تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

رمان دو راهی عشق و هوس - قسمت اول



رمان دو راهی عشق و هوس

 قسمت اول



نور ماه در تاریكی اتاق روشنایی رویایی و وصف ناپذیری به وجود آورده بود ، همه جا پر از سكوت ناگفته ها بود . به سختی می توانستم عكس های آلبوم را مشاهده كنم ولی از بوی فضای آلبوم و تصویر های محو آن ، فضا را حس میكردم ، حس های متضاد به قلبم چنگ می انداختند ؛ خوشحالی دیروز....اندوه امروز ...بد بختی فردا
در ذهنم خاطراتی محو از گذشته جریان داشت ؛ خانواده ای خوشبخت ..صمیمی ..خانواده ای پنج نفره كه حالا ریشه اش در دستان باد بود . در تاریكی به چهره ی زیبا و مهربان مادرم كه در عكس لبخند خود را داشت چشم دوختم ، بی اختیار اشك از چشمانم روان شد ...دو سال می گذشت ولی وجودش در قلبم لبریز بود ، همه جا اسم مادرم بود ، در حاشیه كتابهایم ... هر صفحه از خاطراتم و نجوا های شبانه ام ... وقتی او رفت ، بهار زندگی ما به خزانی آشفته تبدیل شد و من تازه طعم تلخ بدبختی را به معنای واقعی چشیدم و آن را با تمام وجود مزه مزه كردم


در همین افكار بودم كه صدای قهقه های منفور روشنك در فضای خانه پیچید ، احتمالا پدرم وارد خانه شده بود ، با سرعتی باور نكردنی موقعیت خود را یافتم و به حالت خواب چشمانم را بستم ، انگار پچ پچ می كرد ، چرا پدر نمی فهمید زندگی هوس نیست ؟! چرا مادرم را بدبخت كرد و ما را به خك سیاه نشاند ؟ آن هم به خاطر یك عفریته ! اما همه ی چشمها بسته شده بود . خواهر و برادر بزرگترم كه ازدواج پدر را به معنای آزادی تمام عیار می دیدند و به هر بهانه ای از پدر باج می خواستند ، هیچ نگرانی نداشتند ولی من ... من كه كوچكترین عضو خانواده ی افشار بودم ، خطر را نزدیك می دیدم ، خیلی نزدیك ... 

از تابش مستقیم نور خورشید بر چشمانم ناچار از خواب بیدار شدم ، نرگس خانم مستخدم خونه باغ در حالی كه اتاقمو مرتب می كرد ، بشاش و شادمان صبح بخیر گفت
ـ صبح بخیر نرگس خانم ... دیشب بهزاد اومد؟
نرگس چهره اش تو هم رفت و كنارم روی تخت نشست ، آرام در گوشم نجوا كرد :خانوم جان حمل بر سخن چینی نباشه ، ولی بهزاد خان شب نیومد ، وقتی واسه نماز صبح بیدار شدم ، دیدم تلو تلو خوران اومد خونه ...
سرشو نزدیك تر آورد و دم گوشم گفت : فكر كنم مست بود ... منم از ترسم نماز نخونده ، رفتم اتاقم ... آخه ، جسارت نباشه ولی میگن آدم مست خطرناكه
مونده بودم از حرف های نرگس بخندم یا گریه كنم ، اما به وضعیت ما گریه بیشتر می اومد، سر تاسف تكون دادم و از نرگس تشكر كردم ، اگر او را نداشتم چه می كردم؟
میز صبحانه مثل همیشه آماده و مرتب و با سلیقه عالی نرگس چیده شده بود . كنار سایه نشستم و آروم سلام كردم ، بابا مثل همیشه نه تنها جواب سلام منو نداد ، بلكه اضافه بر اون محكم سرم داد زد : تو رفتی سراغ صندوقچه؟
مطمن بودم كار روشنكه ، نگاه پر از نفرتمو تو چشماش دوختم و با صدای از ته چاه در آمده گفتم :چقدر خبرا زود میرسه !
پدر با شدت زیادی فریاد كشید ، به طوری كه در جای خودم محكم لرزیدم!
ـ با توام رها ... اونجا چه غلطی می كردی ؟ مگه نگفتم هیشكی حق نداره بهش دست بزنه ؟
به زور جلوی فوران اشكهایم را گرفتم و از جا پاشدم ، با لبهای لرزان داد زدم : بابا من حق دارم با مامانم خلوت كنم ... برای چی می خوای خاطراتش بمیره؟
سایه دستمو گرفت و ازم خواست بشینم ، اما خشم من مجرایی واسه لبریز شدن یافته بود ، فریاد زدم :من نمی ذارم یاد مادرم تو این خونه بمیره ... روشنك جان شما هم همه تلاشتو بكن !
این بار سایه سرم فریاد زد : بشین رها ! حق نداری سر بابا داد بزنی ... روشنك جای مادر ماست !
سرم رو به نشانه ی تاسف تكان دادم ، آیا او خواهر من بود؟ اشك هایم روان شدند و از ته دل داد زدم : واقعا كه ...
به سمت اتاقم به راه افتادم تا به بهانه ی مدرسه از اون محیط مسموم و نفرت انگیز خلاص بشم .

مثل همیشه مهسا منتظرم دم در ایستاده بود و این پا و اون پا میكرد ، وقتی منو دید با شور و نشاط همیشگی سلام كرد .
ـ می خواستی دیرتر بیای ، الان به زنگ آخر هم نمی رسیم ... 
ـ آخه سایه مجبورم میكنه صبحونه بخورم . نمی دونم چرا از وقتی مامانم فوت كرده ، همه حتی اون عفریته میخوان مادر من باشن !
مهسا لب به دندان گزید و گفت : داری زیاده روی می كنی رها . خودتو وفق بده ! پدرِ تو هم انسانه ، دوست داره تو این سن یكی باشه بهش برسه .
می دونستم زیاده روی كردم ، برای همین نمی خواستم دیگه حرف بزنم . تمام طول راه فقط مهسا حرف می زد و من شنونده بودم . توی مدرسه هم انقدر ذهنم درگیر بود كه حتی كلمه ای در ذهنم بر جا نمی موند . دبیر تاریخ و فلسفه و ...همچنان به من تذكر می دادند ولی من توی لاك خودم بودم .
مهسا و سیما هم مدام نمك به زخمم می پاشیدند . سیما وسط شوخی از من می خواست كه با وضیعت جور شم ، حرفاش حقیقت بود

سه تایی با هم درحال برگشت به خونه بودیم كه سیما شروع به موعظه ی من كرد : رها ... تو تازگیها اصلا درس نمیخونی ... اصلا هم بهت نمیاد عاشق باشی ...به خاطر موضوع های پیش و پا افتاده زندگیتو خراب نكن! چشم باز می كنی ، می بینی ته دره ای !
مهسا: وا... اگه منم قیافه به این نازی داشتم استخاره نمی كردم . تو كه پول هم داری ، نیاز به درس خوندن نداری ، یكی رو انتخاب كن ، هم از دست نامادری راحت میشی هم زندگیت عالی میشه !
سر تكان دادم و با اندوه گفتم : اولا كه چی بشه ؟ از چاله بیفتم تو چاه ... دوما از الان كه نمی تونم به فكر باشم ، بعد از بیست و پنج سالگی !

تا خونه با ذهنم و پند و اندرزهای سیما و مهسا كلنجار رفتم ، ولی به نتیجه ای نرسیدم . وارد خونه كه شدم از بوی غذاهای متنوع دلم غنج میرفت ، با خوشحالی به بهزاد كه رو مبل لم داده بود و سیگار می كشید ، گفتم : خبریه ؟ مهمون داریم ؟
بهزاد از سیگارش كامی گرفت و گفت : خبریه ، ولی خیر نیست . مهین و خانواده اش شام میان اینجا ...
خنده رو لبهام ماسید ، شروع كردم به داد فریاد : آخه مگه اینا زندگی ندارن ؟ بهزاد تو یه چیزی بگو ! من خوشم نمیاد هی مهین و اون پسرای چشم ناپاكش با اون شوهر الكلیش بیان اینجا . بابا می خوام تو خونه خودم راحت باشم .
بهزاد سیگارو تو جا سیگاری خاموش كرد و با لحن دلسرد كننده ای گفت : رها از غر زدن هات خسته شدم ! بسه دیگه ... اگه سهم الارثتو میخوای ، باید كنار بیای ! روشنك دختر خاله ی باباست ، مادر ما بازیچه بود واسه بالا رفتن بابا ! همه می دونستن پدر عاشق روشنكه ... برای پس گرفتن حق مادر هم كه شده كوتاه بیا ! نذار ارث ما بیفته دست این نوكیسه ها !
حرفاش آرومم می كرد ، در حال فكر كردن بودم كه با صدای گرمش به خودم اومدم :خواهر كوچولو برو درساتو بخون كه شب مشكل نداشته باشی !
لبخندی به وسعت آسمان به رویش پاشیدم . نمی دونم چرا ، ولی امیدوار شده بودم . انگار من هم باید افكار بچگانه رو رها میكردم و با سیاست بیشتری عمل میكردم

تا عصر درس خوندم . تازه نتیجه گرفته بودم كه نباید برای مسایل خونوادگی خودمو بدبخت كنم ، شاید تحصیلات روزی دست آویزی می شد برای فرار از نحسی زندگی من
لباسی ساده پوشیدم .به توصیه ی سیما تصمیم گرفتم واسه اینكه كمتر در معرض خطر باشم شالی رو حتی اگه نصفه و نیمه سرم كنم تا نظر اشكان و شاهین رو به خودم جلب نكنم . برای آخرین بار نگاهی خریدارانه به خودم انداختم ، واقعا نمی دانستم برای داشتن این زیبایی چگونه خدا را شكر كنم ؟! واقعا نمی توانستم منكر زیبایی خودم شوم ، حتی از سر تواضع ! یاد حرف مهسا افتادم كه همیشه می گفت ؛ چشمهای طوسی دور مشكی كم پیدا میشه قدرشو بدون !
دست آخر شالی قرمز و پر حرارت را كه به شدت به پوست سفیدم می آمد بر سر انداختم. عجیب بود ،اما با وجود شال احساس امنیت خاصی می كردم .
وقتی از پله ها پایین اومدم ، صدای فریاد نرگس منو بیخود كرد : وای خانوم ! چقدر خوشگل شدید ، قربونتون برم حجاب خیلی بهتون میاد.
لبخندی زدم و تشكر كردم : نرگس جون میشه من امشب كارها رو بكنم ؟
نرگس موذیانه ابروشو انداخت بالا و گفت : چرا رها جون ؟ شما باید سروری كنی ، كمك كنی كه چی بشه ؟! پس من واسه چی حقوق ...
وسط حرفش پریدم : نرگس جون ، آخه ...نمی خوام زیاد تو مهمونی باشم ، سرم گرم باشه بهتره !
انگار منظورمو فهمیده بود ، به نشانه ی تایید سرتكان داد . صورت گوشتالودش رو بوسیدم. عجیب مرا یاد مهر مادری می انداخت .
كم كم همه از اتاقاشون بیرون اومدن و هركس تعریفی از من كرد ، حتی روشنك كه البته موجی از حسادت رو می شد تو صداش دید .
همه آماده روی مبل ها نشسته بودیم كه صدای زنگ آهنگین در همه را از جا پراند . پدر در را باز كرد و برای استقبالشان به باغ رفت .
من ، اما همهمه ای در درونم به پا بود ، دلم نمی خواست حتی ریخت پسر های مهین را ببینم . با صدای قهقه های جلف و سبكسرانه ی مهین ، خانواده راد پور به داخل آمدند
مهین : وای عزیزم رها ،چقدر خوشگل شدی ! حیف این موهای ابریشمیت نیست تو روسری بگنده ؟! راحت باش بابا ، الان قرن بیست و یكه.
از تعریفش بالاجبار لبخند زدم . منوچهر و پدرم در میانشان نبودند ، اشكان بعد از مادرش دستش رو جلو آورد و مانند همیشه نگاه هرزه اش رو به صورتم دوخت .
- ببخشید من توبه كردم .
- جدا؟ باشه ، ولی من كه توبه نكردم ، جور تو رو هم من باید بكشم ؟
دون شان خودم می دیدم جواب جملات كثیفشو بدم ، حوصله ی درگیری با شاهین رو نداشتم ، برای همین سلام كوتاهی كردم و به آشپزخانه پناه بردم ، ملتمسانه رو به نرگس جون خواستم به من كاری بده .
-نرگس جون یه كاری بگو من انجام بدم.
- آخه رها خانوم تو كه كاری بلد نیستی مادر ....تو می خواستی از شر اونها در امان بمونی كه در امانی ... راستش نمی خوام زحمت خودمو دو برابر كنم
از بیكاری این پا و اون پا می كردم و با وسایل آشپزخانه بازی می كردم كه با صدای منحوس و خشن روشنك به خودم اومدم.
- رها ، اینجا چیكار می كنی ؟ برا چی نمیای تو سالن؟
- آخه من ...حوصله ندارم ، حالم خوب نیست ...
- ببین عزیزم ...من این كار تو رو یك نوع بی احترامی می دونم . پس بهتره واسه خودت مشكل ایجاد نكنی !
همه ی تهدید های دنیا از جمله قطع پول توجیبی و منع خارج شدن ازخونه و ... توی این یك جمله بود ، پس چاره ای به جز اطاعت نداشتم
توی سالن پر بود از دود سیگار . واقعا آرایش صورت مهین جلف و زننده بود ، آرام روی مبل تك نفره ای نشستم و چشمهامو به گلهای فرش گرانقیمت دستباف دوختم
مهین : عزیزم امروز چه خبره؟ ساكتی !
ـ نه ، هیچی ، خسته ام . راستش درسا خیلی فشار میارن ، خیلی هم افت تحصیلی داشتم .
ـ ای بابا ..خوب رشته شاهین هم كه با تو یكیه ! شاهین حالا كه بیكاری بیا كمكش كن تا شام حاضر بشه ، منوچ و هوشنگم بیان طول میكشه .
اگر قدرتشو داشتم ، قطعا مهین رو خفه می كردم . شاهین كه قند تو دلش آب می شد : ما كه از خدامونه
تا چشم باز كردم ، من و او تنها توی اتاق بودیم . وای كاش می مردم و اون جمله لعنتی رو به زبان نمی آوردم ، روی تخت نشستم و با بغض گفتم : ببخش شاهین ، نمی خواستم اذیتت كنم . آخه من اینو گفتم كه مهین جون زیاد كنجكاو نشن ، می تونی بری .
شاهین كه حتی ثانیه ای نگاهشو از من بر نمی داشت ، سرحال نجوا كرد : نه بابا ... اتفاقا دنبال بهانه ای می گشتم كه بیام اینجا . میشه سری به كتابخونه ات بزنم؟
با بیچارگی غریدم : نه ، آخه اون كتابا ... 
اما اون نیازی به اجازه ی من نداشت ، كتاب هارو دونه دونه بررسی كرد و یك رمان رو انتخاب كرد و چسبیده به من روی تخت نشست.
خودم رو عقب كشیدم و ساكت به زمین چشم دوختم .
ـ جالبه توی كتابخونه ات پره از رمان عاشقونه ، پس چرا انقدر دلت سنگه ؟ چرا وقتی من بهت میگم دوستت دارم ، نمیفهمی؟
اولین باری نبود كه با گستاخی این جملات رو ادا می كرد . صلاح دیدم جواب ندم.
ـ سكوت علامت رضاست ، ازت انتظار ندارم بگی دوسم داری ولی منو از عشقت محروم نكن ! فقط بگو نه یا آره .
ـ نه ... من دوستت ندارم ... اینو می خواستی بشنوی ؟ فكر كنم بارها شنیدی.
ـ ببین رها ، تو خودت می دونی من هرچی رو بخوام بدست میارم . پس بچه نشو ! خودت با زبون خوش دوسم داشته باش ، من هم پولدارم هم خوشتیپ ! تو چه مرگته؟
اشك هام در شرف ریختن بود ، بغض و كینه آمیخته با هم ... اشك هایم جاری شد، نمی تونستم گریه نكنم ! فشار درد هام به اندازه كوه سنگین شده بود.
- دیوونه گریه می كنی؟ ببینمت...
دستمو در دست گرفت ، خیلی سعی داشتم دستمو از دستش در بیارم ، ولی خیلی قوی بود . چونه امو بالا گرفت و مثل حیوان درنده ای كه با لذت به صیدش نگاه می كنه ، نگاهم كرد.
- تو خیلی هوس برانگیزی ! مخصوصا وقتی می خوای از دست آدم در بری ...عاشق گریزهاتم ...تا می تونی فرار كن ! یك شیر دنبال آهویی می گرده كه برای خورده نشدن تا می تونه فرار كنه !
دلم می خواست قدرت داشتم تا ...خوب می دونستم كاری نمی تونم بكنم :شاهین ازت بدم میاد ، دستمو ول كن .. نمی خوام حتی یك بار هم ببینمت ...
- خیلی بد شد ، پس چه جوری می خوای یك عمر با من زیر یه سقف زندگی كنی؟!
در كه به صدا در اومد ، انگار حكم آزادی من امضا شده باشد به سمت در پر كشیدم . بهزاد مثل همیشه مواظبم بود .

سر میز شام اصلا دلم به غذا خوردن نمی رفت ، حالات بابا منو نگران می كرد ، بابا سرشو روی میز گذاشته بود و چرت می زد . انگار توی دلم رخت می شستند ، در گوش سایه با اكراه گفتم : سایه بابا رو ببین ، از وقتی با هوشنگ رفتند تو باغ و برگشتند ، یه بند داره چرت می زنه !
سایه ، اما با لاقیدی شونه هاشو بالا انداخت و گفت : بس كن رها ... بابا پیر شده ، توقع داری وسط سالن بالانس بزنه ؟
مثل همیشه چشمشو رو واقعیات بست و با اشتهای تمام به غذا خوردن ادامه داد ، اما من نمی تونستم بی تفاوت بگذرم ، با نگرانی بابا رو چند مرتبه صدا زدم.
-بابا...بابا ... حالت خوب نیست ؟ بابا چرا اینجوری شدی ؟
به جای دریافت پاسخ از پدرم ، صدای كلفت منوچهر جواب داد : چیزیش نیست عمو ، زیادی خورده مست كرده ! روشنك ببرش تو اتاق .
نزدیك بود از تعجب شاخ در بیارم یعنی پدرم مست بود ؟! اون هم پدر من كه همیشه برادرم رو نصیحت میكرد ؟! نزدیك بود از عصبانیت به حالت انفجار برسم ، از سر میز پاشدم و بدون كلمه ای حرف فضا رو ترك كردم .

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی شنبه 10 تیر 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات