تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت چهارم

رمان دو راهی عشق و هوس 

قسمت چهارم



ـ چه غلطی می كنی آشغال ؟ مگه نمی دونی رها مال منه ؟ به ناموس داداشت دست درازی می كنی ؟ خودتو بكش كنار ببینم!
من كه حسابی ترسیده بودم ، از موقعیت استفاده کردم و پشت شاهین قایم شدم .
شاهین : تقصیر خودت بود ، از جلو چشمم گم شو تا حساب تو رم بعد برسم.
و با چوب دستش به سمت اشكان حمله برد ، ممكن بود به اشكان آسیبی برسه . به سمت شاهین دویدم و از دستش آویزان شدم : تو رو خدا ولش كن ! تقصیر من بود ، تو رو خدا نزنش
!

 

ـ ولم كن ، تورم می كشم .حالا دیگه با این می ریزی رو هم ؟! برو رها ، برو تا نزدم ناقصت كنم .
اما من می ترسیدم اشكانو بكشه ، دستامو سد راهش كردم : به خدا دیگه طرفش نمیرم. غلط كرد ، چیز خورد ، ببخشش !
اشكان : بذار بیاد جلو ببینم چی میگه ... كی گفته رها مال توئه ؟ رها مال منه ، تا آخرش هم پاش وایمیسم!
دیگه داشتم از عصبانیت و بغض منفجر می شدم ، فریاد زدم : خفه شید كثافتها ! مگه من كالا هستم كه هر كدومتون صاحبم شدید ؟! اینو بدونید حتی اگر موهام هم عین دندونام سفید بشه با هیچكدومتون نمیرم زیر یه سقف ! حالا بزنید همو ناقص كنید ، به من چه؟
هر دو ساكت و متحیر به دهن من خیره شده بودند ، خودمم باورم نمی شد بتونم آنقدر صدامو بالا ببرم ، شاهین اما هیچ وقت كم نمی آورد ، چوب رو پرت كرد گوشه دیوار و گفت : راست میگی ... چرا من باید بزنم داداشمو بكشم ؟! تو اغفالش كردی ، باید حال تو را بیارم سرجاش كه دیگه از این غلطا نكنی . برو خدا رو شكر كن كه فردا نمی بینمت و گرنه زنده نمی ذاشتمت!
لباسها را داخل سبد رها كردم و با سبد از در خارج شدم ، اما دلم نیومد جوابشو ندم ، به همین دلیل آروم گفتم : وای ، وای ، ترسیدم!
و با قدمهای بلند خودمو به اونور باغ رساندم .
مهین :دخترم ، شاهین و اشكانو ندیدی؟ نمی دونم كجا رفتن.
سبد سنگین رو از شونه ام روی زمین گذاشتم ، اگر می گفتم نه ، قطعا سمیرا قضیه رو رو می كرد، برای همین با خونسردی گفتم : چرا ، داشتم می اومدم دیدمشون ، پشت كلبه با هم حرف می زدند .
دلم نمی خواست زیاد سوال پیچ بشم ، برای همین به طبقه بالا رفتم و به محض رسیدن به اتاقم ، خودم را با كفش روی تخت انداختم . اصلا خوابم نمی آمد ، اما حوصله مصاحبت كسی رو هم نداشتم ، فقط به این فكر می كردم كه ای كاش توی خانواده ما هم مثل خانواده سیما اینا یك ذره حیا و مذهب وجود داشت كه هر كس جرأت گستاخی را نداشته باشد .

صبح با نوازش های دستی از خواب پریدم . روز بارانی و خسته كننده ای بود ، اصلا باران را دوست نداشتم ، چون معمولا آدم رو كسل می كند و باعث حزن و اندوه می شود .
بهزاد : پاشو وسایلتو جمع كن بریم ... تا همه خوابن زودتر راه بیفتیم.
بالاجبار از خواب بیدار شدم و به اتاقی كه همه چمدانهاشونو گذاشته بودند ، رفتم . چمدونم رو به سختی پیدا كردم و اونو از لباسام پر كردم ، شاید این كار كمتر از یك ربع طول كشید . آنقدر عجله داشتم كه حتی اگر نیمی از وسایلم هم جا می ماند ، برایم مهم نبود.
ـ بریم . من حاضرم.
ـ تا لباساتو بپوشی ، من برم به كم خرت و پرت واسه تو راه بگیرم و برگردم.
مانند بچه های حرف گوش كن سر تكان دادم . بعد از رفتن بهزاد روی مبل نشستم و رمانی را كه ساناز برای تولدم خریده بود ، باز كردم تا از نیمه بخوانم . هرچند به نظرم رمان هجوی بود ؛ همه عاشق دختره بودند ، همه براش می مردن ، دختره همه چی تموم بود ، همه چی خوب بود ، رنگ قصه سبز سبز بود . شاید این اتفاق برای من هم می افتاد ، اما همه مرا به خاطر پول و ثروت مادرم می خواستند ، شاید هم برای هوس ! اما كسی نبود كه بتواند یك دقیقه اخلاق مرا تحمل كند ، كتاب واقعا خسته كننده بود ، طوریكه از هر ده صفحه یك خط می خواندم تا شاید كلمه ای از آن جالب باشد ، ولی فایده نداشت . در حال وارسی كتاب بودم كه صدایی مرا از اعماق رویا و تفكر بیرون كشید.
ـ اسم كتاب چیه ؟
شاهین بود ، اَكِهِی ،كاش می مرد ، من دیگر صدایش را نمی شنیدم ، با بی حوصلگی كتاب رو پرت كردم روی میز و روی مبل لم دادم : یك كتاب آبكی كه حتی ارزش نداره اسمشو یاد بگیری ... چی شده سحر خیز شدی؟
ـ اومدم بدرقه ، حرفیه ؟
ـ واقعا كه بیكاری ... اگه اومدی راجع به دیشب تهدیدم كنی و بد و بیراه بگی ، سریع تر ... چون دوست ندارم پشت سرم فحش باشه !
قهقه ای نفرت انگیز زد و گفت : نه به خدا ، اومدم بدرقه ات ... بعدشم تهدیدو دیروز بهت گفتم ، برو خدا رو شكر كن كه امروز میری و گرنه به محض اینكه تنها گیرت می آوردم ، زنده ات نمی ذاشتم
پوزخندی زدم و كتاب و برداشته ، به سمتش رفتم : بیا ... این كتابا رو مخصوص تو نوشتن که بخونی و با خودت بگی چقدر پسرایی مثل من جذابن كه می تونن روح و جسم هر دختر رو تسخیر كنن ... و اعتماد بنفس كاذبت فوران كنه!
كتاب رو از دستم گرفت ، لاشو باز كرد و درحالی كه صفحه ای از كتاب رو بررسی می كرد، گفت : من قبل از تو به اندازه ی موهای سرم دوست دختر داشتم ، همه لشونم رام رام بودن ولی تو ...تو اصلا جزو آدمیزاد نیستی!
كوله ام رو پشتم انداختم و گفتم : دِ همین دیگه ، اگه آدم پاكی بودی و لیاقت منو داشتی آدم دلش نمی سوخت ، ولی لیاقت تو دخترای هرزه ی خیابونن كه عین خودت كثافتن!
اومد حرفی بزنه كه صدای ساناز مانع شد : بریم رها؟
ـ اِه ساناز تو كه خواب بودی ...مگه قرار نبود با سایه بری؟
ـ نه بابا ، می خواستم تو رو امتحان كنم . خیلی بیشعوری ! می خواستی منو بپیچونی تنها بری؟ نترس ، شب نمی مونم خونتون.
ـ انقدر وراجی نكن ... بهزادم اومد ، چمدونو كه جمع نكردی ، لااقل چند تا از ساك ها رو بیار!
ساناز دوتا پلاستیك و ساك خودش رو به سختی بلند كرد و بعد از خداحافظی گرم از شاهین جلوتر از من از در خارج شد.
داشتم خارج می شدم كه شاهین با صدای نسبتا بلندی گفت : واسه پس دادن كتابت میام خونتون ، شاید بتونیم در باره حرفهای امروزت بحث كنیم !
ـ مال خودت ...لازم نیست زحمت بكشی بیای اونجا!
و بدون خدافظی از در خارج شدم.
تقریبا همه ی راهو خواب بودم ، شاید هم خودم را به خواب زده بودم ، ولی اهمیتی نداشت . حوصله خندیدن به بامزگی های ساناز را نداشتم . جاده زیاد شلوغ نبود ، كمتر از پنج ساعت جلوی در خونه بودیم . وقتی بهزاد كلید انداخت و وارد شدیم ، از تعجب شاخ در آوردم ، آنقدر خونه كثیف و بهم ریخته شده بود كه ماتم برده بود :بهزاد ما فقط دو روز خونه نبودیم ، اینجا زلزله اومده ؟
ـ نه بابا ، هوشنگ اومده ! البته دست كمی از زلزله نداره
ـ اینا چرا دست از سرما بر نمی دارن ؟ حتما باز هم پای زهرماری به خونه باز شده ، چند روز دیگه هم می شینن پای بساط و كافور!
بهزاد به من چشم غره ای رفت كه جلوی ساناز حرفی نزنم و من هم دیگه سكوت كردم
آن شب ساناز و بهزاد تا تونستند سر به سر هم گذاشتند و شلوغ كردند ، ولی من خیلی تو فكر بودم ، با خودم می گفتم نكنه پدر از روی منظور ما رو به مسافرت فرستاده ... 
روزها در پی هم می گذشت ، پدر هر روز عبوس تر از روز قبل می شد ، بد دهن شده بود و دنبال بهانه ای می گشت تا باران رحمت خویش را بر سر ما ببارد . روشنك و سایه دو روز بعد از ما برگشتند و دوباره شدیم همان خانواده ی به ظاهر خوشبخت و مرفهی كه زن دوم پدرشان همسن دختر ارشد بود ، چه ظاهر زیبایی و چه باطن زشتی
دلم می خواست سر كار بروم اما بعید می دانستم كه بتوانم . تصمیم گرفتم موضوع را با پدر و بهزاد مطرح كنم و این كار را هم كردم ؛ بر خلاف تصورم پدر هیچ مخالفتی نداشت و شاید هم فكر می كرد این گونه از دستم خلاص می شود و دیگر غرغر های مرا تحمل نمی كند. پدر قبول كرد و این كار را به بهزاد واگذار كرد تا برایم كار كوچكی دست و پا كند
یك روز آفتابی كه من و سایه توی تراس نشسته بودیم و قهوه می خوردیم و از آینده حرف می زدیم ، بهزاد هم به ما پیوست و با عذرخواهی وسط حرف سایه پرید : رها ...مژده بده !
با تعجب نگاهش كردم ، حدس می زدم چه اتفاقی افتاده با خوشحالی داد زدم :برام كار پیدا كردی؟ كجا؟
بهزاد با سر تأیید كرد و گفت : توی یه شركت خصوصی واردات قطعه كامپیوتر ... البته به عنوان منشی .
نمی دانم چرا خیلی بهم برخورد ، واقعا پر توقع بودم . سرم را پایین انداختم كه سایه گفت : رها ...باید خدا رو شكر كنی ، الان دكتر مهندساش بیكارن . همینم با پارتی بازی برات جور كرده ، خوشحال باش!
به اشتباه خودم پی بردم ، راست می گفت باید خیلی خوشحال می بودم ، همین هم غنیمت بود . آروم سرم رو بلند كردم و گفتم : نه ، ناراحت نیستم . داشتم فكر می كردم شیرینی چی بدم ؟
هردو خندیدند و بهزاد گفت :ما شیرینی دوست نداریم ، ولی پیتزا چرا ...
ـ حالا من یه تعارف زدم ، تو چرا پررو میشی؟
شب بالاجبار همه رو شام مهمون كردم ،بهزاد گفت رییس شركت پسر جوونیه كه برادر دوستشه و من می تونم از پس فردا برم سر كار . از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم . تند تند به مهسا و سیما زنگ زدم و خبر رو اعلام كردم ، آنها هم با خوشحالی به من تبریك گفتند . همین كه تلفنم به مهسا تمام شد ، یكباره تلفن زنگ خورد .
بدون اینكه شماره رو نگاه كنم ، گوشی رو برداشتم : بله ، بفرمایید.
ـ به به ، رها خانوم ، مطمئن بودم خودت بر می داری ... چطوری؟
از شنیدن صدای جذاب اما نفرت انگیز شاهین نفسم بند اومد ، پس از مكث طولانی گفتم : امرتون؟
ـ امر خاصی ندارم ، فقط باید بهت بگم فردا شب خونه ما دعوتید . آخه تولدمه!
ـ باشه ... مرسی ...حتما می آییم ، البته رو من حساب نكن ، چون كار دارم . بقیه حتما میان ، كاری نداری؟
صدای خنده اش گوشی رو پر كرد : نه عزیزم ... فقط یه جمله ، حتما میای.
آروم به امید آنكه نشنود ، گفتم : كورخورندی!
اما او گوشی رو قطع كرده بود .
بهزاد : كی بود ؟ چیكار داشت ؟
ـ مهین جون فردا دعوتمون كرده برای شام بریم اونجا ، تولد شاهینه.
روشنك : اوه راستی ؟ از یك هفته پیش گفته بود ولی من یادم رفت بهتون بگم ...
درحالی كه با باقی مونده غذا بازی می كردم ، گفتم : بابا جون میشه من فردا نیام ... آخه كلی كار دارم .
روشنك به چشمان پدر زل زد ، مطمئن بودم با چشمانش پدر را طلسم می كند ، پدر آن چنان فریادی بر سرم زد كه نزدیك بود اشكم همان جا جاری شود
ـ غلط كردی دختره چشم سفید ... بمونی كه چه غلطی بكنی ؟ میای ، خوبم میای . ..
روشنك لبخند رضایت بخشی زد و لقمه كوچكی را در دهان گذاشت . بیشتر از این خوب نبود كه بحث كنم ، من هم باید سكوت می كردم چون با جوش و خروش من روشنك غرق لذت می شد ، طوری كه عضلات فكش منقبض می گشت

سایه از صبح بیرون بود و من گوشه ی اتاقم كز كرده بودم . نرگس هم قرار بود شب بیاد . در حال بررسی لباسهام بودم كه با تقه ی در به خودم اومدم.
سایه : رها بیام تو؟ كارت دارم.
ـ بیا تو !
دستش چند پلاستیك مارك دار بود ، لباسها رو پخش زمین كرد و با شور و شعف گفت : بیا ببین چی خریدم برات ...كدوم خواهری انقدر ایثارگره ؟ راستش می خواستم برای خودم لباس بخرم ولی هرچی لباس می دیدم ، سایز تو بود . هركدومو می خوای بردار منم چند تاشو بر می دارم.
شونه هامو بالا انداختم و روی زمین نشستم . همه ی لباسها واقعا زیبا بودند ، اما یكی از آنها محشر بود . مطمئن بودم هارمونی محشری با صورتم خواهد داشت ، لباس رو در مقابل چشمان سایه گرفتم و گفتم : به نظرت این چطوریه ؟
ـ این؟ خیلی محشره ، منتها به نظرم رنگش تو ذوق می زنه ، بیا این پیرهن رو بپوش .
پیراهن ماكسی فسفری رنگی را جلوی چشمانم گرفت ، واقعا تنها صفتی كه می شد به آن داد ، زیبا بود
ـ این قشنگه ... ولی به خورده بازه.
سایه خندید و گفت : خب می تونی اون كت جین منو روش بپوشی ، فقط تو رو خدا شال رو بی خیال شو !
با بیچارگی سر تكان دادم و لباس را روی میز تحریرم گذاشتم .
تا شب من و سایه مشغول آماده شدن بودیم ، من موهایم را سشوار زدم ، آنقدر لخت بود كه هیچ حالتی به خود نمی گرفت ، موهایم را روی شانه ام ریختم ، واقعا زیبا شده بودم . به خاطر این زیبایی اگر روزی هزار بار هم خدا را شكر می كردم كم بود ، اما از طرفی هم این زیبایی كار دستم می داد
خونه باغ خانواده راد خیلی شلوغ بود ، آنقدر دود در فضا پخش بود كه نمی شد نفس كشید . دختر و پسرها با وضع زننده ای در باغ می رقصیدند ، واقعا حركات و ظاهر اكثرشان خجالت آور بود ، صدای بلند موسیقی گوش آدم را كر می كرد ، از ترس محكم دست سایه رو گرفته بودم و به بازوی او چسبیده بودم
روشنك : برید دخترا ، برید توی باغ بشینید كنار جوونا و لذت ببرید . من و پدرتون هم میریم توی سالن پیش هوشنگ و مهین .
سایه سر تكون داد و اونها هم با قدمهای بلند از ما فاصله گرفتند . سایه به سرعت نور سمیرا و سیاوش را پیدا كرد و كنار آنها جا باز كرد . بعد از سلام و احوالپرسی گرم بین سایه و سیاوش نشستم ، سیاوش و سمیرا و سایه سه تایی بحث داغی را به پیش كشیده بودند ولی من حوصله نداشتم . سرم به شدت درد می كرد ، چندی بعد شاهین با سینی مشروب وارد شد و كنار سایه نشست : بالاخره اومدید ...چقدر دیر!
ـ تقصیر رها بود ، بس كه تو حاضر شدن فس فس میكنه ...
چشم غره ای به سایه رفتم و رو به سمیرا گفتم : قرص آرامبخش داری ؟ سرم داره میتركه.
سمیرا : نه ...به شاهین بگو ، برات میاره.
ترجیح دادم ساكت بشم ، چون حوصله كل كل كردن با شاهین را نداشتم . اما شاهین حرفهای مارا شنیده بود و دیگر ول كن نبود.
ـ راست میگه ، بیا بریم بالا من یه قرص بهت بدم بخواب . خواستیم شام بخوریم ، صدات می كنم.
سایه : خدا عمرت بده ! زود این خاله پیرزن رو بردار ببر ، دیوونمون كرد از بس كه غر زد .
شاهین دستم را گرفت و بلندم كرد . بالاجبار بلند شدم و به دنبالش راه افتادم ، داخل خونه كه رفتیم صداها خیلی ضعیف شد ، خودم را روی مبل انداختم و سرم رو بین دست هام گرفتم . به آشپزخانه رفت و بعد از مدتی با یك لیوان و یك قرص برگشت و كنارم نشست .
ـ بیا بخور ، آرومت میكنه ...
قرص رو از دستش گرفتم و لیوان رو یك نفس سر كشیدم كه طعم تلخی داخل دهنم چشیدم ، انقدر تیز و تلخ بود كه اگر آن را قورت نداده بودم ، همه رو بیرون می ریختم.
از عصبانیت داد زدم : این چی بود ؟ مگه به تو نگفتم آب؟
-
چرا سخت می گیری ؟ گفتم این جوری سردرد یادت میره ... حالا بیا برو تو اتاق بخواب ، سر شام صدات می كنم.
به زور از جام بلند شدم ، سرگیجه بدی داشتم . به دنبالش به طبقه بالا رفتم . با كلید در اتاق اشكان رو باز كرد و خودش كنار وایساد تا داخل بشم ، با كنجكاوی پرسیدم : اشكان كجاست ؟ توباغ ندیدمش.
ـ همین دور و براست ، تو نمی خواد نگران اون باشی ...نكنه دلت براش تنگ شده ؟
ـ نه خیر دلم واسه اون تنگ نشده ... می ترسم بلایی سرش آورده باشی
ـ بلایی سرش نیاوردم ، یه كم ادبش كردم تا دیگه جرات زبون درازی پیدا نكنه ! نیم ساعت دیگه میام دنبالت بریم پایین .
ـ مرسی ، نمی خواد بیای . فقط به بقیه بگو خسته بود ، خوابید.
ترجیح دادم امروزو زیاد باهاش بحث نكنم ، از خواب كه بیدار شدم خستگی كاملا از تنم در رفته بود . از پنجره بزرگ اتاق به باغ نگاه كردم ، كم كم همه داشتند خداحافظی می كردند و می رفتند ، پس حتما خیلی وقت بود که خوابیده بودم ، كش و قوسی به بدنم دادم و بعد از مرتب كردن لباسهام جلوی آینه ، روانه باغ شدم . فقط فامیل های خودمونی اونجا بودند . كنار سیاوش نشستم و بدون كلمه ای حرف به چمن های زیر پایم خیره شدم كه باز زبان سرخ سیاوش كار دستم داد .
ـ رها شنیدم شاغل شدی ، پس شیرینیش كو؟
بدون ذره ای تردید گفتم : آره ...البته به عنوان منشی ، خنده داره ، نه؟
در حال صحبت با سیاوش بودم كه نگاهم به چشمان پر از غضب شاهین افتاد ، در میان تاریكی مانند شراره های آتش می درخشید . در میانه راه جمله رو تمام كردم و بحثو منحرف كردم : راستی سمیرا سایه با تو بود ، نمی دونی كجاس؟
سمیرا با پوزخند به گوشه ای از باغ اشاره كرد ، با دیدن اون صحنه قلبم از حركت ایستاد؛ سایه در حال قدم زدن با یك پسر ! خدا خدا میكردم ربطی به شاهین نداشته باشه.
با صدای لرزان رو به شاهین سوالم را مطرح كردم : شاهین این آقا پسر كیه ؟ من همه فامیلامونو می شناسم ، ولی این آقا رو تا به حال ندیدم.
یكی از ابروهایش را بالا انداخت و با قیافه ی حق به جانب پاسخ داد : نه ... از فامیلا نیست ، دوستمه ... من به هم معرفیشون كردم ... آخه خیلی به هم میان.
تمام تنم یخ كرد ، با خودم گفتم كم كم داره به تهدیداتش جامه ی عمل می پوشونه ، رها بدو تا دیر نشده كاری بكن !
با عصبانیت از جام بلند شدم و یك راست به سمتشون رفتم ، با دیدن من هردو بهت زده نگاهم كردند . سایه با لحنی پر از عشوه و ناز دستم را گرفت و گفت : راستی این رهاست ، خواهر كوچكم
...

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 10 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات