تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت سوم

رمان دو راهی عشق و هوس 

قسمت سوم



آنقدر بار نگاه ها سنگین بود كه حس كردم نمی توانم نفس بكشم ، از پله ها بالا رفتم شاید اگر زودتر می خوابیدم به نفعم بود
دستم رو روی دستگیره گذاشتم كه ناگهان با صدای اشكان از جا پریدم : وای تویی ؟ چرا یهو عین جن ظاهر میشی ؟ مگه تو الان سر سفره نبودی؟ 
ـ جدا تو نفهمیدی من سر سفره نیستم؟
ـ نه ، آخه سرم گرم ....
با دیدن صورتش ، حرفم نیمه كاره موند : چرا پای چشمت كبوده ؟
دستش رو روی محل كبودی گذاشت و گفت : یعنی تو می خوای بگی نمی دونی؟
در رو باز كردم و گفتم : حقته ! می خواستی دور و بر من نپلكی!
هنوز قدمی برنداشته بودم كه دستمو گرفت : واقعا كه ! من به خاطر تو كتك خوردم ...خیلی نمك نشناسی!
لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم : نوش جانت ... در ضمن تو حتی اگر به خاطر من بمیری هم ، نه به تو و نه به اون آقا داداشت یه نگاه هم نمی اندازم ! پس خودشیرینی رو بذار كنار !




آنقدر عصبانی شد كه عضلات آرواره هایش در قالب میلغزید ، دستم را رها كرد و گفت : تویِ آشغال لیاقت منو نداری ! همون باید بری زیر دست شاهین كه هر روز كتك بخوری! این رفتارتو تا آخر عمر فراموش نمی كنم و قول میدم تلافی كنم!
مجددا همون لبخند معنادار را به صورت خشمگینش تقدیم كردم و با آرامش تمام گفتم : تمام شد؟ از جلوی در برو كنار ، می خوام درو ببندم
آتش خشم از درون او را می سوزاند ، قصد داشت مرا هم بسوزاند . برای همین هم طوطی وار این جملات را ادا می كرد : تو یه عروسك خوشگلی كه من فقط تو رو واسه یك روز میخوام . شاهینم همینطور ! هیشكی عاشق اخلاق گند تویِ عوضی نمیشه ، پس دلتو خوش نكن !
انصافا آتش گرفتم ، صورتم از خشم ملتهب شده بود ، اما قبل از اینكه بتواند دو دو زدن حلقه اشك را در چشمانم ببیند ، در را با شدت به رویش بستم . او حقیقت را گفته بود و حقیقت هم تلخ بود ، تلخ تر از زهر !
خودم را دمر بر روی تخت انداختم ، شالی را كه به حرف شنوی از نرگس سر كرده بودم ،به كناری انداختم ، موهایم خیس از اشك بود ... خداوندا آیا كسی در این دنیا ی خاكی نیست كه چهره ام را نبیند و عاشق سیرتم شود ؟! آیا كسی نیست كه به جای تعریف از چشمهای طوسی دور مشكی ام از سیرت و باطنم تعریف كند ؟! قسم به بزرگی خودت كه آن روز همه ی وجودم را تقدیمش میكنم!


شب به سختی خوابم برد ؛ تا نیمه های شب گریه می كردم .

صبح با نوازش دستان سایه بر روی موهایم بیدار شدم .
ـ خواهر كوچولوی خوشگلم بیدار نمیشی؟
ـ سایه ساعت چنده ؟
ـ ساعت دوازده ظهره ! نمی خواستم بیدارت كنم ، روشنك گفت بیدارت كنم یه چیزی بخوری!
ـ گرسنه نیستم ، دلم می خواد برگردیم تهران ... بقیه كجان ؟
ـ رفتن كنار دریا ، فقط من و روشنك اینجاییم ... پاشو لوس نشو ، یه چیزی بخور تا نهار ضعف نكنی . ممكنه دیر برگردند!
با اصرار سایه چند لقمه نان و مربا خوردم ، تازه می فهمیدم كه چقدر گرسنه بودم . روشنك هم مقابل من نشسته و درحال صحبت با سایه بود ، اصلا كلمه ای از حرفهایشان را نمی فهمیدم . در حال بررسی اطراف بودم كه چشمم به تلفن روی كابینت آشپزخانه افتاد، به میان حرف آن دو پریدم و گفتم : روشنك جون تلفن كار می كنه؟
ـ آره عزیزم ...حالا به كی می خوای زنگ بزنی؟
ـ به بهزاد ...
با كسب اجازه تلفن رو برداشتم و شماره ی تلفن همراه بهزاد رو گرفتم . آنقدر بوق زد كه دیگر ناامید شدم ، می خواستم تلفن رو قطع كنم که بالاخره صدایش درگوشی پیچید:بفرمایید.
ـ سلام بهزاد ... مگه قرار نبود یه سر بیای اینجا؟
ـ سلام رها ... چرا اتفاقا می خواستم امشب راه بیفتم ، ولی یك روز بیشتر نمی تونم بمونم!
با شنیدن این جملات چنان خوشحال شدم كه آروم جیغ زدم : راست میگی ؟ چه خوب! پس منم با تو برمی گردم
ـ چرا مگه سایه نمیخواد بیاد ؟
به دور برم نگاه كردم و آروم گفتم : شاهین منو اذیت می كنه.
ـ غلط كرده ... دور و برش نچرخ تا بیام ببرمت!
از توی گوشی برایش بوسه ای فرستادم و خدافظی كردم . از خوشحالی سر از پا نمی شناختم

صبر كردن تا شب برایم سخت نبود ، بالاخره بقیه هم آمدند ، ساناز آنقدر سرش گرم خوش زبانی های سیاوش شده بود ، كه مرا از یاد برده بود و منهم از این بابت ناراحت نبودم .
ساناز به گردنم آویزان شد و با شوق و ذوق گفت : چرا نیومدی جیگر ؟ انقدر خوش گذشت !
شاهین : منم جای تو بودم ، نمی اومدم!
از پشت ساناز نگاهم به رخسار زیبا و با جذبه اما منفور شاهین افتاد ، با حاضر جوابی گفتم :جای تو رو كه تنگ نكردم ، بعدشم زیاد غصه نخور ! فردا با بهزاد برمی گردم.
سایه كه در آشپزخانه مشغول خرد كردن كاهو بود ، از پیشخوان آشپزخانه گفت : چی؟ بهزاد ؟ مگه قراره بیاد اینجا ؟
به علامت مثبت سرتكان دادم.
ـ اِه ، پس منم با شما میام دیگه ، وقتی تو و بهزاد نباشید من اینجا بمونم چیكار؟
شونه هامو بالا انداختم . روشنك روزنامه ای را که مثلا چند دقیقه پیش غرق در آن بود ، روی عسلی مبل پرت كرد و با غیظ گفت: سایه جون ،اون بچه است با شاهین درگیر شده ، تو برا چی بری؟
ـ آخه تنها اینجا چه كار ...
تازه معنای متلك روشنك رو فهمیده بودم ، عصبانی گفتم : ببخشید روشنك جون ... من با كسی مشكل ندارم ، حوصله ام سر رفته ! شما حق نداری به جای من نظر بدی.
سایه لبش را گزید و چشم غره رفت . روشنك هم با لبخند كار را تمام كرد . هیچگاه نمی گذاشت كار به جای باریک كشیده بشه ، آنقدر با سیاست بود كه خودش رو با نقش بازی كردن در دل همه جا می کرد
ساناز: اگه تو و سایه برید ،تكلیف من چی میشه ؟
خودم رو روی كاناپه ی نارنجی رنگ انداختم و بدون اینكه به او نگاه كنم ،با لحن بی تفاوت اما دستوری گفتم : معلومه ! ما آوردیمت ، ما هم می بریمت
شاهین كه انگار سوژه ای پیدا كرده باشد ، دست به سینه به دیوار روبه روی من تكیه داد و نگاه خیره اش را به من دوخت : ساناز جون ، یه دختر چموش خود خواه می تونه حتی یه زندگی رو به هم بزنه و به جای دیگران هم تصمیم بگیره ، حتما توقع هم داره همه بگن چشم!
از كوره به در رفتم و ناخودآگاه چند قدم به پیش رفته و صاف جلوش ایستادم : میشه ازت بخوام تو نظر ندی ؟ پدرش اونو به ما سپرده و از ما هم تحویل می گیره !
بعد سرم را نزدیك گوشش بردم و آهسته زمزمه كردم : چیه خوش تیپ ؟ حالا نوبت این شده ؟
پوزخندی زد و آرام تر از من گفت : نه ...تا وقتی عروسكی به این خوشگلی هست ، چرا برم سراغ اون ؟
سرمو به نشانه ی تأسف تكان دادم و روزنامه ای را كه چند دقیقه پیش در دست روشنك بود ، برداشتم . درحین روزنامه خوندن با طعنه گفتم : ساناز زود برو لباساتو جمع كن تا بعضیا تورت نكردن !
ساناز متعجب نگاهم كرد و سرتكون داد . چون رفتن سایه و روشنك به باغ را با چشم دیده بودم ، جرات بیشتری یافتم و داد زدم : گفتم برو ... نمی خوام تو هم عاشق سینه چاك بشی بعد ببرمت!
ساناز یه حالتی پیدا كرده بود انگار فهمیده بود فریاد های من فقط هارت و پورته ، چون رو لبش لبخندی تمسخر آمیز لانه كرده بود و با همون لبخند به طبقه بالا رفت.
شاهین هم كه انگار منتظر همین رفتار باشه ، بلافاصله تكیه اش رو از دیوار برداشت و كنار من روی كاناپه نشست .
ـ عزیزم چرا انقدر خودتو به در و دیوار میزنی ؟ تو كه آخر قصه رو میدونی ؛گفتم كه عاشق گریزهاتم ،ولی تو دیگه داری كارو به چموش بازی میكشی ! چرا نمیخوای با من كنار بیای؟
هر كلمه اش تكه تكه ی سلولهایم را می سوزاند ، احساس حقارت می كردم . فكم از عصبانیت چفت شده بود ، با بغض نگاهم را به سمتش برگرداندم . از چشمانش شرارت می بارید . لبهایم را به سختی باز كردم و گفتم : قصه ای دركار نیست ، مطمئن باش آخرش تو می بازی ! شاید هم با همین ساناز بری زیر یه سقف ... تو لیاقتت دختراییه كه با یه «دوستت دارم» خر میشن ، تو لیاقت منو نداری ... اگر یك بار دیگه... 
انگشتم را به نشانه ی تهدید جلوی صورتش تكان می دادم كه دستم را گرفت ، دستانش آنقدر داغ بود كه می ترسیدم دستم را ذوب كند ! مانند حیوانی كه از ترس کشتارگاه جان می كند ، تقلا می كردم.
ـ می بینی ؟ تو حتی نمی تونی دستتو از دست من بیرون بكشی ، پس واسه من رجز نخون ! من اگه بخوام می تونم بی آبروت كنم ، به طوری كه خودت به دست و پام بیفتی !
بعد دستم را به سمت لبش برد و ناغافل بوسه ای طولانی بر آن مهر كرد ! كاش می مردم و اون صحنه رو نمیدیدم ! داد زدم : خیلی كثیفی ! آشغال !حیوون ! ازت متنفرم!
بدون اینكه خودم بخواهم ، آب دهانم را به صورتش انداختم . دستم را رها كرد و با آرامش تمام دستمالی از جیبش در آورد.
ـ آدم جواب بوسه رو این جوری نمیده ... بالاخره ادبت میكنم دختره چموش گستاخ!
از جا بلند شدم و تا اتاق ساناز یك نفس دویدم . چنان در را با لگد باز كردم كه ساناز از جا پرید : چته دیوونه؟
درحالیكه نفس نفس میزدم ، گفتم : هیچی ... هیچیم نیست ، تو لباساتو جمع كن!

تمام شب به اتفاقات ظهر فكر می كردم . آیا او واقعا می توانست به من دست درازی كند ؟ جواب معلوم بود ؛ آری ، او می توانست ! چقدر خطرناك بود ! چقدر حیوان صفت و پست بود!
سر میز شام روبه رویم نشسته بود . همه مشغول غذا خوردن بودند ، بدون اینكه خودم بخواهم سرمو بلند كردم و به چشمهای وحشی و گرسنه اش چشم دوختم ، شاید می خواستم بدانم كه آیا او واقعا می تواند به من آسیب برساند یا حرفش بلوفی بیش نیست؟! خیلی سریع متوجه نگاه من شد ، او هم نگاهش را به من دوخت و چشمك زد . لبخند لبانش چنان ترسناك بود كه تمام وجودم لرزید ! چهره اش زیبا بود ، ولی پرده باطنش خبر از بیمار بودن او میداد . سریع نگاهم را از او دزدیدم ، درحال بازی كردن با غذا بودم كه زنگ ویلا به صدا درآمد . انگار پرنده ای باشم كه از قفس آزاد شده ، با شور و شوق فریاد زدم: بهزاده ! من باز می كنم.
سمیرا :باشه بابا ، هول نشو ،كسی نمی خواد داداشتو بخوره.
اما من بی توجه به متلك او فقط می دویدم .خودم را به باغ رساندم و در آهنی باغ را با عجله باز كردم ، بهزاد بود . چقدر چهره اش مهربان و دوست داشتنی بود ، خودم را در آغوشش انداختم و گونه اش را چند بار بوسیدم . به زور حلقه ی دستانم را از گردنش باز كرد : چته دختر ؟ خفه ام كردی ...
ـ وای بهزاد ، زودتر منو از دست این خانواده ی عوضی نجات بده!
بهزاد خندید و گفت : باشه ، اما اول بذار یه چیزی بخورم كه انرژی داشته باشم نجاتت بدم ... شام خوردین؟
ـ نه ... یعنی داشتیم شام می خوردیم كه تو اومدی .
دستم را گرفت و با هم به داخل رفتیم . از او استقبال گرمی شد ، تازه متوجه شدم كه اشكان سر میز نیست ، برای اینكه حرص شاهین را دربیاورم، بلند گفتم : مهین جون ، اشكان كجاست ؟
نگاه تند شاهین به سرعت نور بر صورتم چرخید .
ـ چیه مادر نگرانشی؟
از عصبانیت شاهین لذت می بردم ، چه عیبی داشت ؟ اشكان هم نبود كه به خودش بگیرد، برای همین از قصد پشت چشمی نازك كردم و گفتم : آره ، آخه جاش خیلی خالیه !
ـ الهی قربونت برم خاله ... با دوستش رفته شكار.
ساناز كه درحال آب خوردن بود ، آب درگلویش شكست و به سرفه افتاد . سرش را به گوشم نزدیك كرد و گفت : دلت میخواد شاهین جفتتونو بكشه ؟
ـ چرا شلوغش میكنی ؟ من فقط كنجكاو شدم
روشنك لبخندی رضایتمندانه بر گوشه لبش بود ، احتمالا فكر كرده بود كه من عاشق اشكانم كه دل نگرونش شدم . با خودم فكر كردم شاید این شایعه پخش بشه ، شاید دیگران شاهین را مجبور كنند دست از سرم برداره ! پیچوندن اشكان خیلی راحتتر از شاهین بود .

بعد از شام همگی جلوی تلویزیون نشسته بودیم و سرگرم دیدن سریالی بودیم كه هر شب آن را دنبال می كردیم ، البته بزرگترها در سالن پذیرایی در طبقه پایین صحبت می كردند . شاهین تمام شب را بق كرده و فقط جلوی تلویزیون نشسته بود ، مطمئن بودم حتی یك كلمه از فیلم را هم نفهمیده ، هرچند من هم دست كمی از او نداشتم . همه به نوعی مشغول بودند كه در باز شد ، همه نگاه ها به سمت در برگشت .
سیاوش : به اقا اشكان كجایی ؟ كه یك نفر از ناراحتی دق كرد
اشكان كوله پشتی اش را بر زمین انداخت و خسته و نزار خودش را كنار سیاوش انداخت : جدا؟ چه عجب مادر به فكر ما هم افتاد!
سیاوش : نه بابا ، مادر كدومه بچه ننه ؟ منظورم ...
سیاوش انگار نه انگار كه حسابی خسته بود ، صاف سر جایش نشست : چی؟ منظورت كیه ؟
حیف كه دستم به سیاوش نمی رسید ، تهدید گرانه نگاهش كردم ، ولی او آخر با نگاهش به سمت من اشاره كرد . تا خواستم حرف بزنم ، اشكان نگاه خسته اش را به من دوخت و گفت : جدا؟ من هم نگرانش بودم.
سمیرا كه از شدت حسادت در حال خفگی بود ، با غیظ گفت : میشه برید اتاق بغلی بهم ابراز عشق كنید ؟
با این حرف سمیرا شاهین به حد انفجار رسید ، فریاد زد : میشه خفه شید ؟ كدوم نگرانی؟ كدوم عشق و عاشقی؟ داره فیلم بازی میكنه ! این عروسك همه رو بازی میده ! همه رو تشنه می بره لب آب ، تشنه هم بر میگردونه!
سیاوش كه می خواست جو حاكم رو عوض كنه ، گفت : نه بابا ! نكنه تو هم عاشق عروسك شدی ؟ به خدا قیافه اصلا ملاك نیست ، به قول خودت این آتیش پاره است .آدم باید یكی انتخاب كنه كه آتیش نسوزونه ، مگه نه ساناز خانوم ؟
ساناز لپهاش گل انداخت و تا بنا گوش سرخ شد .خوب بحثو منحرف كرده بود ، من هم كم نیاوردم و متكایی را كه زیر دستم بود ، به سمتش پرت كردم : خیلی بیشعوری سیاوش! حالا دیگه من آتیش پاره شدم ؟
سمیرا كه رگه های حسادت رو میشد در همه ی رفتار و حتی صداش دید و دنبال یك مجرا برای سریز آن حس لعنتی اش میگشت ، با لحن مرموز و طعنه آمیزش گفت : نه عزیزم ، تو اصلا آتیش نمی سوزونی ، فقط یه فامیلو انداختی به جون هم ... داری برادرو به جون برادر میندازی ... آدم خوب نیست از زیباییش سوء استفاده كنه ! تو كه آخرشم هیچكدومو نمی پسندی ، برا چی پابندشون میكنی و قلبشون رو می شكونی ؟ از تو بعیده كه ...
اومدم حرفی بزنم و از خودم دفاع كنم كه اشكان مجال نداد : خفه شو ، مگه همه مثل توان؟ تو كه همچین آش دهن سوزی هم نیستی ، هر روز خودتو بزك می كنی و یكی تور می كنی . وای به حال اینكه خوشگلم باشی ! نزار واسه همه قضیه افشین و پاساژ رو رو كنم !
چشمان سمیرا گرد شد ، می دانست كه دیگر كلمه ای هم نباید حرف بزند ، اما شاهین خوب طنابی برای كشیدن پیدا كرده بود : تو خفه شو اشكان ... مگه غیر از اینه كه رها داره همه پسرای فامیلو بازی میده ؟! ولی من آدمش میكنم ! ما كه عروسك خیمه شب بازی خانوم نیستیم .
اشك در چشمانم حلقه زد . چه توهین هایی كه اون روز نثار من نكردند ! ساناز دستش را دورم حلقه كرد ، دستش را پس زدم . صدای روشنك از طبقه پایین به بحث خاتمه داد : دخترا یه كدومتون بره لباسهارو از اون ور جمع كنه بیاره.
من كه دنبال راه فرار برای خلاص شدن از جو حاكم می گشتم ، داد زدم : الان میام روشنك جون !
و با عذر خواهی از همه به طبقه پایین رفتم.
تا رسیدن به رختشور خانه خیلی راه بود ، در واقع اونجا عمارت بود . من از ترس می لرزیدم، قدم هایم را سریع بر می داشتم . صدای جیرجیركها و تكان خوردن شاخ و برگها آدم را بدجوری می ترساند . راه زیادی طی كردم تا به رختشورخانه رسیدم ، در را باز كردم و لباسها رو یكی یكی خارج كردم . از پشت سر صدایی شنیدم ، تمام اندامم می لرزید، نفسم را حبس كردم كه دستی را به روی شونه ام احساس كردم ، برگشتم و چهره ی اشكان باعث شد ترسم فروكش كند.
بی تفاوت لباسها رو داخل سبد ریختم كه گفت : بشین رها ترو خدا ! می خوام باهات حرف بزنم.
ـ نمیشه ، كار دارم.
جلوم وایساد ، چنان سرش را نزدیك صورتم آورد كه حرارت نفسهایش پوستم را می سوزاند. می خواستم از كنارش رد بشوم كه دستش را به دیوار زد و مرا گوشه سه كنج دیوار زندانی كرد : عزیزم از من فرار نكن ! اگه جواب مثبت بهم بدی خوشبختت می كنم .
از چشماش می ترسیدم ، می ترسیدم هوس بر او غلبه كند . حالا وقت نقش بازی كردن نبود ، باید او را از آن وضع و حال در می آوردم . بغضم تركید و درحالی كه گریه می كردم، گفتم : اشكان ، شاهین راست میگه ! من اون حرفو سر میز شام زدم تا شاهین دچار سوء تفاهم بشه و دست از سرم برداره . من واقعا علاقه ای به تو یا به شاهین ندارم.
خنده رو لبهایش ماسید ، اما خود را نباخت : تو طعم عشقو نچشیدی ، اگر یك بار طعمشو بچشی دیگه دلت نمی خواد ازش دل بكنی ، من واقعا به تو نیاز دارم.
با دست آزادش موهایم را كه وحشی و رها روی چهره ام ریخته بود ، كنار زد . نفسم از ترس حبس شده بود ، با صدای از قعر چاه درآمده ، گفتم : منو ببخش ، اما دوستت ندارم!
با دست شانه هایم را محكم نگه داشت و سرش را نزدیك و نزدیك تر آورد . دستهایم را جلوی صورتش گرفتم و گفتم : چیكار می كنی؟... دیوونه شدی؟ من كه معذرت خواستم.
دستانم را مهار كرد و پشتم قفل كرد : تقصیر خودته عزیزم ، نباید اینقدر با دم شیر بازی كنی . بالاخره من یك مردم ، از مرد هم توقعی جز آتش نیاز نمیشه داشت ! مطمئن باش این جوری عاشقم میشی ! من فقط ازت یه بوسه میخوام.
داد زدم : تو رو خدا اشكان ! قسمت میدم ! تو رو جون مادرت!
با صدای در به خودش اومد و به سمت در برگشت
.




+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 10 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات