقم‌ ببرد، بقیه‌ را نیز از قضیه‌ مطلع‌ خواهد كرد.با خود خیال‌ می‌كردم‌ اولین‌ قدم‌ در راه‌ بزرگ‌ شدن‌ پنهان‌ كاری‌ و رازداری‌ است‌.

     دو سه‌ روز بعد از آن‌ وقتی‌ به‌ مغازه‌ امید رفتم‌.آدم‌ دیگری‌ بودم‌.آن‌ روز با تمام‌ وجود احساس‌ می‌كردم‌ متعلق‌ به‌ او هستم‌ و باید به‌ هر قیمتی‌ شده‌ عشق‌ او را برای‌ خود حفظ كنم‌.آنچه‌ آن‌ روز برایم‌ در مغازه‌ كیف‌ فروشی‌ اتفاق‌ افتاد، سرنوشت‌ زندگی‌ام‌ را برای‌ همیشه‌ عوض‌ كرد.من‌ و امید تا قبل‌ از آن‌ روز نزدیك‌ به‌ چهار ماه‌ با یكدیگر ارتباط داشتیم‌ و من‌ هر روز احساس‌ می‌كردم‌ او عاشق‌تر از روز قبل‌ با من‌ رفتار می‌كند.اما آنچه‌ در طول‌ چهار ماه‌ بین‌ ما گذشت‌ تنها دقایقی‌ بعد از آن‌ كه‌ به‌ خیال‌ خودم‌ روح‌ او را از عشق‌ خویش‌ سرمست‌ كرده‌ بودم‌ ناگهان‌ فرو پاشید.

     او در حالی‌ كه‌ با ارزش‌ترین‌ گوهر زندگی‌ام‌ یعنی‌ آبرویم‌ را به‌ پایش‌ ریخته‌ بودم‌، ناگهان‌ مرا از خود راند.تا غروب‌ آن‌ روز در خیابانها آواره‌ و سرگردان‌ راه‌ می‌رفتم‌ و جرات‌ برگشتن‌ به‌ خانه‌ را نداشتم‌.احساس‌ می‌كردم‌ همه‌ دنیا مرا با چشم‌ دیگری‌ نگاه‌ می‌كنند، نمی‌دانم‌ چطور به‌ خانه‌مان‌ رسیدم‌.حال‌ خوبی‌ نداشتم‌.حس‌ می‌كردم‌ چیزی‌ در درونم‌ فرو ریخته‌ است‌.

     باورم‌ نمی‌شد، امید در شرایطی‌ كه‌ خیال‌ می‌كردم‌ باید بیش‌ از همیشه‌ دوستم‌ بدارد، از من‌ دل‌ بریده‌ بود.

     نمی‌دانستم‌ می‌توان‌ چنین‌ حادثه‌ای‌ را برای‌ همیشه‌ فراموش‌ كرد و از خانواده‌ و اطرافیان‌ مخفی‌ نگه‌ داشت‌.كمتر از یك‌ هفته‌ از آن‌ اتفاق‌ دیگر نتوانستم‌ طاقت‌ بیاورم‌ و همه‌ چیز را برای‌ خواهرم‌ كه‌ از من‌ دو سه‌ سالی‌ بزرگتر بود تعریف‌ كردم‌.او همه‌ چیز را برای‌ مادر گفت‌ و مادر برای‌ پدر و علی‌رضا.مدتها پدر و برادرم‌ به‌ دنبال‌ امید محله‌ به‌ محله‌ می‌گشتند، اما او انگار آب‌ شده‌ و به‌ زمین‌ فرو رفته‌ بود.تا امروز كه‌ او را بالاخره‌ در دادگاه‌ دیدم‌ باورم‌ نمی‌شد روزی‌ برسد كه‌ بتوانم‌ یك‌بار دیگر در مقابلش‌ بایستم‌ و از حق‌ از دست‌ رفته‌ام‌ دفاع‌ كنم‌.

     اما چه‌ فایده‌؟ دیگر نه‌ او و نه‌ كس‌ دیگری‌ نمی‌تواند سرنوشت‌ بربادرفته‌ مرا تغییر دهد.وقتی‌ به‌ چهره‌ خرد شده‌ پدر و مادرم‌ كه‌ ظرف‌ دو سه‌ ماه‌ گذشته‌ بعد از آن‌ ماجرا كه‌ روز به‌ روز پیرتر شده‌اند و یا به‌ افسردگی‌ برادرم‌ نگاه‌ می‌كنم‌، تنها یك‌ جمله‌ در وجودم‌ طنین‌ می‌اندازد و آن‌ این‌ است‌ كه‌ «دیگر جای‌ من‌ در خانه‌ كنار آنها نیست‌

     شاید این‌ تصمیم‌ آخر بدترین‌ تصمیم‌ باشد اما...



+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی یکشنبه 11 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات