تبلیغات
MJLove.ir | عشق یخی :: عاشقانه های من و تو ::

نه به این سادگی

 

:.:.:.:::::::::::::::::::::::: عشق یخی ::::::::::::::::::::::::.:.:.:

wWw.MJLove.iR

عاشقانه های من و تو

            

زن از اتاق پرو بیرون آمد و چند تا اسکناس هزاری از کیفش بیرون کشید.آن ها را روی میز گذاشت تشکر کرد و بیرون رفت.ستاره آن ها را برداشت و با پول های داخل کشو یکی کرد.چند لحظه به اسکناس های رنگارنگ خیره ماند و با خودش گفت: "حتما سعید با دیدن این همه پول کلی خوشحال میشه." بعد چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد.نفس عمیقی کشید و لبخند رضایتی بر لبانش نشست.چشمهایش را که باز کرد، خانم جوانی را مقابل خود دید که با ولع به پولها خیره شده و چشمانش برق می زند. ستاره دستپاچه کشو را به جلو هل داد و قفل کرد. بعد در حالیکه از جا بلند می شد گفت:" بفرمایید، کاری داشتید..؟" زن جوان فوری خودش را جمع و جور کرد.قواره ی  پیراهنی ای را که دستش بود نشان داد و پرسید:" ستاره خانوم ...؟!"

******

ستاره دسته ی چرخ را رها کرد و چشمانش را مالید.دو سه باری پلک زد و به اطراف نگاه کرد.کمی تار می دید.سرش را روی چرخ گذاشت و کمی مکث کرد.از وقتی شوهرش بیکار شده بود،بیشتر از قبل سفارش می گرفت و تا دیروقت کار می کرد.پارکینگ خانه ی پدر شوهرش را کرده بود خیاط خانه. کمی دلگیر و تاریک بود ،اما در عوض دنج و آرام . و برای ستاره همین کافی بود تا بتواند از پس سفارش های پیاپی برآید.

حالا او تنها نان آور خانه بود. از پدرشوهر پیرش پرستاری می کرد ،خرجی خانه را می داد و با پول هایی که کنار می گذاشت برای آینده ی دو فرزندش نقشه می کشید. اثری از احساس بی کفایتی ای که در اکثر خانم های خانه دار یافت می شد،در او پیدا نبود. نوعی حس رضایت مندی از خود داشت و همین به او انرژی می داد تا به تنهایی از پس همه ی مشکلات بر آید.

با همین حس سرش را بلند کرد.نگاهش به نگاه زنی که مقابلش ایستاده بود گره خورد.چهره ی آشنایی داشت؛ زن لاغر اندامی که دو روز پیش دقیقا در همین نقطه به پول های داخل کشو زل زده بود ، حالا با همان نگاه ، خیره به چشمان او ایستاده بود. ستاره از جا بلند شد و سلام کرد. اما  ناگهان با دست سرش را گرفت و به  دیوار تکیه داد. زن جوان بازوان ستاره را به دست گرفت و گفت: " چی شد ستاره خانم. بشین برات یه لیوان آب بیارم ." و بعد ستاره را روی صندلی نشاند.

- چیزی نیست! کمی سرم گیج رفت . یه لحظه همه چی به چشمم تار اومد.

زن یک لیوان از پارچ روی میز پر کرده به دست ستاره داد و پرسید: "بهتری؟"

بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد: "هوم! منو باش، اومدم پیش کی درد دل کنم!"

ستاره بدون اینکه آبی بنوشد لیوان را روی میز گذاشت و متعجب پرسید: "چه طور مگه؟"

زن لب و لوچه اش را یک طرف صورتش جمع کرد، ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی از سر ترحم و دلسوزی نثار ستاره کرد. بعد در حالی که سرش را به علامت تاسف تکان می داد، لب باز کرد و گفت: "شب تا صبح بیداری، صبح تا شب خرکاری... بدت نیاد ستاره جون این طوری حرف می زنم ها... اما واسه ی چی؟.. برای کی؟.. واسه مردی که بخوره و بخوابه وبا نق و نوق هاش کلافه ات کنه!.."

- نه ..من خودم می خوام که...

- خودت می خوای که چی؟ بیچاره! تو اینجا چش و چالتو کور می کنی،معلوم نیست اون بیرون ، شوهر جونت چه ها که نمی کنه! کجاها که نمی ره، با چه کسایی که نمی گرده!...

ستاره لبخند همیشگی اش را  بر لب نشاند و گفت: "نه!  سعید  این مدلی نیست."

زن قری به دستش داد و ادای ستاره را در آورد: " این مدلی نیست."

بعد پوزخندی زد و زیر لب گفت: "بس که سرش تو ژورنال و این مزخرفاته!.."

ستاره این بار خنده ی کوتاهی کرد و گفت: "عین مادر بزرگ ها حرف می زنی، انگار چند تا پیراهن بیشتر از ما پاره کردی."

زن حالت افسرده ای به خودش گرفت، آه جانسوزی کشید و به چشم های ستاره خیره شد.چشم های درخشان زن به شکل غریبی در دل ستاره رخنه کرده، حس عجیبی را در درونش بیدار می کرد.نوعی حس نگرانی آمیخته با سوء ظن. اما ستاره به سرعت این افکار را از خود دور کرد. چشم از زن برداشت و سرش را پایین انداخت.  سعی کرد برای دوری از تشویش ذهن به کارهای عقب افتاده اش برسد.

 همانطور که پارچه ها را زیر و رو میکرد،گفت: "راستی لباستو پرو نکردی تا ایرادها شو رفع کنم."

 - آره عزیزم، خوب شد گفتی، الان نیم ساعت دیر می کردم، باز جار و جنجال به پا می کرد. شوهر نگو، بلای جون! می دونی به من چی می گه؟..می گه به جای این که اینقدر توی کوچه و بازار جولون بدی، یه قالی، قالیچه، چیزی بیار بباف، یه چیزی عایدمون بشه!  

 ستاره، دوباره با انگشت به جان چشم هایش افتاد و همانطور که آن ها را می مالید پرسید: قالی..؟

- آره! می گه خونه ی بابات که خوب دست و پنجه ای داشتی.. حالا چرا نمی بافی؟

ستاره لباس نیمه آماده را مقابل زن روی میز گذاشت.

زن لباس را برداشت. نگاه سرسری به آن انداخت و ادامه داد: " آخه می دونی، اون وقت ها همسایه  بودیم! اینه که از جیک و پوک مون خبر داره!"

ستاره لباس را از دست زن بیرون کشید، یقه اش را مرتب کرد و پرسید: " همین مدلی می خواستی دیگه..؟"

زن نگاه عجولانه ای به لباس کرد و گفت: آره، خوبه!

بعد لیوان آبی را که برای ستاره ریخته بود، برداشت و همه را یک جا هورت کشید.

******

ستاره عینکش را از روی چشم برداشت. روی شیشه ی آن، ها کرد، بعد تکه پارچه ای را از میان انبوه خرده پارچه که روی هم تلنبار شده بود بیرون کشید و مشغول پاک کردن شیشه های آن شد.سپس عینک را مقابل نور باریکی که از لای در نیمه باز به داخل می تابید گرفت تا از تمیزی آن مطمئن شود که ناگهان چهره ی زنی گریان در میان شیشه های آن پدیدار شد.

ستاره عینکش را به چشم زد و از جا بلند شد. زن جوان گوشه ی پرده را که به دست گرفته بود، رها کرد و ضجه زنان خود را به آغوش ستاره انداخت.

ستاره هاج و واج صورت زن را بین دو دست نگاه  داشت و در حالی که متعجب به چشمان گریان او می نگریست،پرسید: چی شده خانوم؟!

زن همچنان که با یک دست به پشت دست دیگرش می زد، زار زد:

- دیدی بیچاره شدم، بد بخت شدم، غریب بودم، در به در هم شدم !

- خدا نکنه عزیزم؛ دشمنت در به در شه!

- دشمنم؟ دشمنم که الان خوش و خرم نشسته ور دل رفقایش، بساط دود و دمش هم به راه است.

ستاره زن را روی صندلی خود نشاند و دو زانو مقابلش نشست.

- لباست آماده است که ببری، منتظرت بودم بیای.

- لباس بخوره تو سرم ! با این اوضاع و احوال.

بعد آهی کشید و ادامه داد:" بیچاره بابام نشسته دهات،دلش خوشه دخترش رو شوهر داده شهر."

- اِ...پس بچه ی اینجا نیستی؟!

زن بی توجه به سئوال ستاره، ادامه داد: پول هایی رو که باید خرج زندگیمون کنه،با دوست های عوضی تر از خودش دود می کنه می فرسته هوا...می آم چیزی بهش بگم، حبسم می کنه تو اتاق و می گه:

"نفس نکش،همچین می زنم تیکه بزرگت گوشت می شه ها..!"

ستاره دست زن را در دست هایش فشرد و پیش خود فکر کرد؛ چقدر خوب است که سعید همراه و همدلش است. درست است از وقتی کارخانه، کارگر های اضافی را اخراج کرده، سعید هم بیکار شده،اما صبح تا شب در این چهارراه و آن چهارراه، جلوی هر کس و نا کسی  سر خم می کند و از کار سراغ  می گیرد. با این افکار به ادامه ی کار مصمم تر شد. آینده ی روشنی را متصور بود و برای همین احساس خوبی داشت.

زن جوان روی شانه ی ستاره زد و گفت:" گوشت با منه؟"

- آره عزیزم بگو..

زن دوباره هق هق گریه سر داد و گفت: تا اینکه امروز دیگه طاقت نیاوردم و کاسه کوزه شون رو ریختم تو کوچه. اون هم کارم رو بی جواب نگذاشت؛ عین دیو وحشی دستم رو گرفت ، پرتم کرد گوشه ی خیابون و گفت: "پشت گوشت رو دیدی، این خونه و زندگی رو هم می بینی!" حالا من بد بختِ آواره، تو این شهر به این بزرگی جایی رو ندارم که برم.

- پس بابات اینا...؟!!

- بابام بیچاره، بفهمه دق می کنه. همه جا پر کرده دامادم فلانه، بهمانه، خونه زندگی ای به هم زده، بیا و ببین. حالا برم هوار شم سرش چی بشه. تو دنیا فقط دلش به من و زندگیم خوشه. برم بگم چی؟

ستاره لحظه ای درنگ کرد و بعد در حالی که زیر بغل زن را می گرفت تا بلندش کند،گفت:

- اشکال نداره! اصلا بیا چند روز پیش خودم بمون تا آب ها از آسیاب بیفته..

زن جوان دست ستاره را عقب زد و با شرمندگی گفت:"وای نه عزیزم! دیگه مزاحم تو نمی شم. خودم یه کاریش می کنم." و بعد دوباره زد زیر گریه و با چشمان اشکبار شروع به لعن و نفرین شوهرش کرد.

دل ستاره به حال زن سوخت. آهی کشید، دست او را گرفت و کشان کشان به داخل ساختمان برد.   

******

ستاره، زن را به داخل راهنمایی کرد. بعد او را روی تشک کوچکی که گوشه ی اتاق پهن بود، نشاند و گفت: "بشین این جا تا برات شربت بیارم."

زن همان طور که با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد، همه جای خانه را از نظر گذراند؛ روی تخت چوبی در بالای اتاق، پیرمرد نحیفی دراز کشیده بود و با چشمان کم سویش به او می نگریست.

زن چشم چرخاند، در طرف دیگر اتاق، کنار در قدی ای که رو به حیاط باز می شد،پسر بچه ای که مقابلش دفتر و کتاب پهن بود، لبخند زنان به او خیره شده بود. زن در جواب، لبخند کوتاهی زد و باز چشم چرخاند؛ وسایل خانه هر کدام مرتب و تمیز سر جای خود چیده شده بود. در گوشه ی دیگر، تلویزیون با صدای بسته روشن بود تا پیرمرد در آرامش کامل استراحت کند.چند گلدان کوچک و بزرگ هم در پشت شیشه ی قدی خودنمایی می کرد.

ستاره با سینی شربت وارد پذیرایی شد، با پشت دست به اتاقی که روی در آن کاغذی با عنوان "مزاحم نشوید " چسبانده بودند زد و گفت:" ساره جان! بیا عزیزم، مهمون داریم."

بعد سینی شربت را کنار زن روی زمین گذاشت.

زن جوان آهی کشید و گفت:" مزاحم شما هم شدیم."

ستاره لیوان شربتی را برداشت. به طرف پیرمرد رفت و گفت:"چه مزاحمتی! فکر کن خونه ی خودته. راحت باش!" 

بعد بالش پیرمرد را کمی بلند کرد و لیوان را به لب های او چسباند. پیرمرد جرعه ای نوشید و زیرلب چیزی زمزمه کرد.

ستاره، رو به پسرش کرد و گفت:" سهیل جان! مامان، پاشو یه لیوان شربت برای خواهرت ببر، طفلی امتحان داره… یکی هم برای خودت بردار!"

درِ اتاقی که کاغذ روی آن بود باز شد و دختر جوانی کتاب به دست بیرون آمد.

- ممنون! خودم بر می دارم.

بعد نگاهی به زن کرد و با مهربانی سلام داد. زن جوان نگاهی به قد و قامت دختر انداخت و با حس عجیبی جواب او را داد.

در همین اثنا صدای کلیدی که در قفل می چرخید، پسر را هیجان زده به طرفِ در کشاند:

- بابا اومد...سلام بابا..!

******

ستاره، سرش را تا لبه ی میز پایین آورد. همان طور که عینکش را روی چشم جا به جا می کرد، به سختی نخ را از سوزن ِ چرخ رد کرد. لحظه ای به همان حال ماند، پلک هایش را محکم به روی هم فشرد.دوست داشت همان جا سرش را روی چرخ می گذاشت و ساعت ها می خوابید. اما تصویر پارچه های رنگارنگی که جلوی چشمانش رژه می رفتند، به او یادآور می شد که وقت تنگ است و او که نمی خواست در برابر مشتری هایش، بد قول جلوه کند، سرش را بلند کرد. مقابل چشمان نیمه بازش، تصویر زنی میانسال ظاهر شد که با ابروهای آویخته و چشمانی نگران نظاره گر او بود. ستاره دستپاچه روی میز را کمی مرتب کرد و گفت:" اِ... سلام مامان، شمایین!"

زن دستی به سر ستاره کشید و با لحنی غم آلود گفت:" چه کار داری می کنی با خودت؟"

- هیچی..! یه لحظه خوابم گرفت. نیست که این جا سوت و کوره، آدم خوابش می گیره!

- چی بگم والاّ... رنگِ رخساره خبر می دهد از سرِّ درون!...آخه چقدر بگم عزیز دلم... یه کم به خودت استراحت بده...گوشِت که بدهکار نیست.

ستاره بلند شد. دست مادرش را به دست گرفت و گفت:" مامان این جا بَده... بریم بالا، یه گلویی تازه کن!"

زن دست ستاره را محکم در دستانش فشرد و گفت:" نه عزیزم باید برم. کلی سبزی سرخ کردم گذاشتم خنک بشه. بایست تا شب همه را فریز کنم." سپس چادرش را روی سرش جا به جا کرد. بعد لحظه ای مکث کرد و انگار چیزی به یادش آمده باشد، گفت:" راستی! این دختره..."

ستاره لبخندی زد و گفت:" دیدیش؟"

- آره! بالا که رفتم دیدمش،... جلوی تلویزیون خوابش برده بود. گفتم شاید تویی. حرفم رو گوش کردی و به خودت استراحت دادی، اما سهیل گفت:" مهمون ِ مامانه !"

- آره! شوهرش، بیچاره رو خونه راه نمی ده!

- حالا برای چی آوردیش خونه ی خودت؟!

- نمی دونی مامان، هیچ کسی رو نداره! طفلی عین ابر بهار اشک می ریخت.

زن با نگرانی سرش را تکان داد :

- می ترسم سیلابش دامن خونه و زندگی ات رو بگیره!

- ای بابا!.. چقدر بزرگش می کنین مامان.. یه خورده خوش بین باشین، گناه داره آخه!

زن دستش را روی شانه ی ستاره گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:"چه گناهی؟ خوش بینی هم حدّی داره عزیز دلم!...آدم ساده لوحی که ندونه چی کار می کنه و نتیجه ی کارش چیه، هم خودش رو گرفتار می کنه، هم اطرافیانشو!"

- کدوم ساده لوحی عزیز من؟ یکی به کمک احتیاج داشت، من هم کمکش کردم. همین..!

زن صندلی فلزی را کمی نزدیک کشید و روی آن نشست. نخی را که از چادرش آویزان بود، برداشت و بدون این که متوجه باشد، چند بار دور انگشتش پیچید و باز کرد.

ستاره به میز تکیه داد و با انگشت، روی آن طرح هایی کشید.

 لحظاتی به سکوت گذشت...

زن نخی را که به دور انگشتش پیچیده بود، باز کرد و روی خرده پارچه ها انداخت. سپس آهی کشید و گفت:" از کجا معلوم حرف هاش راست باشه؟...گیرم که راست هم بگه، این همه جانی و دزد و قاچاقچی که خلاف کار به دنیا نیامدن.  هر کدوم یه بدبختی و در به دری داشتن. حالا چون بدبختی داشتن، آدم باید اون ها رو می آورد، می چپوند توی خونه اش؟"

ستاره ابروهایش را گره کرد وبا حالتی جدی گفت:" اگه همون موقع یکی دستشون رو گرفته بود و سنگ هایی رو که مانع رشدشون بود کنار زده بود، الان دنیای قشنگ تری داشتیم. بدون ِ همون جانی ها، دزدها و قاچاقچی ها که گفتی..."

- آره!...اما مشکل از ریشه باید حل شه...از دست امثال من و تو که کاری بر نمی آد...تو که به تنهایی نمی تونی همه ی دنیا رو نجات بدی!

بعد آهی کشید و پرسید: "راستی!... سعید می دونه؟"

- آره!...سرِ ظهری، برای ناهار که اومد، ازش اجازه گرفتم.

- خُب، چی گفت؟

- هیچی...قبول کرد و گفت:" به شرطی که سه روزش، سی روز نشه..!"

زن در حالی که چادرش را روی سرش مرتب می کرد ، زیر لب گفت:" چی بگم والا..."

سپس به سمت در رفت. لحظه ای درنگ کرد، برگشت و با نگاهی دوستانه گفت:" تو نمی تونی دنیا رو گلستان کنی، تنها کاری که از دستت بر می آد، اینه که... هوای بچه ها تو داشته باشی،راه و چاه رو نشونشون بدی  تا بیراهه نرَن...!"

******

ستاره پایه ی چرخ را بالا داد، پارچه را از زیر آن بیرون کشید و روی میز انداخت. دست و دلش چندان به دوخت و دوز نمی رفت. کشوی میز را بیرون کشید و با دست پول ها را لمس کرد. از حسِّ خوشایندی که تا چند روز پیش، هنگام نگاه کردن به اسکناس ها در او ایجاد می شد، خبری نبود.

کار زیاد هم، نمی توانست مانع از هجوم افکار مزاحم به ذهن او شود. به صندلی تکیه داد و سرش را بالا گرفت. نگاهش را با چرخش پره های پنکه ی سقفی هماهنگ کرد؛ تا جایی که سرش گیج رفت و مجبور شد چشم هایش را ببندد. لحظاتی به همان حال گذشت. کمی که حالش بهتر شد، دست دراز کرد و از پارچ روی میز، یک لیوان پر آب کرد. کمی از آن نوشید. آب گرم بود و حسِّ بدی در او ایجاد کرد.

حوصله نداشت برود و آب بیاورد. صدا زد: "ساره ...ساره..." جوابی نشنید. پنکه ی سقفی هم حریف گرمای طاقت فرسای خرداد نمی شد. بلند شد، پارچ را برداشت و آبِ داخل آن را درونِ گلدان های نازِفرانسه و پتوسِ کنار در خالی کرد. از پله ها بالا رفت و یکراست وارد آشپزخانه شد. یک قالب یخ از فریزر برداشت و داخل پارچ  خالی کرد. بعد آن را زیر شیر آب گرفت و همان طور که پر شدن پارچ را نگاه می کرد، دوباره صدا زد: "ساره ...ساره، مامان کجایی؟"

باز هم جوابی نشنید. شیر آب را بست و گوشش را تیز کرد. از چند نفری که در خانه بودند، حتی نفس یکی در نمی آمد. نگران شد. بی درنگ وارد پذیرایی شد. غیر از پیرمرد که روی تخت به آرامی خوابیده بود، کس دیگری دیده نمی شد. با عجله به سمت اتاق ساره رفت و صدا زد: ساره .. سهیل ، کجایین بچه ها؟!

در را که باز کرد، سهیل مثل برق از پشت میز توالت خواهرش پایین پرید، دست هایش را زیر پیراهنش قایم کرد و من من کنان گفت: ساره .. ساره چیزه، رفته مدرسه، .. آخه چیزه.. امتحان داره... .

ستاره به پارچی که در دست داشت نگاه کرد و گفت: امتحان ... امروز امتحان داشت؟!

سهیل که حالا کمی آرام تر شده بود گفت: آره ! الان یک ساعته که رفته.

بعد بدون اینکه متوجه باشد، دستش را که زیر لباسش پنهان کرده بود، بیرون آورد و با رژِلبی که از میز ساره برداشته بود، مشغول بازی شد.

ستاره با دیدن سهیل و رژی که حالا تمام دستهایش را رنگی کرده بود، به خود آمد، صدایش را بالا برد و داد زد: کی به تو اجازه داده بری سر وسایل خواهرت؟

با صدای او پیرمرد از خواب پرید و هاج و واج به اطراف نگاه کرد.

سهیل رژ را روی میز پرت کرد و با شیطنت از اتاق بیرون پرید. ستاره به دنبال او وارد پذیرایی شد. وقتی دید پیرمرد از خواب پریده، نگاه غضب آلودی به پسرش انداخت.

سهیل همان طور که دستهای رنگی اش را به هم می مالید، گفت: خب به من چه، بابا اجازه داد!

- بابا؟!.. بابا کجا بود این وقت روز.

- به خدا راست می گم ... آبجی که رفت، چند دقیقه بعد ، بابا اومد که این خانومه رو ببره، خودش اجازه داد. راست می گم به خدا.

- خانومه؟!..

ستاره که تا کنون متوجه غیبت زن جوان نشده بود، مثل عقب مانده ها، گیج و مبهوت در جایش میخکوب شد. چند لحظه بعد، انگار که تازه خون به مغزش رسیده باشد، چشمانش گرد شد و نفسش بند آمد. پارچ از دستش رها شد، روی زمین افتاد و چند تکه شد. آبِِ داخل آن روی فرش جاری شد و در میان تار و پود آن محو شد.

ستاره سراسیمه و دیوانه وار، یکی یکی اتاق ها را وارسی کرد . بعد حیاط را گشت، اما اثری از زن جوان نیافت. مات و مبهوت به پذیرایی برگشت. خرده شیشه ی ریزی پایش را زخمی کرد، ولی ستاره داغ تر از آن بود که بتواند سوزش خفیف آن را حس کند. تنها به دور خود می چرخید و بی صدا اشک می ریخت.

پسرش با چشمانی گریان صدایش می زد. پیرمرد با نگاهی غم بار چیز های نا مفهومی می گفت.

چهره ی زن جوان جلوی چشمانش ظاهر شد، به همان صورتی که روز اول به پول ها خیره شده بود. اشک ها و گریه هایش را به خاطر آورد که چطور با زیرکی فریبش داده بود. در میان ضجه های زن، صدای مادرش را به خاطر آورد که مرتب می گفت: برای چی آوردیش خونه ی خودت؟برای چی؟

صدای جرجر چرخ خیاطی درون  گوشش پیچید. دلش نمی آمد حتی ریالی خرج تعمیر و سرویس آن کند تا شاید پول بیشتری پس انداز کند.

زندگی اش را فنا شده می دید، نه راه پس داشت و نه پیش. به سادگی خودش می اندیشید که چطور حاصل یک عمر تلاشش را به خاطر ساده لوحی و اعتماد بی جا،به باد داده بود. 

+++++++++++++

 

 

♥♥♥♥♥♥

mjlove.ir@gmail.com

wWw.MJLove.iR

♥♥♥♥♥♥

 

+---+MJLove.ir+---+
ارسال شده توسط عشق یخی چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

عشق یخی

»» عشق یخی مجوعه ای متنوع از:
» داستان های عاشقانه
» موزیک های عاشقانه
» متن های عاشقانه
» داستان های کوتاه
» تصاویر عاشقانه


:::::
+لطفا با ارائه نظرات مفید و دوستانه خود ما را در بهبود مطالب و کیفیت این وب گاه یاری نمایید/



=
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

مدیر سایت: عشق یخی

وضعیت یاهو

آمار سایت

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

عشق یخی تعداد ارسال ها: 276

امکانات