تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت دوم



رمان دو راهی عشق و هوس 

قسمت دوم



امتحانات شروع شده بودند و من مجبور بودم برای اولین بار با بی میلی تمام كتاب رو ورق بزنم .سیما سعی می كرد تو درسها كمك كنه ، ولی مهسا رو كم تر از گذشته می دیدم
امتحانات كه به پایان رسید ، دلم می خواست از این حال و هوا خارج بشم ، مدام به پدرم غر می زدم كه بذاره با كمپ مدرسه به مسافرت برم ، ولی پدر بهانه می آورد.

یك روز خسته و بی حوصله به دیوار اتاق تكیه داده بودم كه با هیاهوی سایه به خودم اومدم : وای رها ، پاشو وسایلاتو جمع كن . بابا گفته می تونیم بریم مسافرت !
چشمامو تنگ كردم و پرسشگرانه نگاهش كردم .


بابا گفته مهین و روشنك و دایی مسعود دارن میرن ، بابا به خاطر كارخونه می مونه تهران ، ولی ما می تونیم باهاشون بریم
از عصبانیت دندانهایم رو روی هم فشار دادم : آخه چرا باید سر بار یك مشت غریبه باشیم ؟ به نظر من كه نریم سنگین تریم .
- ای بابا بس كن دیگه ...غر غرو ... پاشو وسایلاتو جمع كن . ساناز هم میاد تنها نیستی !
از شنیدن اسم ساناز غرق شادی شدم و با فریاد گفتم : راست میگی ؟ چه خوب!
- به جون تو ... عمو به بابا گفته كه ساناز دوست داره آب و هوا عوض كنه .
دیگه سر از پا نمی شناختم ، غرق شادی بودم . من و سایه لباسهامونو توی چمدون كوچك مشترك گذاشتیم . ساناز آخر شب به خانه ما اومد تا اشكان بیاد دنبالمون و راه بیفتیم .

اشكان با نیم ساعت تاخیر دم خونه ی ما بود . من و ساناز آنقدر سر به سر هم گذاشتیم كه سایه عاصی شده بود و مدام غر می زد.
هنوز سوار ماشین نشده ، پرسش های تلنبارشده و درگوشی ساناز شروع شد : رها اشكان چقدر بزرگ شده ، سه سالی میشه كه ندیدمش ...چقدرم خوش تیپه !
- آره خیلی ... منتهی ذاتش به خوش تیپیش غلبه میكنه .
پرسشگرانه نگاهم كرد و سرتكون داد.
-وقتی آینه رو روی صورتت تنظیم كرد ، می فهمی !
ساناز كه تازه متوجه حرفم شده بود ، با ذوق و شوق گفت : وای نه ! خدا نكنه ، می ترسم یه وقت ذوق مرگ بشم ...حالا جدی میگی؟
- خودت كم كم می بینی ...
ساناز تنها برای سی ثانیه سكوت كرد و دوباره شروع به صحبت كرد :راستی یه برادر بزرگتر داشت ، چشمهاش مشكی بود ... یه بار تو رو انداخت تو حوض
نمی خواستم اسمشو به زبون بیارم ، برای همین فقط سرتكون دادم.
ـ خوب؟ 
ـ اونم هنوز زنده است ، ولی فكر نمی كنم اومده باشه ، یعنی انشالله كه نیومده!
-نه بابا ، كاشكی اومده باشه ، من اصلا به خاطر گل جمال ایشون اومدم . وایسا الان می پرسم .
به هر وسیله ای سعی كردم منصرفش كنم ، ولی نشد . هرچقدر چشم غره رفتم و نیشگونش گرفتم فایده نكرد . با همون لحن ذوق زده و بچه گانه اش داد زد : اشكان خان ! برادرتون ... اسمش چی بود؟ آهان... آقا شاهین نیومدن ؟
نگاه سنگین اشكان با اون چشم های گستاخ از آینه به صورتم برخورد كرد ، پوزخندش مثل همیشه بی معنی بود
-رها ... انقدر دلتنگشی؟
می خواستم دستمو از پشت ماشین دور گردنش حلقه كنم و اونقدر فشار بدم تا زبون درازش صامت بشه ، ولی با خجالت گفتم : نه خیر ! ایشون انقدر عاشق دل نگرون داره كه به ما نمی رسه !
لبخندی از سر رضایت زد ، دلش نمی خواست نسبت به شاهین اندكی محبت داشته باشم ، دعا می كردم قضیه رقابت نباشه !
اشکان با خنده رو به سایه گفت : می بینی سایه ... همه عاشق این داداش مان ! ببین چی شده كه وصفش به ساناز خانم هم رسیده ، هیشكی به من نمیگه خرت به چند من ؟
ساناز خجالت كشیده و سرشو پایین انداخته بود . سرمو نزدیك گوشش بردم و با لحن سرزنشگرانه گفتم : خیالت راحت شد ؟
ساناز بهم دهن كجی كرد و روشو برگردوند.
خدا رو شكر ساناز انقدر خجالت كشیده بود كه تا وقت ناهار حرف نزنه وگرنه مطمئنا سر سام میگرفتیم
شاهین ماشین رو جلوی یه رستوران زیبا در فضایی سر سبز نگه داشته بود ، اما هوا به قدری رطوبت داشت و گرم بود كه كسی دلش نمی خواست بیرون پرسه بزنه ، البته به جز من كه استثنا بودم!
بعد از انتخاب غذا به طرف محوطه ی باغ رفتم تا گلها رو تماشا كنم و سایه هم مانع نشد. میون گل ها راه می رفتم و بوی گل رز رو به داخل ریه هام هل می دادم ، درحال خوندن قطعه شعری از فریدون مشیری بودم كه دستی بر شانه ام به ضرب در آمد ، وحشتزده برگشتم .
ـ ای وای اشكان ، تویی ! ترسیدم!
با انگشت سبابه به آلاچیقی اشاره كرد و گفت : بیا بریم اونجا بشینیم ، می خوام باهات حرف بزنم.
آلاچیق آنقدر زیبا بود كه ذهن مرا از پرسیدن جمله ی (درموردچی ؟) منحرف كرد .
جلوتر از او به طرف آلاچیق دویدم و خودمو به درون آن انداختم . اشكان هم که به سرعت من دویده بود ، كنارم نشست و منتظر شد تا بیانات من نسبت به زیبایی آلاچیق تموم بشه.
ـ رها خیلی رك ازت بپرسم ...تو ... به شاهین ... علاقه داری؟
سوالش خیلی غیر منتظرانه بود ، دستهامو در هم قلاب كردم و سرمو به زیر انداختم.
ـ تو كه بهتر از هركس می دونی ... ازش متنفرم !
ـ اگه قرار باشه بین من و اون یكی رو انتخاب كنی ، چی؟
كم كم داشتیم به سوال همیشگی می رسیدیم
ـ ببین اشكان ، من نه به تو و نه به شاهین اونقدر علاقه ندارم ، یعنی چطور بگم علاقه ی عاطفی ندارم !
شاهین دستم رو گرفت و روی قلبش گذاشت ، هر كاری كردم نتونستم مانع او شوم.
ـ ببین رها واسه تو داره اینجوری میزنه ، دلت میاد؟ دلت میاد بهش بگی نه؟
از حرارت عشقش كه به دستهاش سرایت كرده بود ، می سوختم . دستمو پایین آورد و گفت : رها با من بازی نكن ، خواهش میكنم ... شاهین یه گرگه ، شاید دوستت داشته باشه ، ولی دست آخر میدرتت ! ولی من عاشقتم ، حاضرم به خاطر تو باهاش بجنگم !
بدون توجه به جمله های محبت آمیزش بلند شدم و فریاد زدم : سگ زرد برادر شغاله ... بس كنید این بازی رو ! امروز تو ...دیروز شاهین ... فردا هم لابد سیاوش ... نكنه من رو گنج نشستم و خبر ندارم ؟!
اشكان به یكباره از جا پاشد و صاف جلوی من ایستاد ، دیگه آن حالت محبت آمیز تو نگاهش نبود ، حالا آتشی بود در انبوه كاه !
ـ چرند نگو !خودت خوب می دونی كه ما اگه بیشتر از شما مال نداریم ، كمتر هم نداریم
ـ حرف حق جواب نداره ... ولی من چیزی درخودم نمی بینم كه همه عاشقم بشن ! اینقدر هم بچه نیستم كه تا یكی گفت دوستت دارم ، خودمو بندازم بغلش!
تا حالا اشكان رو این جوری ندیده بودم ؛ آرواره هاش رو چنان روی هم فشار می داد كه مطمئن بودم الان فكش خُرد میشه ! چشمهای زیرك و مشكیش رو به چشمهام دوخت و گفت : من به دستت میارم ! تهمت های مزخرف و چرند تو هم ارزونی خودت ! حرفات خیلی بد بود ، بدجوری بهم برخورد ، ولی من هم واست یه چیزایی تو آستین دارم!
سرمو به علامت تأسف تكون دادم و راهمو كج كردم . ساناز در چارچوب گنبدی آلاچیق ظاهر شد : غذا یخ كرد ها ! چیكار می كنید شما؟
-هیچی ایشون اومدند برن دسشویی ، یك سری هم به اینجا زدند ! بیا دیگه اشكان!
خودم مونده بودم چه جوری به این سرعت چنین جملاتی رو سرهم كردم ! بالای سر اشكان هم یه علامت سوال بزرگ بود ، ناگهان به طور اتفاقی جفتمان شروع به خندیدن كردیم .

توی ویلای مادرجون همه جمع بودند ؛ مهین ، مسعود ، منوچهر ، سیاوش و از همه نفرت انگیز تر شاهین و سمیرا ...
هر ثانیه چندین هزار بار خدا رو شكر می كردم كه ساناز همراه ماست وگرنه باید چه می كردم میون اون همه گرگ كه به خونم تشنه اند؟
بزرگترها در طبقه پایین ویلا با هم حرف میزدند و من و ساناز هم ترجیح دادیم به اتاقی كه قرار بود شب توش استراحت كنیم ، رفته و وقت بگذرانیم . با خنده و شور و شوق از پله ها بالا می رفتیم كه چشمم به سمیرا افتاد . انقدر آرایش غلیظ صورتش توی ذوق می زد كه چهره اش قابل تشخیص نبود . بالاخره اون هم دختر مسعود بود ، دختری سبزه ، به شدت لاغر و بدون ذره ای زیبایی !
ـ به رها جون تو هم اومدی ... چه خبر خوشگله؟
دیگه اثری از لبخند روی صورتم نبود ، سرمو پایین انداختم و با سردی جواب دادم : خوبم.
ـ برید بالا ، الان میرم بقیه رو هم صدا كنم !
نگاه پرسشگر ساناز روی صورتم غلت می خورد : این دیگه چه جور جونوری بود؟
ـ جونور؟ حیف از اسم جونور ! بیا بریم.
با هم كنار شومینه خاموش روی سرامیك های خنك اتاق نشستیم و ساناز هم شروع كرد به تعریف مجدد جوك هاب بی معزه ای كه تا بحال بیشتر از صد بار اونها رو شنیده بودم . من هم با بی تفاوتی به هركدام می خندیدم كه با صدای باز شدن در صاف سرجام نشستم، همه ی بچه ها داخل شدند ، فقط سایه میان آنها نبود.
سیاوش : به به ...رها خانوم ! از ما خبر نمی گیری ...نمیگی مردیم ، زنده ایم ...معرفی نمی كنی؟
ـ وا ... سیاوش مگه تو هم ساناز رو نمی شناسی ... یادته چند سال پیش بعضیا منو هل دادن تو حوض ، یه دختر بود پیشمون ، گریه اش گرفت!
ـ آهان ! حالا یادم اومد ... چقدر بزرگ شدید ساناز خانوم!
اشكان كنار من نشست ، می دونستم میخواد چیزی بهم بگه وگرنه جرأت این كارو مخصوصا جلوی شاهین نداشت .
انقدر وایساد كه همه حواسشون از ما منحرف شد و آروم در گوشم گفت : مواظب خودت باش !
تا اومدم منظورشو بپرسم ، از جلوی چشمم غیب شد . هزار سوال بر ذهنم هجوم آورد ، در حال فكر كردن به جمله عجیب اشكان بودم كه نگاهم با نگاه عصبی شاهین برخورد كرد
ـ رها چته تو فكری ؟
خدا خدا میكردم چیزی نپرسه ، ملتسمانه به ساناز نگاه كردم ، انقدر گرم حرف زدن با سیاوش بود كه حتی نیم نگاهی به من نمی كرد.
از سر ناچاری شونه هایم رو بالا انداختم : من حق ندارم تو فكر باشم ؟
نگاهی به اطراف انداخت و بلند گفت : رها اینا كه سرگرم كارن ، بیا بریم از تو باغ چوب جمع كنیم . آخه دایی مسعود سیخ ها رو جا گذاشته
می دونستم قراره سوال پیچ بشم . با صدایی كه نمی تونستم روش كنترل داشته باشم ، گفتم :نه ... می خوام با بچه ها باشم ، با سمیرا جون برو.
سمیرا : مرسی ! خودت باهاش برو ، ما امروز با هم دعوا كردیم!
حالا همه ی نگاه ها به من دوخته شده بود ، آهی از اعماق وجود كشیدم و بلند شدم . دلم نمی خواست برایم شایعه درست شود .
جلوتر از او به راه افتادم ، چقدر از ویلا دور بودیم . سعی كردم اصلا توجهی به شاهین نداشته باشم .
اما شاهین هوس دعوا به سرش زده بود ، روی تخت سنگی نشست و به من كه دنبال چوب می گشتم خیره شد : بشین!
ناباورانه نگاهش كردم ، این دفعه فریاد زد: گفتم بتمرگ !
ـ شاهین حالت خوبه ؟ چرا داد می زنی ؟ آرومم بگی می شینم
آنقدر هول شده بودم كه آب دهانم خشك شده بود ، به درختی تكیه دادم . هوا آنقدر شرجی بود كه نفس را تنگ می كرد
رو به رویم ایستاد و به چشمانم خیره شد ، از ترس آب دهانم رو قورت دادم . با صدای از ته چاه درآمده پرسیدم : چیزی شده؟
ـ برای چی نشستی زیر پای اشكان؟ فكر كردی حالیم نیست ؟ واسه چی اشكان هی میاد درگوش تو پچ پچ میكنه ؟ تو كه دختر هرزه ای نیستی ، هستی ؟
از حرفش قلبم به درد اومد . آیا اگر مادر هم داشتم كسی می توانست این جمله را به زبان آورد؟! مطمئنا اندام مادرم هزار بار در گور لرزید.
ـ خفه شو ... خفه شو ... هرزه تویی و داداشت ... بعدشم من با هركس دلم بخواد پچ پچ می كنم ! هنوز پدر و برادرم نمردند ، پس به تو هیچ ربطی نداره ! خیلی نگران داداشتی ، از راه بدر نشه جلوی دهنشو بگیر كه هی نیاد دم گوش من غزل سرایی ...
مثل سگ از گفته ی خودم پشیمان شدم ، چنان از جملات خود متحیر شدم كه با دو دست جلوی دهانم را گرفتم . در چشمان سیاه و شرورش آتش زبانه می كشید ! دیگر برای ماندن جایی برای من نبود ، با دستان ظریفم پسش زدم تا ازجلوی هیكل ورزیده اش رد بشم .
اما هنوز یه قدم دور نشده بودم كه چنان مچ ظریفم را با دستان قویش گرفت كه حس كردم استخوان دستم صد تكه شده ، از درد فریاد زدم !
محكم مرا به تنه ی درخت كوبید و گفت : پس حدس من درست بود ، آره ؟ بگو خانم واسه اینكه منو از سر راهش كنار بزنه رفته زیر پای داداش خام ما نشسته ! به خدایی كه می پرستی قسم اگه ببینم یك بار دیگه دور برش بچرخی ، گردنتو می شكنم !
از اینكه او را اون جور در حال سوختن میدیدم ، لذتی وصف ناپذیر وجودمو پر می كرد. پوزخندی معنا دار تحویلش دادم و گفتم : چشم ! بهش میگم.
احساس كردم آتش گرفت ، با حیرت تمام نگاهم كرد: می بینم كه گستاخ هم شدی ...حالا دیگه منو مسخره می كنی!
فشار دستش رو دور مچم بیشتر و بیشتر كرد . مطمئنا اگه لگدم را روانه زانویش نكرده بودم ، دستم شكسته بود ! تنها صدایی كه درحال فرار می شنیدم صدای ناله های پی در پی اش بود .

برای ساناز قضیه رو سیر تا پیاز تعریف كردم و ساناز هم با چشمان گرد شده همه را گوش كرد و در آخر هم با شوق و ذوق گفت : خوبه باز عمو دو جلسه كلاس كاراته گذاشتت و گرنه الان فسیلت هم نمونده بود !
تا شب با ساناز سرو كله زدیم و خندیدیم ، روحیه ام را عجیب شاد می كرد ، اما این خوشی های من هیچگاه به بیشتر از دو ساعت استمرار نمی یافت ، چون آقا مسعود همه رو برای شام صدا كرد .
سر میز شام كنار ساناز نشستم ، از ترس شاهین جرات نمی كردم حتی جلوی پام رو نگاه كنم . هنوز مچم از درد ذُق ذُق میكرد . در حال بازی كردن با غذا بودم ، كه صدای مهین منو وادار كرد سرمو بلند كنم.
ـ وا ...رها جون ، قیمه دوست نداری؟ یكم الویه هم هست ، میخوای بگم سمیرا بیاره؟
دست از غذا كشیدم و در حال بلند شدن از سر میز گفتم : ببخشید ، ولی من اصلا اشتها ندارم ... یه كم خسته ام ، بهتره برم استراحت كنم ... شب همگی به خیر !



+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 10 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات